... "برای آنكه كمی حتی اگر شده كمی زندگی كرد دو تولد لازم است، تولد جسم و سپس تولد روح". و تولد دوم من با پرواز بود، تولدت مبارك، تولدم مبارك!
و اینکه همه اهالی پرواز؛
دوست تان دارم...
پ.ن: وبلاگ جدید با قالب پروازی! در حد قابل قبولی آماده استفاده شده. رفع بقیه نواقص هم بماند برای بعد از كنكور! فراتر از بودن جدید اینجاست!
باید از ابوذر عزیز هم بابت هدیه كردن این وبلاگ، همینطور آماده كردنش تشكر كنم، ممنونم دوست عزیز!
+ نوشته شده در چهارشنبه چهاردهم آذر 1386ساعت 1:12  توسط فائزه
|
- صدایت را كه شنیدم عمق دلتنگی ام را با تمام وجود حس كردم، آی دختر دلم تنگ شده بود برای غرق شدن در شب چشمانت...
- از سال قبل تا امسال، سال ها راه آمده ایم، و چشمانت چنان مهربان شده اند كه بعید نیست روزی پرنده ای بر شانه ات بنشیند وقتی كه می خندی!
- دلتنگ چشم های تركمنت هستم، همان قدر مهربان، همان قدر صمیمی و همان قدر نزدیك كه بودیم!
پ.ن: مشکلات این دو روز وبلاگ به خاطر انتقال آرشیو بود به وبلاگ جدید که با اتمام کار اینجا هم به حال عادی خودش برگشت.
فعلا که خانه جدید در حال ساخت است تا کی تمام شود و من از این فیلترشدگی نجات پیدا کنم!
+ نوشته شده در شنبه سوم آذر 1386ساعت 21:5  توسط فائزه
|
عروس و داماد می رقصیدند، صدای دست زن ها تالار را به لرزه انداخته بود. پسربچه كوچكی سعی می كرد راهش را از بین صندلی ها باز كند، ناگهان لیز خورد و لحظه ای بعد صدای فریاد او بود كه تالار را پر كرده بود... سكوتی سنگین حاكم شد و من خیره لكه های سرخ خون بودم بر سفید كاشی ها.
+ نوشته شده در جمعه بیست و پنجم آبان 1386ساعت 23:6  توسط فائزه
|
حرفهای ما هنوز ناتمام...
تا نگاه میکنی:
وقت رفتن است
باز هم همان حکایت همیشگی!
پیش از آن که باخبر شوی
لحظهی عزیمت تو ناگزیر میشود
آی...
ای دریغ و حسرت همیشگی!
ناگهان
چقدر زود
دیر میشود!
می دانم دیر می نویسم ولی نمی توانستم ساده عبور كنم از نبودنش. شعرهایش را دوست داشتم، اما نمی خریدم كتاب هایش را. صبر كرده بودم پیر شود، بعد...
پ.ن: دلتنگ رفتنش بودم كه دلتنگی مصادره شدنش هم اضافه شد بر غصه هایم. انگار فرهنگ ستیزان سرزمین ما در انتظار مرگ تك به تك اهالی فرهنگ نشسته اند تا در نبودن شان مصادره شان كنند كه آن ها در بودن شان تسلیم نمی شوند... روزگار غریبی است، خیلی غریب...
+ نوشته شده در شنبه نوزدهم آبان 1386ساعت 22:58  توسط فائزه
|
رویاهاتو محکم بچسب
واسه این که اگه رویاها بمیرن
زندگی عین مرغ شکسته بالی می شه
که دیگه مگه پروازو خواب ببینه.
رویاهاتو محکم بچسب
واسه این که اگه رویاهات از دس برن
زندگی عین بیابون برهوتی می شه
که برفا توش یخ زده باشن. لنگستون هیوز
------------------------------
گاهی فراموش می كنیم این ماییم كه تصمیم گیرنده ایم، و خودمان را می سپاریم به دست هر آنچه كه پیش می آید. و بعد... گاهی پشیمانی فایده ای ندارد، خیلی دیر شده، خیلی.
------------------------------
به یاد آورد رویایی دارد كه فقط از آن اوست، فقط از آن او، و آرام گرفت، قلبم را می گویم!
