تبليغاتX
فراتر از بودن
پنجشنبه بیست و پنجم فروردین 1384

بخش دو (بعد از سيزده سال)

قسمت اول

حوادث این قسمت حوادث بسیار آشنایی است برای خوانندهٔ ایرانی.

یادم می‌آید استاد ادبیاتم دکتر محمد حسین... رمانی نوشته بود سرشار ازجملات نمادگونه. این جملات چون فهمیده نشده بودند سانسور هم نشده بودند. او یکی از این جملات نمادگونه را برایمان خواند... یکی از دوستانم که کتابفروشی داشت و کرم کتابی بود به شوخی، بلند گفت: حالا بی‌کاریم، بشینیم این نمادها رو تفسیر کنیم...

جالب است که در ایران و در دوره‌های خفقان نوشته‌های نمادین زیاد می‌شود. بهار، شاملو، اخوان با آن فضاهای داستانی(مثل شعر زمستان و ..).و شاعران و نویسندگان دیگر نوشته هایی از این نمونه زیاد دارند. حال اینکه آیا تاثیر گذار بوده‌اند یا نه اساتید باید بگویند...

اما خود داستان:  

عده‌ای از جناحهای مختلف و با نظر مشترک ِ مخالفت با ادارهٔ سانسور در خانهٔ ژوزف مازینی گرد می‌آیند. در پس عفو عمومی که پاپ به مجرمین سیاسی منطقهٔ پاپ نشین داده بود شوری بوجود آمده بود که زمان را برای اصلاح قوانین مطبوعات مناسب کرده بود.

هر کس برای اصلاح و ادامهٔ فعالیت بی پروای روزنامه‌ها نظری می‌داد از جمله اینکه با دادخواستی خواستار آزادی مطبوعات شوند یا اینکه دیگری گفت چون پاپ عفو عمومی داده نمی‌توان تنها به این اصلاحات او بسنده کرد و منتظر ماند چرا که مخالفین در اولین فرصت مارا از میان بر می‌دارند، لذا باید قبل از اینکه آنان با ما وارد حمله شوند ما زودتر این کار را انجام دهیم و آن جنگ مطبوعاتی است. برای این جنگ، دو گونهٔ آشکار(با مشخص شدن نام نویسنده) و مخفی اعلام شد که هر دو نظر رد شد. نظر دیگر این بود که حرفها در لفافه زده شود بی آنکه ادارهٔ سانسور متوجه مطلب شود. اما این مطلب نیز با روی کار آمدن نظری جدید به کناری رفت. و آن استفاده از زبان هجو است. زبانی که در دل عموم راه پیدا کرده و با انعطافی که دارد می‌توان آنرا از سانسور نجات داد. اما می‌بایست کار تمیز و اصولی باشد تا تاثیر خودش را بگذارد.

در پی این نظر اخیر شخصیت هجو نویسی پایش به میان می‌آید به لقب خرمگس. با تعاریفی که از او می‌شود و عدم حضور او در این جلسه پی می‌بریم که با قهرمانی جدید(حداقل در فکر و رفتار) روبرو خواهیم بود. 

فراموش نکنیم که تاریخ داستان سال 1846می‌باشد.

اگر اشتباه نکنم این سالها(و سیزده سال گذشته که فعلا ازحوادث آن اطلاعی نداریم) همزمان با دوران اسپنسر، مارکس، اگوست کنت، میشلن، ادیسون، روسو، هگل، کنت، بنز می‌باشد. دورانی که تفکرات صنعتی اروپا به اوج خود رسیده بود. پول و ریاضت کاری فضیلت بود و اندک تزلزلی در ایمان، شخص را از کلیسای کاتولیک به راحتی دور می‌کرد.   

