تبليغاتX
فراتر از بودن
یکشنبه پانزدهم خرداد 1384

مدتها بود كه می خواستم چيزی بنويسم ولی اين فكر كه ممكن است دوستانم مرا متهم به نديدن و نفهميدن و يا بدتر از آن،وابسته بودن بكنند جلويم را می گرفت ... ولی بالاخره امروز نوشتم چرا كه اين باور را داشتم كه دوستان كتابخوانم هر عقيده ای داشته باشند با من در احترام به عقايد مخالف هم عقيده اند،و هر طرز فكری داشته باشند آن قدر دگم نيستند كه بدون خواندن نوشته ام البته بدون موضع گيری قبلی نسبت به آن،درباره اش قضاوت كنند.پس اين شما و اين هم نوشته ی من:

 

دوستان عزيزم گرچه هدف از ايجاد فراتر از بودن صحبت از كتاب و كتابخوانی بود ولی اين بار مجبور به نوشتن از چيزی ديگر شدم گرچه با همان هدف.

نمی دانم تا چه حد از اوضاع نشر و كتاب قبل از دوران خاتمی اطلاع داريد،ولی كافی است كمی پرس و جو كنيد تا از سانسورهای عجيب و غريب كتاب ها برايتان بگويند يا از خمير كردنشان برايتان تعريف كنند.هيچ كس نمی تواند ادعا كند كه اينك در وضعيت خوبی قرار داريم يا هيچ سانسوری وجود ندارد ولی اگر با كمی انصاف نگاه كنيم می بينيم كه حداقل،حداقل ها را داريم! اما حالا در موقعيتی قرار داريم كه من برای اين حداقل ها هم نگرانم.نگرانم كه نكند باز كلمه هايمان را تاب ديدن نداشته باشند، نگرانم كه مبادا باز به دنبال محو آثار كسانی باشند كه ديگرگونه فكر می كنند،احساس می كنند و عمل می كنند،نگرانم كه باز دهانمان را ببويند مبادا گفته باشيم دوستت دارم! نگرانم...

اما در اين عرصه مردی وارد شده است كه داشتن دولت بدون سانسور و در نتيجه كتاب بدون سانسور را جزو برنامه هايش قرار داده است،شايد او حتی اگر هم انتخاب شود نتواند برنامه هايش را محقق كند ولی حداقل مطمئنم كه اوضاع را بدتر از اين نخواهد كرد،او يك استاد است و اهل فرهنگ،و مثل بقيه كه يا نظامی اند و معتقد به فرمايشی و دستوری اداره كردن امور و يا اگر هم نظامی نباشند سابقه های قبلی شان به خوبی نشان از طرز فكرشان در اين زمينه دارد سعی در فيلتر كردن انديشه ها و احساساتمان نخواهد داشت...

به هر حال اينها درد و دل های دوستانه ی من با شما دوستان عزيز كتابخوانم بودند،نمی دانم شما چه فكر می كنيد،ولی تنها هدف من حفظ همين كمترين آزادی ممكن است و هيچ راه حل ديگری برای رسيدن به اين هدف جز رای دادن سراغ ندارم.اميدوارم همه با هم با رای دادن به معين و ترغيب ديگران برای اين كار بتوانيم همين كمترين ها را حفظ كنيم،شايد توانستيم!

+ نوشته شده در 23:56 توسط فائزه.
جمعه ششم خرداد 1384

با تاريخ بيگانه ايم

 

تاريخ اين ايام را                                                 هركس كه خواهد خواند

جز اين سخن از ما نخواهد راند:                            اين نسل سردرگم

بر توسن انديشه هايشان لنگ                             فرسنگ در فرسنگ

جز سوی تركستان نمی رانند                               تاريخ پيش از خويش را باری نمی خوانند

 

تا حال با خود فكر كرده ايد كه چرا تمام تاريخ ما اين قدر پر از اتفاقات تكراری است؟ چرا نحوه ی به سلطنت رسيدن،فرمانروايی كردن و سقوط شاهانمان،همين طور نحوه ی مخالفت مخالفين با آنها در تمام تاريخ سرزمينمان اين همه شبيه هم است؟ تنها جوابی كه به ذهن می رسد نا آشنايی ما با تاريخ است،همين.و شايد اگر كمی به اين موضوع فكر كنيم به اين نتيجه برسيم كه كه اگر نخواهيم همه چيز را دوباره و چندباره تجربه كنيم باید تارذيخ را جدی تر بگيريم چرا كه هرگز قادر نخواهيم بود بدون شناخت ديروز امروز و فردای بهتری برای خود بسازيم.

