
دوستان عزيزم اگر اين نوشته من زياد مدون و منظم نيست ببخشيد كه پروسه انتخاب واحد مهلت ويرايش را از من گرفت! من در اينجا فقط بعضی از مفاهيم اين كتاب را البته از ديدگاه خودم مورد نقد و بررسی قرار می دهم كليتش با شما!
صادق هدايت دنيا را پر از رجاله می ديد و شايد با توجه به نوشته هايش بتوان مطمئن بود كه به جز چند نفری همه مردم را رجاله می دانست.البته ما در كتاب های ديگر نويسندگان ايرانی حتی افرادی مثل شريعتی نيز(هبوط در كوير) می توانيم تقسيم بندی آدم ها به دو گروه را به خوبی ببينيم(آدم های اربعه).ولی همه اين تقسيم بندی ها به نوعی واضح و مدللند،در حالی كه هدايت حداقل در بوف كور خود،دليل خاصی بر جدا كردن قهرمان داستانش از رجاله ها بيان نمی كند،حتی به طور مشخصی دردهای هر دو تيپ مطرح شده توسط او از يك نوع اند فقط راهی كه برای غلبه بر اين دردها در پيش می گيرند متفاوت است،آن هم بيشتر تفاوتی از روی نتوانستن،نه از روی نخواستن.در واقع غير رجاله های هدايت بيشتر نهيليست هايی هستند كه كاری به جز گوشه نشينی ندارند،به طور اغراق آميزی به مشكلاتشان فكر می كنند و مشتاقانه به خودكشی فكر می كنند... (رفتارشان شما را تا اندازه ای به ياد جبريون نمی اندازد؟)
در واقع به نظر من اين كتاب تنها به لحاظ نوشتاری و فن نويسندگی ساختاری قابل تفكر دارد،همين!
مطمئنا بعد از خواندن اين نوشته دوستداران بوف كور و هدايت مرا هم در دسته رجاله ها جای می دهند،و می گويند او هم چون رجاله نبود نفهميد! فقط كاش همه ما كمی از تغيير كردن نترسيم و از چارچوب های ذهنی مان حتی شده برای چند لحظه بيرون بياييم!
1- بعد جهان بینی:
هدایت هم برای خودش جهان بینی ای داشته. جهان بینی ای که امروزه پیروی از آن سمبول روشن فکری و دانایی(ظاهری) است. این که این جهان بینی درست بوده و در تمام موارد صدق می کند و یا اشتباه بوده مبحث مورد نظر ما نیست. ما اکنون به دنبال تشخیص دادن صحیح این سلسله ی ایدئولوژی هستیم. برای مثال در بوف کور می توان چنین مضمونی را احساس کرد که عاشق بعد از رسیدن به معشوق عشق را از دست می دهد- عشق زمینی به مجرد دست نیافتنی بودن، زنده و زیبا و هوس برانگیز است. اگر لازم شود که این عبارت را به یک کودک دبستانی توضیح داد باید گفت: عشق زمینی مثل کیک زیبا و تزئین شده ای است که پس از دست درازی و چشیدن، از ریخت و ترکیب می افتد. در پایان داستان دوم بوف کور ظاهرا از ناتوانی جنسی سخن می آید. به گونه ای که اگر آقای فروید این کتاب را میخواند با شادی دستان خود را به هم می مالید ومی گفت: بفرمایید! و سپس یک نسخه ی دیگر از متون روان شناختی خود را بیرون می کشید و تحویل بشریت می داد.بنابراین بوف کور هم به جرگه ی داستان هایی که ظاهرا رسالت اصلی شان تحویل دادن الگو های فرویدی می بوده تحمیل می شد.
2- بعد شخصی:
زمانی که بوف کور را می خوانیم با بعضی مفاهیمی روبه رو می شویم که حتما به واقعه ای اشاره دارد. این بعید نیست که این اتفاقات انعکاسی از زندگی شخصی صادق هدایت باشند. کما این که موقع خواندن اتاق آبی سهراب سپهری با توده ی این مسایل به یک باره روبرو می شویم. گویی بیماری در تب، هذیان می گوید. و تا وقتی که پی گیر زندگی شخصی نویسنده نشویم نمی توانیم به منظور و مفهوم اصلی دست پیدا کنیم. همین امر باعث می شود که خوانندگانی که برای سرگرمی بوف کور یا اتاق آبی را نشان می کنند از چند صفحه ی نخست جلوتر نمی روند.(هر چند که بعدا مدعی می شوند این اثر را چهار بار خوانده اند و از آن هیچ در نیافته اند).