 

بخش دو قسمت دو

در قسمت دوم با خصوصیات بیشتر خرمگس آشنا می‌‌شویم. جسارت گفتاری، بی‌باکی به دلیل نداشتن موقعیت اجتماعی خاص، وجه تمایز او نسبت به دیگران است. بی باکی، رهایی، و بازی با زندگی خود وجه مشترک اکثر کسانی است که در طول تاریخ توانسته‌اند جریان ساز باشند. نویسنده برای تحت تاثیر قرار دادن خواننده  شخصیت را با جما روبرو می‌کند. کمر خم نکردن در مقابل او بر جذابیتهای او می‌افزاید. علاوه بر اینکه نقصهای ظاهری به نوعی می‌تواند از خصومت خواننده با او جلوگیری می‌کند. حتی این نقصها به نشان درگیریهای او در جریان مبارزاتش می‌باشد.(خاک میدان خوردن).

نوشته شده توسط پل پنهان

+ نوشته شده در 22:53 توسط فائزه.
جمعه نوزدهم فروردین 1384

در ابتدای مطلب فقط اين نكته را يادآوری می كنم كه ارائه نظرات مختلف در اين وبلاگ كه حتی ممكن است در تضاد با هم باشند نشانه ی نفی نويسنده ی آن نظرات نيست بلکه تنها هدف ارائه ی نظرات مختلف و ايجاد بستری است كه در آن بتوان كتاب خواند و درباره ی آن گفتگو كرد.

در همين راستا من چند كلمه ای راجع به نظر دوست عزيزم مداد سياه می نويسم كه اميدوارم بتواند شروعی باشد بر اين بحث.

مفهوم كلی كه مداد سياه از اين كتاب برداشت كرده بودند ضد مذهبی بودن آن است.كه من به طور كلی با اين نظر مخالفم! به نظر من اين كتاب بر ضد همه ی آن چيزهايی است كه به نام مذهب(توجه كنيد با توجيه مذهب و مذهبی ها) در جامعه جريان دارند.به عنوان مثال خرمگس در قسمتی از كتاب بيماری و مشكل جامعه اش را طرز فكری مذهبی می داند كه در آن انسان گرايش بيمارگونه ای برای برپا داشتن يك بت و پرستيدن آن دارد.يا در جای ديگر خطاب به مونتانلی می گويد "ما مرتدين بر اين عقيده ايم كه اگر مردی ناگزير از تحمل چيزی است باید آن را به بهترين وجهی تحمل كند و اگر در زير آن پشت دوتا كند وای بر احوال او.اما يك مرد مسيحی مويه كنان به خدا يا مقدسين خود روی می آورد و اگر آنان ياريش ندادند هميشه قادر به يافتن پشتی است كه بار خود را بر آن انتقال دهد".

به نظر من اين كتاب می خواهد به چيزهايی حمله كند كه به نام مذهب و در واقع برای توجيه ظلم ها ،استثمار ها،استعمارها و استحمارها در جامعه ترويج می شوند.نظر شما در اين باره چيست؟