------------------------------
مسیح می گوید از راه هایی كه روندگان آن بسیارند نروید. اما هیچ راهی نیست به سوی رویای من، خودم باید راهم را بسازم، نه؟
پ.ن: برای رسیدن به رویایم باید كه بیشتر درس بخوانم! بنابراین این وبلاگ تا اطلاع ثانوی دیر به دیر آپدیت خواهد شد!
+ نوشته شده در جمعه چهارم آبان 1386ساعت 23:12  توسط فائزه
|
خدای من،
جانم را در این میانه گرو می گذارم كه باارزش تر از آن چیزی ندارم. و تنها یك چیز از تو می خواهم؛ خوشبختی شان را كه خوشبختی آن ها خوشبختی من است.
عزیزترینم به سراغ تمام كلمات رفتم. می خواستم شاعرانه ترین جملات دنیا را تقدیمت كنم. می خواستم تمام این محبتی را كه در دلم موج می زند روی كاغذ به جولان دربیاورم، می خواستم حداقل برای یك بار هم كه شده ببینی چقدر دوستت دارم، و چقدر خوشبختی ات را می خواهم، و چقدر خوشحالم كه خوشحالی.
سعی كردم، تمام سعیم را، ولی نشد. كلمات قاصر بودند. جا می ماندند. به یاد آوردم جمله بوبن را كه می گفت «برای بیان عشق همواره به كلمه های عاشقانه نیاز نیست بلكه زیر و بم لازم است، نه جدیت، به خصوص نه جدیت. زیر و بم، اشك و لبخند». تمام اشك ها و خنده هایم تقدیم به تو عزیزم، چیزی به جز دعایم و آن ها ندارم كه پیشكش كنم. ببخش كه ناچیزترین است...
مهربانم دلم می خواست اولین تبریك از آن من باشد، خنده هایت ابدی، شادی ات پایدار و خوشی ات روزافزون!
+ نوشته شده در جمعه بیست و هفتم مهر 1386ساعت 20:37  توسط فائزه
|
شده بزرگتر جمعی باشید؟ همه حواستان را بدهید كه كسی حرفی نگوید و كاری نكند كه خوشی جمع از بین برود؟ شده وقت خداحافظی خیال تان راحت باشد و لبخند به لب داشته باشید كه همه چیز به خیر و خوشی گذشت... اما بعد همه اینها اگر آدم بفهمد دل كسی را شكسته چه؟
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و پنجم مهر 1386ساعت 21:9  توسط فائزه
|
برای بهترین و عزیزترین دوستم؛
بسیار دل می بندم و شدید دوست می دارم، اما بلد نیستم دل كندن را. هر بار كه خواستم دل بكنم از چیزی، تكه ای از دلم را جا گذاشتم. این بار فكر می كنم همه دلم را جا گذاشته باشم...
پ.ن: هر انسانی كه شادی های بزرگ را به تجربه نشسته باشد باید كه غم های بزرگ را نیز به جان بپذیرد...
اما این بار، طوفان احساسات گذشت. و من خوشحالم، خوشحالم به خاطر داشتن دوستی كه می شود به این اندازه به خاطرش دلتنگ شد...
+ نوشته شده در دوشنبه شانزدهم مهر 1386ساعت 15:36  توسط فائزه
|
به همراه همه
خنده ها،
نگرانی ها،
و درد و دل هایمان،
تقدیم به میترا...
مریم؛ مریم دختر عمران، مریم خواهر هارون، مریم مادر عیسی، مریم زاده آدم!
از هم گسسته ایم، زندگی را پوچ می خوانیم و بی ارزش، و مرگ را وسیله نجات.
همه چیز مثل همیشه است، تحت كنترل! هرچه هست انگار می خواهد تا ابد بپاید. در این میانه مریم به خلوت رفته است، به مكانی شرقی، شرقی برای طلوع. مریم، همان دخت دردانه مادری كه دخترش را یاغی می خواست و عابد!
آنچه را كه هست نمی خواهیم اما ایمان نداریم به نجات، آن هم نه به دست دیگری كه خودمان. ناامیدی بدتر از هر خوره ای جانمان را می خورد و این چنین است كه زندگی مان را به دست هر آنچه می سپاریم كه از یادمان ببرد بودن مان را. مرده ایم پیش از آنكه بمیریم.
مریم دختر قومی كه ملكوت را از یاد برده اند، ملكوت را به آغوش می كشد و بار برمی دارد روح خدا را، كلمه را...