در کتاب آشنایی با صادق هدایت، تالیف مصطفی فرزانه (نشر مرکزی) گفته شده: دو سال (بیست و چهار ماه) مدت وقوع روابطی بین صادق هدایت با دختری پاریسی بوده. این روابط بعدها فرجام ناخوش آیندی برای هدایت داشته. از این رو هدایت دو را که عدد زوجیت و چهار را که سرآغاز پیش روی به سوی کمالات است را اعداد بدشگونی در زندگی خود می دانسته: یک قران و دو عباسی ، دو درهم و چهار پشیز، دو ماه و چهار روز، دوسال برابر با بیست و چهار ماه ، دوقلو بودن برادر و پدر راوی، نشستن به روی چهار پایه، زندگی در چهار دیواری. تعداد شخصیت های بوف کور بعد از نقد تبدیل به دو شخصیت می شوند. پیرمرد قوزی، عموی راوی، پیرمرد نعش کش، پیرمرد خنزر پنزری ، شوهر عمه، قصاب و راوی همه توصیف کننده ی یک شخصیت اند؛ زن اثیری، ننجون، لکاته، دختر عمه، خواهر ناتنی، مار بوگام داسی همه گویای شخصیت دوم اند.
3- بعد تاریخی:
استدلال قوی ای که ادبیان از بوف کور دارند نگاه تاریخی آن است. بعد تاریخی می تواند باعث شود که بزرگ تر ها دیگر کتاب بوف کور را به دلیل بروز افسردگی و پوچ گرایی و فضای خاکستری داستان از دست فرزندان خود نکشند.
در نگاه تاریخی داستان می توان به این شکل برداشت کرد که تاریخ ایران از زمان زرتشتیان(قبل از ورود اسلام) تا بعد از هجوم اعراب نگاشته شده است. زن اثیری نماد ایران قبل از هجوم اعراب است. و لکاته نمادی از ایران بعد از هجوم تازی ها. پیرمرد خنزرپنزری نماد عربی است است که تمدن چند هزار ساله ی ایران(گلدان) را از ما می دزدد و با ایران( زن) هم خوابگی می کند. سپس در تمام زندگی ایرانیان رسوخ می کند. زبان خود را به آن ها تحمیل می کند.(کاش لغت تحمیل عربی نبود) فرهنگ وحشی گری و بی تمدنی خود را در ایران رواج می دهد و از ایران همچون خودی می سازد: «من پیرمرد خنزرپنزری شده بودم».
نوشته شده توسط انيس
هر كدام از دوستان كه درباره اين نوشته نقد و سخنی داشت می تواند برای من بفرستد تا در ادامه اين مطلب آن را در وبلاگ قرار بدهم.متشكرم!
بوف كور
نويسنده: صادق هدايت
شاید کم تر کتابی در ادبیات ایران (یا حتی جهان) مانند بوف کور صادق هدایت تحسین شده، مردود و منفور بوده، تحریف شده، بهتان خورده ، محکوم گردیده حلاجی شده، شهرت عمومی و دنیا گیر پیدا کرده و در نهایت ناشناس مانده و فراموش شده.
کم نیستند کسانی که می گویند: من بوف کور را چهار بار خوانده ام. اما در نهایت در آن چیزی نیافتم. علت این امر کاملا روشن و واضح است. خود صادق هدایت در بوف کور توضیح داده که نه رجاله ها می توانند به درون او پی ببرند، نه او قادر است لحظه ای مانند رجاله ها باشد.البته رجاله های ذهنی هدایت چندان شباهتی با رجاله های داستان های داستایوسکی از قبیل فیودور کاراموزوف ندارند. شاید فیودور کارامازوف، خود مستعد باشد که راوی بوف کور شود!
دکتر همایون کاتوزیان در نقد های مختلفی که به روی این اثر هدایت گردآوری کرده ذکر می کند: داستانِ بوف کور از این جهت داستان خوانده می شود، که مشابه چیز دیگری نیست. یعنی نه نوشته ی اجتماعی است، نه مقاله ی طنز، نه استدلال سیاسی و نه یک پیام خبری. تنها یک داستان است. حال این که، داستانِ این داستان را نمی توان برای کسی بازگو کرد و مطمئناً کسانی که بوف کور را خوانده اند هیچ کدام تمایل تعریف کردن این داستان را - مثل یک فیلم سینمایی- برای شخص بقل دستی خود ندارند.شاید شبیه به این می ماند که کسی بخواهد سمفونی پنج بتهوون را با سوت زدن برای مخاطبش زمزمه کند. قطعا اطرافیان احساس می کنند که با یک دیوانه هم نشین شده اند.