+ نوشته شده در 22:40 توسط فائزه.
دوشنبه پانزدهم فروردین 1384
ادامه نظر مداد سیاه

گفتم که مراحل زندگی انسان را می توان به این شکل ترسیم کرد : کودکی ، نوجوانی ، جوانی ، و میانسالی و در نهایت پیری و مرگ ! نویسنده بر پایه همین تقسیم بندی مراحل مختلف کتاب خود را آرایش می دهد.
مونتالی ( مظهر آدم ) و زنی که مادر آرتور است (مظهر حوا ) فریفته می شوند و .... آرتور (مظهر انسان است . گرچه خود آدم و هوا هم انسان بودند اما می دانیم که پس از ارتکاب گناه و فریفته شدن از بهشت رانده شده و به زمین می آیند . علت اینکه آرتور را نماینده انسان می دانم آن است که آدم و هوا مستقیما توسط خداوند آفریده می شوند اما نسلهای بعدی زاده یک گناه به حساب می آیند و نویسنده هم آگاهانه برای اینکه بگوید تمامی انسانها و آفرینش نوعی فریب است از این همسانی سود مس جوید ) کودک نامشروعی است که در داستان ما نماینده فریب انسانی و گناه است . بی شک با توجه به آنکه داستان آشکارا یک نوشته ضد مذهبی است کشیش بودن مونتالی نمی تواند یک تصادف باشد زیرا در واقع مونتالی هم نماینده قشر مذهبی داستان است و هم سمبل اراده خداوند آرتور ( یعنی انسان ) به شکل نامشروع به دنیا می آید ولی از این امر آگاه نیست در واقع اگر همه ما بپذیریم که زائیده و نتیجه فریب و گناه آدم و هوا هستیم چه احساسی خواهیم داشت همه ما کودکی آرتور را زیسته ایم بدون آنکه از نامشروع بودن خودمان آگاه باشیم . آرتور نیز بر پایه همین ناآگاهی است که عاشقانه بر پای صلیب زانو زده و دعا می خواند کدام یک از ما چنین نبوده ایم ؟ سپس آرتور پا به دوره نوجوانی گذاشته و پا به مدرسه می گذارد . اینجا مونتالی آموزش او را به عهده می گیرد . ما علت آن را نمی فهمیم زیرا نویسنده هم تنها هدفش آن است که بگوید آموزه های مذهبی دروغی بیش نیست ( زیرا نماینده آن یعنی مونتالی به فرزند نامشروع خود پرهیزکاری می آموزد ) آرتور وارد دوره نوجوانی می شود و داستان هم بر اساس همین روند به جلو می رود . در واقع تمامی تلاش آرتور جلب رضایت خداوند و مسیح است در حالی که به فریب آن آگاه نیست . آرتور پا به دوره جوانی می گذارد و وارد یک گروه سیاسی می شود در واقع نویسنده با وارد کردن آرتور به یک گروه سیاسی مرحله تکامل قهرمان خودش را کامل می کند ! زیرا اگر یکی از نشانه های بلوغ و رسیدگی وارد شدن به اجتماع و پذیرش مسئولیتهای اجتماعی است اینک قهرمان داستان به چنین جایگاهی رسیده است . تا اینجای کار آرتور هنوز یک فرد کاملا مذهبی و مومن است . او با جما آشناست ( مظهر بهشت ) و همان گونه که همه انسانهای مذهبی خواهان به دست آوردن بهشت هستند آرتور نیز برای به دست آوردن جما ( بهشت ) تلاش میکند و حتی رقیبی هم دارد .از اینجا به بعد کنایه های نویسنده بیشتر می شود در واقع روند جدائی آرتور از همین جا آغاز شده و با آگاهی او از نامشروع بودن خود کامل می شود . مثلا آرتور فردی مذهبی است و بدون شک برای بدست آوردن بهشت ( جما ) باید تلاش کند و حتی رقیب خود را کنار بزند ولی می بینیم که آرتور به خاطر رفاقت حذبی و به خاطر گروهشان اجازه می دهد رقیب او به بهشت نزدیکتر باشد ( حزب سیاسی در اینجا نماینده امور دنیوی است ) جدائی او از این جا شروع می شود ! زیرا یک فرد مذهبی هرگز به بهشت پشت نمی کند و یا به همین سادگی اجازه نمی دهد نصیب شخص دیگری شود ( به ویژه آنکه او رقیب هم باشد ) از این مرحله به بعد آرتور وارد دنیای مادی و واقعی می شود ( در بخشهای پایانی کتاب و در قسمتی از آن آرتور به زندگی مرفه کودکی و نوجوانی خود اشاره می کند در حالی که در