شقی شده ایم. دو شقه، یا حلق آویز آسمان یا خزنده بر روی زمین. شكافی در شخصیت مان پدید آمده است كه توان درست دیدن و فهمیدن خیلی چیزها را از دست داده ایم. نمی توانیم هستی را، خودمان را، شایسته زیستن ببینیم. پیوندهای میان زمین و آسمان را گم كرده ایم و هركدام را اقنومی می بینیم جدا از دیگری. حتی گاهی آن چنان شقی شده ایم كه همه چیز را خاص خودمان می بینیم، چنان شكافی بین خودمان و دیگران پدید آورده ایم كه برایمان فرقی نمی كند پس از ما زندگی بقیه چگونه باشد، اصلا باشد یا نباشد...
مریم آبستن كلمه است، و چه سخت دردی را تحمل می كند. مگر ساده است زاده شدن كلمه از دل آن همه درماندگی و ناتوانی و نازایی؟
برای عبور از آنچه هست نیازمند كلمه ایم، و كلمه همانی است كه باید بشود. برای گذشتن از آنچه كه هست با همه زشتی ها و پلیدی هایش، نیازمند كلمه ایم تا برایمان به تصویر بكشد شیوه دیگری از زیستن را. و این تصویر است كه وادارمان می كند به رفتن و رفتن و رفتن. و كلمه است كه ما را برمی كشد از ركود. زندگی سخت و دشوار است، در عین حال زیبا و ارزشمند، آنگاه كه زیستن حركتی باشد برای رسیدن به كلمه...
مریم درد می كشد تا بدان حد كه از خداوند مرگ طلب می كند، او به وادی هول و هراس های بزرگ پانهاده است و بدین سان است كه شایسته زادن كلمه می شود...
كلمه طیبه ریشه ای استوار در زمین و شاخه هایی بلند در آسمان دارد. نه به انكار گذشته و میراثش، زندگی این جهانی با همه ویژگی هایش، بر می خیزد و نه از حركت به سوی آینده، به سوی آسمان باز می ایستد. زمین و آسمان در كلمه طیبه جدا از هم نیستند، درهم تنیده اند، درهم تنیده...
درخت كهنسالِ بی بار و بر میوه می دهد، در بیابان چشمه ای می جوشد، مریم كلمه را به دنیا آورده است، مریم كلمه شده است...
باكره وجودمان می تواند بار بردارد كلمه را، و شاید هم اینك در زاویه ای از كوچه پسكوچه های روحمان به انتظار ما نشسته باشد...
پ.ن: تمامی مفاهیم این متن از كتاب "مریم مادر كلمه" نوشته آقای علی طهماسبی، برگرفته شده اند.
+ نوشته شده در چهارشنبه چهارم مهر 1386ساعت 23:44  توسط فائزه
|
مریم عزیزم به یك بازی جدید دعوتم كرده. باید اسم 5 كتاب را بنویسیم كه دوست شان داریم. من هم كه نمی توانم دعوت مریم را رد كنم بنابراین:
1- جان شیفته، رومن رولان: داستان زندگی یك زن، زندگی ای فراتر از تمامی قواعد و رسوم بی فایده، زندگی ای به راستی انسانی...
2- رفیق اعلی، كریستین بوبن: باز هم داستان یك زندگی، این بار فرانچسكوی قدیس...
3- شازده كوچولو، آنتوان دوسنت اگزوپری: ...
4- اگر شبی از شب های زمستان مسافری، ایتالو كالوینو: یك رمان بسیار جالب و متفاوت، باید بخوانید تا بفهمید چه می گویم!!!
5- سمفونی مردگان، عباس معروفی: هابیل و قابیل، آیدین و اورهان. رمانی عاشقانه و...
حالا مثلا نمی شود به جای اسم 5 تا، اسم 50 تا را بنویسیم؟ خوب سخت است انتخاب 5 تا از بین كلی كتاب كه هركدام شان را جوری دوست دارم!
حالا بنا به قاعده، این 5 نفر را به بازی دعوت می كنم:
یاشار، وحید، الهام، بهزاد و یاسر!
بلكه باعث بشود 3 نفر تنبل این جمع كمی تا قسمتی وبلاگ هایشان را به روز كنند!!!
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و هشتم شهریور 1386ساعت 23:30  توسط فائزه
|