بوف کور یک داستان رئالیسم تخیلی است. قرار دادن بوف کور در این طبقه از ادبیات شبیه به قرار دادن نهنگ یا خفاش در جرگه ی پستانداران است. کسی با نگاهی گذرا به این داستان نمی تواند سبک آن را تصور کند. هیچ کودکی هم نمی تواند تصور کند که خفاش مثل آدم بچه می زاید و آن را شیر می دهد. با همین تفاصیل می توان ثابت کرد که هدایت هم سبکی را در ادبیات متولد کرده است. سبکی که فقط سبک هدایت نام دارد. سبکی که توسط نویسندگان معاصر دیگر نظیر بزرگ علوی، هوشنگ گلشیری، عباس معروفی و رضا قاسمی و... نه از تمام ابعاد، بلکه از بعضی وجوه، مورد پیروی قرار گرفته. سبک تازه ای که روش کهنه و ناقص استاد محمد علی جمال زاده را منسوخ کرده و روحی تازه در کالبد ادبیات ایران دمیده. از این رو عده ی زیادی از ادبیان و اساتید، صادق هدایت را پیش رویِ سبک داستان نویسی ایران می دانند. اگرچه که استاد جمال زاده این نسبت را یدک می کشد، اما شانه های قوی هدایت بود که داستان نویسی ایران را از جریانی راکد و ناپایدار به سمت جریانی تازه سوق داد.برای نقد و بررسی بوف کور باید به ابعاد نگاه و جهان بینی نویسنده دست یابی پیدا کنیم. همان طور که رباعیات خیام علاوه بر دارا بودن تمام قواعد شعر زمان از درون، فرمول های ریاضی و فیزیک یا مباحثی فلسفی را شامل می شود، بوف کور را نیز باید از چند بعد بررسی کرد.
ادامه دارد...
نوشته شده توسط انيس
هر كدام از دوستان كه درباره اين نوشته نقد و سخنی داشت می تواند برای من بفرستد تا در ادامه اين مطلب آن را در وبلاگ قرار بدهم.متشكرم!
در بسیاری از محافل به کناره گیری این دانشی مردِ بلندآوازه و رفتنش از ژنو افسوس می خورند. کالون نگران می شود که مبادا آوارگی و سرگردانی مرد بینوایی چون کاستلیو را از چشم او ببینند. از همین رو، اکنون که او را از ژنو دور کرده است، به دوستانش پی در پی نامه می نویسد تا به آنان بگوید که در فکر کاستلیو است و آرزو می کند که در جایی بتواند کاری بیابد و حاضر است در یافتن کار او را یاری کند. اما کاستلیو چنانکه کالون آرزو می کند، خاموش نمی نشیند و هر جا می رسد راست و بی پروا می گوید که از استبداد فکری کالون گریخته است و بدینسان دست روی نقطه حساس کالون می گذارد. زیرا خودکامگان هرگز اقرار نمی کنند که با قدرت استبدادی فرمان می رانند. به عکس، همیشه مدعی اند که خدمتگزار ساده مردم اند.
باری، فقر خودخواسته و قهرمانانه کاستلیو ستایش هم عصرانش را بر می انگیزد. سرانجام پس از سرگردانی بسیار، در شهر بال در چاپخانه ای کاری کم درآمد پیدا می کند اما نمی تواند با آن شکم گرسنه زن و فرزندانش را سیر کند و مجبور می شود از راه معلمی کردن در خانه ها خُرده پولی دیگر به دست آورد. بدینسان، سالیان دراز با تنگدستی و بینوایی سر می کند. با این حال، از پا نمی نشیند و کار ترجمه کتاب مقدس را به لاتینی و فرانسوی به پیش می برد. او رنج زیستن در تنگدستی همیشگی را بر خود هموار می کند تا وجدان آزاد خویش را زیر پا ننهد.
اما هنوز کشاکش اصلی میان کاستلیو و کالون آغاز نشده است. تضادهایی از این دست نتیجه اختلاف ساده عقیدتی نیست بلکه تضاد میان دو جهان بینی است که نمی توانند دیرزمانی در صلح باقی بمانند. لحظه رویارویی این دو جهان بینی زمانی فرا می رسد که کالون، مردی به نام میکائیل سِروه را به جرم کافراندیشی در آتش می سوزاند.
سِروه کم و بیش هم سن و سال کالون است. در آراگون اسپانیا چشم به جهان گشوده است. هنوز پانزده سال بیش ندارد که برای گریز از بازجویی دینی، زادگاهش را ترک می گوید و به تولوز می رود. از نوجوانی با سرشتی آتشین به جنبش دین پیرایی می پیوندد و با شور جوانی که در سر دارد گمان می کند که اصلاحاتی که تا کنون به دست نوآورانی چون لوتر و تسوینگلی و کالون صورت گرفته است، همه سست و ناکارآمد بوده است. آنان را انقلابیان بی کفایتی می داند که انجیل را به اندازه کافی از اصول جزمی نپیراسته اند زیرا در آموزه های تازه خویش اصل ایمانیِ تثلیث را وارد کرده اند و این اصل با وحدانیت ذاتِ باری ناسازگار است و کار را به آنجا می کشاند که همه واعظان از فراز منبر او را می نکوهند. از این پس در سراسر دنیای پروتستان سروه را فرستاده شیطان می دانند.