آمریکای جنوبی زندگی سختی داشته . در اینجا مراد نه رفاه مادی دوران کودکی قهرمان بلکه وجوه روحانی آن است و در آمریکای جنوبی زندگی خشن و دشوار آرتور نشانگر مشقت و زجر آدمی در زندگی دنیوی است ) و سرانجام جدائی آرتور از مذهب با دستگیریش و سپس با آگاهی یافتن از نامشروع بودن خود کامل می شود . نویسنده به کنایه این مسئله را یاد آور می شود که خوانندگان کتابش به نامشروع بودن انسانها آگاه شوند . یعنی آگاه بودن به اصل مطلب ما را از مذهب دور می کند در حالی که جهل ما را درون آن نگاه می دارد و این همان چیزی است که نویسنده برای انتقال آن به خوانندگانش تلاش میکند . آرتور به خاطر گناهی که کرده از بهشت رانده می شود ( از جما سیلی می خورد ) و بعد با کشتی زادگاهش را ترک میکند تا به آمریکای جنوبی برود ( کنایه ایی از رانده شدن انسان از بهشت و تبعید به زمین ! آمریکای جنوبی اینجا نقش همان زمین خاکی ما را دارد ) همه اینها در حالی است که خواننده کتاب از جفای ناحقی که بر آرتور وارد آمده آگاه هست . و این دقیقا موضوع مورد توجه نویسنده کتاب است . نویسنده می خواهد به غیر منصفانه بودن رانده شدن انسان از بهشت و سپس تبعید به کره زمین اشاره کند . نویسنده می خواهد این را بگوید : آیا آرتور گناهی داشته ! آیا او به اراده خودش به دنیا آمده ! ( آفریده شدن انسان ) آیا آرتور می خواسته نامشروع باشد ! آیا بهشت ( جما دوست دختر آرتور ) حق راندن او را داشته !؟ نویسنده می خواهد بگوید انسان گناه کار نیست ( آرتور ) بلکه آفریدگار ( مونتالی ) گناه کار است ! (پناه می برم از شر شیطان به خدا _ مداد سیاه ) آرتور ( انسان ) در تبعید گاه خود زندگی پر مشقتی را شروع میکند . آنجا تحقیر می شود ! گرسنگی میکشد ! غرورش به خاطر گدائی کردن جریحه دار می شود ! و سرانجام افلیج هم می شود . در دنیایی که آرتور ( انسان ) پا به آن گذاشته عدالت معنایی ندارد ! و سرانجام همین زندگی پر مشقت باعث عصیان آدمی و ارتداد او می شود ! پس او باز می گردد تا از خداوند خود انتقام بگیرد و بر او بتازد !
توجه کنید که آرتور پس از رنجهای زیادی که کشیده و مرتد هم شده در مسلک یک طنز نویس به زادگاه خود بازمی گردد . آیا این اتفاقی است ؟ یا اینکه نویسنده با این کار می خواهد پیامی را برساند . چرا آرتور طنز نویس می شود ؟ پاسخ آن ساده است ! زیرا آرتور اینک که مرتد شده و بر ضد خدای خود ( مونتالی ) عصیان کرده می خواهد او را مورد تمسخر قرار دهد . در واقع نویسنده می خواهد زندگی و آفرینش را مضحک جلوه دهد ! و حتی با نام " خرمگس " این کار را می کند ! این نام هنری آرتور و یا نام مستعار او نیست بلکه نام " انسان " است نه نام انسان هم نیست ! بلکه نویسنده مقام انسان را و ارزش آفریده خداوند را به این اندازه خار و پست می داند ( در تمامی کتابهای مقدس انسان اشرف مخلوقات است ) آرتور هنگام بازگشت فردی میان سال است و این بخشی از دوره حیات آدمی است . که ابتدا به آن اشاره کردم . به همراه آرتور زن جوان زیبائی هم وجود دارد که به عمد نویسنده شغل روسپی گری را برای او برگزیده ! چرا ! زیرا این زن کنایه ایی از زیبائیهای جهان است . و نویسنده با دادن چنین شغلی به او زیبائیهای جهان را تحقیر میکند. آرتور هم ( که حالا یک مرتد است ) این زن را دوست ندارد . زیرا به فریب این زیبائی اگاه است و تنها با آن زندگی میکند همان گونه که ما هر روز چشممان به جمال زیبائی دنیا روشن می شود . آسمان و دشتها و باغها و دریاها و هر آنچه دیدنی است و زیباست روحی زنانه و خواستنی دارد . و نویسنده آگاهانه آن را تحقیر کرده ! (مداد سیاه)