 

حقيقت گريزی و پنهان كاری ما

 

فقط يك سوال شما وقتی با حقايقی كه مطابق ميل يا خواسته ی شما نيستند روبرو می شويد چه عكس العملی نشان می دهيد؟

 

ظاهرسازی ما

 

درباره ی ظاهرسازی مطلب جالبی در وبلاگ زنانه ها نوشته شده بود،كه عينا نقل می كنم:

"راستی آیا هنوز در ایران اتاق مهمانی داریم؟ یعنی هنوز اتاق مخصوصی در خانه به اسم اتاق میهمان وجود دارد؟
در خانه ما چنین اتاقی وجود داشت. به دلیل شغل پدرم،خانه زیاد عوض کردیم،یعنی در اصل من شخصا "بچه محل" جایی نیستم. کودکی ام در شهرستانها و بعد هم در محلات مختلف تهران گذشت. و در همه خانه ها که داشتیم ، اتاقی به عنوان اتاق مهمان یا مهمانخانه داشتیم.
یادم می آید زمانی را که ما بچه ها اتاق مستقلی برای خودمان نداشتیم،ولی مهمان خانه براه بود. بزرگترین و دلباز ترین اتاق خانه،با مبلهای شیک و ویترین و خلاصه همه چی.ما بهش میگفتیم اتاق ارواح چون روی مبلها ملافه کشیده شده بود که ما بچه ها کثیفش نکنیم.این اتاق به ندرت باز میشد چون ما به ندرت مهمان داشتیم. و همانطور که در کتاب نوشته میوه های درشت برای مهمان کنار گذاشته میشد و نیز بهترین غذای خانه.
باید آبرو داری میکردیم.و برای آبرو داری باید مشکلات و دردهای خانه را زیر ملافه بزرگی میپوشاندیم. یادم می آید روزهایی که پدر و مادر دعوا میکردند،نه سر مهمان شاید،سر چیز دیگری،ولی وقتی مهمان به خانه می آمد،آنچنان با هم رفیق میشدند که ما بچه ها آرزو میکردیم مهمان ها نروند.
ما آبرو داری میکردیم.مثل بقیه ایرانیان.مهمان باید فکر میکرد که ما خانواده خوشبختی هستیم و مبلمان زیبایی داریم و بهترین مواد غذایی را استفاده میکنیم و پرتقالهایمان از درشت ترین ها است.
راستی آیا همین کار را با سرزمینمان نمیکنیم؟ دردها و رنجهایمان را زیر ملافه های بزرگ پنهان میکنیم و مبلهای زیبا و پرتقال های درشت را به میهمانان عرضه میکنیم.
بیش از نیمی از شهروندان سرزمین ما زیرخط فقر زندگی میکنند،فحشا،کودکان خیابانی،کودکان فراری.
راستی فکر میکنید این کودکان خیابانی غذای خود را در رستوران برج عاج صرف میکنند و باقی آن را هم در داگ بگ به خانه میبرند ؟
میدانید که مصرف چسب بین کودکان خیابانی زیاد شده است؟ میدانید که چسب مایع را در کیسه های پلاستیکی میریزند و آن را استشمام میکنند،و از این طریق نعشه میشوند؟
آمار های فقر که از طرف خود دولت منتشر میشود را میخوانید؟ یا به تندی روزنامه را ورق میزنید و به خود میگویید انشاالله که درست میشود؟
با چه کسی تعارف میکنید؟ چه کسی به مهمانی ویرانسرای ما آمده است که چنین سعی میکنید حقایق را زیر ملافه بزرگ پنهان کنید؟
در زمان شاه،فیلمی به نام دایره مینا سر و صدای زیادی کرد.صحنه ای در آن فیلم فروش غذای پس مانده بیماران بیمارستان ها به مردم جنوب شهر بود. غذایی که حتی از نظر ظاهری هم تمیز نبود فقط گرم بود.این صحنه حقیقی بود.من بعد ها بارها این صحنه را در خیابان های جنوب شهر به چشم دیدم. پس مانده های غذای رستورانها گرانتر فروخته میشد.چون از خطر بیماری های بیمارستانی بری بود.  اما در جشنهای دو هزار و پانصد ساله،حلب آبادها را که در مسیر حرکت میهمانان خارجی جشن بود، پشت حصار های چوبی پنهان کردند،و حصار ها را تماما سفید رنگ کردند.همان ماجرای مهمان خانه و پرتقال های درشت و ملافه ای که دردها را به خوبی میپوشاند.
"

 

اين شما و اين هم بحث اين هفته ی ما،نظر شما چيست؟

+ نوشته شده در 15:34 توسط فائزه.