بدیهی است مردی که با رفتاری چنین تحریک آمیز با همه جهان درگیر می شود و آموزه های کاتولیکی و پروتستانی را یکجا نادرست اعلام می کند، دیگر جایی در غرب مسیحی ندارد. از زمانی که میکائیل سروه با کتاب کفرآمیزش مرتکب جرم شده است، همه جا آدمی به این نام و نشان را چون حیوانی وحشی پی می جویند. برای سروه یک راه نجات بیش نمانده است: می باید بی آنکه رد پایی از خود برجای بگذارد یکسره ناپدید شود. نام خود را چون جامه ای زهرآگین از تن خویش جدا کند و به دور افکند. و چنین است که نام میشل دوویل نوو بر خود می گذارد و به فرانسه بر می گردد و در چاپخانه ای در لیون به عنوان غلط گیر مشغول کار می شود. زمانی دراز با این نام به کارهای گوناگون می پردازد. اما مردی چون او نمی تواند تا ابد اندیشه ای را که در ذهن دارد پیش خود نگه دارد. می باید جهانیان را از آن بهره مند کند. سکوت ناگزیرش در طی سالیان دراز بایستی سخت بر روحش سنگینی کرده باشد. در چنین وضع دردناکی است که بر آن می شود تا همزبانی برای خود بجوید. نیاز او را به یافتن همزمان به خوبی می توان حس کرد.
از بخت بد، مردی که سروه چشم بسته به او اعتماد می کند، کالون است. او گمان می کند که تفسیر تند و بیباکانه اش را از کتاب مقدس تنها با این اصلاحگر دلیر و تندرو جنبش پروتستانی می تواند در میان بگذارد. نامه نگاری میان آن دو به میانجیگری کتابفروشی در لیون صورت می گیرد. سروه کالون را نامه باران می کند و با اصرار بیش از اندازه و بی هیچ ملاحظه ای می کوشد تا در مبارزه اش با اصل ایمانی تثلیث او را با خود همراه کند. کالون نخست با لحنی آموزنده از سروه می خواهد که از عقیده اش برگردد و در مقام رهبری مذهبی بر خود فرض می داند که گوسفندان راه گم کرده را به رمه بازگرداند. اما هنگامی که سروه نسخه ای از کتاب بنیاد دین مسیحی کالون را با یادداشتهای نکته گیرانه ای که در حاشیه صفحات آن نوشته است نزد نویسنده کتاب می فرستد. کالون از این گستاخی بر می آشوبد و در نامه ای به دوستش فارل می نویسد: «دیگر برای من سخنان این شخص ارزشی بیش از عرعرِ خر ندارد.»
در این میان سروه در حال نوشتن کتابی است زیر عنوان بنیاد کردن دین مسیحی بر پایه های نخستین آن یا بازگرداندن دین مسیحی به حال اول آن (Christianismi Restitutio). این عنوان را بی گمان در برابر عنوان کتاب کالون (Institutio) برگزیده است و بدینسان می خواهد به جهانیان نشان دهد که در برابر مکتب کالون می باید مکتبی نو گذاشت. سروه به جای آنکه اکنون از کالون همچون دشمن خونی خویش بگریزد، دستنوشته کتابش را همراه نامه ای برای او می فرستد و خبر می دهد که اگر کالون بخواهد آماده است به ژنو بیاید. کالون به دوستش فارل می نویسد اگر به اینجا بیاید نخواهد گذاشت شهر را زنده ترک کند. گویا سروه از این تهدید کالون به گونه ای آگاه می شود و برای نخستین بار پی می برد که با فرستادن دستنوشته کتابش به کالون به چه کار خطرناکی دست زده است. از این رو به کالون نامه می نویسد و از او می خواهد که کتابش را پس بفرستد. اما کالون خیال بازپس دادن دستنوشته لودهنده او را ندارد و از آن همچون جنگ افزاری خطرناک نگهداری می کند.
سروه همه دارایی خود را که در طی سالیان درازِ کار اندوخته است صرف می کند و کتابش را پنهانی به رغم بازجویی دینی کاتولیکی در فرانسه به چاپ می رساند. نسخه ای از کتاب به دست کالون می رسد و او برای به دام انداختن سروه جاسوسان و خبرچینانش را بسیج می کند و تله مرگباری می گسترد و در این کار تا بدانجا پیش می رود که با دشمنان مذهبی خود یعنی پاپ و نزدیکان او همدستی می کند تا که سرانجام سروه را دستگاه پاپی دستگیر و در وین زندانی می کند. اما چندی بعد، سروه از زندان می گریزد.