+ نوشته شده در 20:19 توسط فائزه.
چهارشنبه دهم فروردین 1384
نظر مداد سیاه

پس از مطالعه کتاب یک نظر کلی دارم و آن اینکه : خرمگس داستان گیرا و کتاب موفقی است اما یک شاهکار ادبی نیست.
اگر یکی از نشانه های موفقیت آن باشد که خواننده یک کتاب به ادامه مطالعه علاقه مند شده و یا بتواند با شخصیتهای نویسنده ارتباط برقرار کند در آن صورت می توان گفت خرمگس در اندازه خود کتاب موفقی است و از عهده این امر بر می آید . داستان خرمگس را من از چند زاویه جالب می بینم . اول اینکه می توان در آن با مبانی اندیشه های اجتماعی و فلسفی غرب آشنا شد . دوم اینکه خرمگس روایت گر فروریزی باورهای دینی جامعه خود است و سوم آنکه خرمگس عصیان و سرکشی انسان معاصر را به نمایش می گذارد . اگر برای مراحل زندگی یک انسان بتوان چنین تصویری ارائه داد : تولد ، کودکی ، نوجوانی ، جوانی ، و میانسالی و در نهایت پیری و مرگ . به شکل عجیبی من تمامی این مراحل را در روایت داستان خرمگس میبینم . سبک نوشتاری نویسنده پیچیده نیست استفاده نویسنده از ضمیر اول شخص و سوم شخص و همچنین استفاده از سبک " بازگشت به گذشته " در بین خوانندگان کتاب اصولی شناخته شده است و روایت پیچیده ای به حساب نمی آید . باید توجه کنیم که خرمگس کتابی ضد مذهبی است و آن را باید در همین چهارچوب مورد بررسی قرار داد . نویسنده آگاهانه قهرمان داستان را کودکی نامشروع برگزیده و آگاهانه نیز قهرمان داستانش را به جوخه اعدام می سپارد . در این داستان مونتانلی نماینده پروردگار است و آرتور نقش آفریده را بازی می کند . جما سمبلی از بهشت است که انسان به آن نمی رسد (آرتور ) و سیرک سمبلی از دنیا است مادر آرتور کنایه ای از " حوا " است . نویسنده با جسارت ( صرف نظر از خوب یا بد بودن این جسارت ) تمامی آفرینش را نوعی فریب و " نامشروع " می داند . سپس همین حیات و یا آفرینش را ( که آرتور نماینده آن است ) تحقیر می کند ( سیرک ) بعد برای آنکه انتقام بگیرد ( احتمالا از خدا ! ) حیات و یا آفرینش را ناقص می کند ( شل شدن پای قهرمان داستان و بیماری جانکاه او نماینده زندگی سخت و مشقت آور دنیاست ) نویسنده سپس برای رویارویی انسان و خدا آماده می شود آرتور بازمی گردد تا از خداوند انتقام بگیرد . انسان دست به عصیان می زند خدا را منکر می شود و بر ضد مظاهر آن ( پاپ و کاردینال و کلیسا ) عصیان می کند تا انتقام تحقیر حیات و آفریده را از او بگیرد آشکار است که نویسنده سرانجام قهرمانش را قربانی میکند و تنها دلیلش می تواند آن باشد که نویسنده با این کار دو هدف را دنبال می کند : به سخره گرفتن خداوند و پافشاری بر ارتداد و مبارزه طلبی ( نگاه کن به صحنه اعدام . سربازان (که نقش فرشته مرگ و جلوه ای از قدرت خدا را بازی می کنند و آن سرهنگ نقش عزرائیل را به عهده دارد ) به سمت خرمگس شلیک می کنند . آفریده عصیان گر (خرمگس ) کشته نمی شود و این از پا نیفتادن و برجا ایستادن نشانگر عدم سازش و تمکین تا آخرین لحظه است آفریده گرچه واقعیت وجود خداوند را پذیرفته اما از روی تنفر و عصیان حاضر به تمکین نیست ( علتش آن است که آرتور با مونتانلی (نماینده خداوند )قبلا روبرو شده اما با وجود آنکه به مبارزه همین شخص برخواسته بود و بر ضد همان قشر عصیان می کرد ولی آرتور نتوانست مهر همان شخص را از دلش بیرون کند و این یعنی پذیرفتن واقعیت خدا اما تمکین نکردن به آن !) پس در لحظه اعدام نویسنده با وجود آنکه قدرت پروردگار را به رسمیت می شناسد ( سربازان مسلح نماینده قدرت پروردگار هستند ! زندان در این داستان نقش جهنم را دارد ! و آخرین گفتگوی پدر و پسر تداعی گر حساب رسی روز جزا است ! ) اما برای نشان دادن روح مبارزه طلبی و تحقیر خداوند قهرمان داستان را قربانی میکند . هدف دوم نویسنده از کشتن قهرمان داستانش آن است که بگوید باورهای من از قدرت و حیات و خداوندشما بیشتر است .(مداد سیاه)

البته من درباره ی نظر این دوست عزیزم حرف دارم که در پست های بعدی مطرح خواهم کرد.

+ نوشته شده در 11:26 توسط فائزه.
سه شنبه نهم فروردین 1384

يك خبر خوش:دوست عزيز ما مهدی عزيز زحمت كشيده و خرمگس را به فرمت پی دی اف درآورده اند كه در آدرس زير موجود است:

https://www.sharemation.com/shabbeesobh/ketabkhaneh/kharmagas.pdf?uniq=-7z8ez8

 

البته فرمت ورد آن را هنوز هم می توانيد از گروه جام جهان نما در ياهو داون لود كنيد.

+ نوشته شده در 11:38 توسط فائزه.
پنجشنبه چهارم فروردین 1384
ادامه ...

فصل پنج وشش

خواننده در خلال اين دو فصل شاهد دگرگوني وشکل گيري شخصيت اصلي داستان يعني آرتور مي‌شود. کشمکش وحوادث داستان در اين دو فصل با تصاويري از طبيعت شروع مي‌شود و در فصل شش قهرمان نازپروده در اوج تحول اين شش فصل ابتدايي قرار مي‌گيرد. او زنداني مي‌شود. خشم را درک مي‌کند و لگد شدن سادگي کودکانه‌اش را تجربه مي‌کند. کشيشي که نزد او از عشقش واز ورودش به جرياني سياسي ایتالیای جوان اعتراف کرده جاسوس از آب در مي‌آيد. خداي او خداي مسيح او را به زمين نمي‌افکند. او که خشم را تجربه کرده مکر و فريب را نيز در مي‌يابد. اکنون او به مانند گياهان نيست. او انساني است که در برابر واقعيت خشن اجتماع قرار گرفته. او اکنون انساني است محتاج انسانهاي ديگر. اما در انتهاي فصل شش او تنهاي تنها مي‌شود. يگانه عشقش بر صورت او سيلي مي‌زند. به نظر مي‌رسد پيرنگ روايت، منظم راه خود را طي مي‌کند و مابايد بر طبق اين پيرنگ شاهد تصميمات بزرگي از جانب قهرمان داستان باشيم.

فصل هفت

وقتی می‌خواستم نقد این رمان را شروع گفتم بدون خواندنش تا انتها کار اشتباهی است، اما حال می‌بینم که همراه با جریان داستان، نقد خودش را نشان می‌دهد. اصلن گویا اینگونه نقد کردن برای خودم جذاب‌تر است. در شش فصل گذشته هیچ اشاره‌ای به مهربانی بیش از حد پدر مونتالی به آرتور نکردم، قبل از نقد، فکرم به هر جایی رفت و آخر این جریان را به عنوان ضعفی در داستان نادیده گرفتم. اما در این فصل دلیل این امر مشخص شد.

آرتور از همه جا بریده، پشتوانه‌های مذهبی‌اش متزلزل شده، و حمایت اطرافیان را از دست داده به خانه بر می‌گردد تا خودش را از این زندگی و با مشکلاتی که تنها خاص اوست رها کند.

اما آموزه‌هایش در باب سختی بسیار گفته از جمله:

خدا از ابتدا می‌دانست که چه کسانی به سوی او خواهند آمد، چنین اراده فرمود که اینان به شباهت فرزندش در‌آیند، تا مسیح فرزند ارشد باشد و آنان برادران او ...(رومیان29)

اما او خودش را با عیسی می‌سنجد:

عیسی را لو داده بودند او که متهم به لو دادن نبود(اشاره به لو دادن عیسی توسط یهودا به یهودیان). دعا هم کاری نمی توانست برای او بکند چرا که در این لحظات عیسی اسطورهٔ همهٔ سختیها برایش نبود.

بنا بر باور قبلی منتظر بودم تا این شعر مولانا به حقیقت بپیو ندد:

هله نومید نباشی که تو را یار براند                 گرت امروز براند نه که فردات بخواند

در اگر بر تو ببندد مرو و صبر کن آنجا          زپس صبر تو را او به سر صدر نشاند

و اگر او بر تو ببندد همه ره‌ها و گذرها            ره پنهان بنماید که کس آن راه نداند

نه که قصاب به خنجر چو سر میش ببرد           نهلد کشتهٔ خود را کُشد آنگاه کِشاند

چو دم میش نماند زدم خود کندش پر                 تو ببینی دم یزدان به کجاهات رساند

اما گویا دم این میش هنوز بر جای مانده یا که نه قصد بر این است که او راه خود را برود.

شخصیتی که یادآور فرانچسکوی قدیس است یک زنا زاده از آب در می‌‌آید که کشیش مونتانلی پدر واقعی اوست. آرتور درست زمانی که قصد کشتن خودش را داشت این موضوع را از طریق جولیا زن برادرش می‌فهمد. اکنون تنها راه پذیرفتن این زندگی خندیدن به همهٔ زشتیهایش است.

\" براستی طنابی ساخته بودم تا خودم را بکشم به خاطر اینکه کشیشی دروغگو بود. انگار هیچ کدام از آنان دروغ نمی‌گفتند!\"

در پس این مکاشفه او سالها تجربه اندوخته بود اکنون خودکشی معنای خنده داری برایش داشت. می‌بایست راهش را از آنان جدا کند.

ناز پرورده‌ای که تنها زیباییها را می‌دید زشتیها برایش نمایان شد. او ناچار می‌بایست از محیط پیرامونش می‌گریخت. هجرت یا گریز، هر انسانی را دگرگون می‌کند. پس باید در انتظار آن بود. (پل پنهان)

+ نوشته شده در 14:40 توسط فائزه.
دوشنبه یکم فروردین 1384
نظر یک دوست

حرف های پل پنهان درباره ی چهار فصل اول:

 

تصاوير زيبا وگفتگوی دونفره و شخصيت آرتور و پدر مونتالی از جذابيتهای ابتدايی است. آرتور شخصيتی الهی وياد آور شخصيت فرانچسکوی قديس است. نگاه خاص او به طبيعت و از دست دادن پدر و مادرش روح صبر و ايمان را در آدم تقويت می ‌کند و مونتالی کشيشی دوست داشتنی است که بازی او با کودک ياد آور رفتار عيسی با کودکان است. تعليق داستان در رفتن يا نرفتن آرتور به ايتالياست که می تواند جريان زندگی ‌اش را دگرگون کند. از جالب‌ترين گفتگوها سخن آرتور در باب ازدواج مونتانلی و بالخصوص کشيشان است. همانطور که می دانيم کشيشان کاتوليک ازدواج نمی توانند بکنند. کشيش سخن آرتور را ناديده می ‌گيرد. پروتستانهای روشنفکر و از دست دادن تاييد آرتور می ‌تواند سالها پاک زيستن او را شک برانگيز کند. حضور جیم (عشق شخصیت اول داستان)به مانند سایر رمانها در فصل سوم بر جذابیتهای پیشین رنگ تازه‌ای می‌بخشد. افتادن آرتور در جریانات دانشجویی بر کشش وتنش رمان می‌ا‌‌‌‌‌فزاید. این خلاصه ی نقدی بود از چهار فصل ابتدایی اگرچه بدون خواندن تمام آن کار اشتباهی است ولی  به عنوان تشکر در تایپ این اثر لازم بود اگرچه کامل نیست.(پل پنهان)

 

+ نوشته شده در 22:33 توسط فائزه.