تبليغاتX
فراتر از بودن
شنبه بیست و ششم آذر 1384
قسمت پنجم

20نوامبر

شعرهايت را پيدا كردم آقای بی احتياط! يك علامتی، اشاره ای، اگر من امروز قبل از شستن لباسم جيب هايش را نگشته بودم، همه شان از بين می رفتند. اصلا آنها را كی به جيبم انداختی كه من نفهميدم؟ عزيزم واقعا خسته نباشی. نوشتن روی اين كاغذ های باريك آن هم اين قدر ريز و صد البته پنهانی حتما خيلی سخت بوده. از همين حالا شروع می كنم به خواندن و بعد هم دوباره نوشتن شان. هيچ كس به جز من نمی تواند اين نوارهای باريك را بخواند، البته به جز من!

      

21 نوامبر

چشم های پر از خواهشت، صدای تبدارت، فشار پرمحبت دست هايت وقتی به من می گفتی قشنگ زندگی كنم، هر جا كه می روم،هر كار كه می كنم رهايم نمی كنند. برای هركسی به جز تو می خواستم قشنگ زندگی كنم كارم راحت بود. يكی از آدم اخلاق خوب می خواهد، يكی كار خوب، يكی اطاعت، يكی شجاعت... اما تو نه. حتی در اوج دوست داشتنت هيچ چيزی برای خودت نمی خواستی فقط می خواستی خودم باشم، هيچ فكرش را كرده ای، اگر خودم باشم چه می شود؟ در اين چند روز درست به تعداد دفعاتی كه خودم بوده ام توی دردسر افتاده ام! وای ديرم شد، با وكيلت قرار دارم، آدم نازنينی است، اگر تلاش هايش نبود كه وقت ملاقات به آن طولانی ای به ما نمی دادند. دوستت دارم آرمان گرای نازنينم!

     

22 نوامبر

عشق تو با همه عشق های ديگر فرق دارد. همه آدم های دور و بر من معشوق هايشان را وابسته خودشان می خواهند، تو نه. دو دسته از زن و شوهرها را اصلا نمی توانستی تحمل كنی. يكی آنهايی كه مدام با هم می جنگيدند و دومی آنهايی كه كپی هم می شدند. و تو چقدر تفاوت مرا تحسين می كردی، چقدر به آزادی من احترام می گذاشتی. حتی حالا، حالا كه هركس جای تو بود می خواست همسرش را به خودش بيشتر وابسته كند تو كمكم می كنی، از من می خواهی، مستقل باشم و آزاد، خودم باشم، خودم.تك تك شعرهايت را كه می خوانم مثل كلاسی هستند كه تو گذاشته باشی برای آموزش من. ولی من شاگرد بااستعدادی نيستم. ديروز وقتی آن مردك داشت به تو تهمت های رنگارنگ می زد باید يك سيلی می خواباندم بيخ گوشش ولی ترسيدم، عزيزم ترسيدم به تو آسيب بزنند. اما خيلی هم نااميد نباش بالاخره جوابش را كه دادم، فكر نكنم تا زنده است از يادش برود. ماه و خورشيد من، خيلی دلم می خواست شعرهايت را چاپ كنم، حيف كه خطرناك است، حيف!

      

23 نوامبر

خودم باشم يعنی وقتی عصبانی ام، متنفرم، غمگينم، عاشقم همانی باشم كه هستم، بدون صورتك، وقتی می خواهم كاری بكنم نترسم، و يك چيز ديگر كه تو نمی خواستی ياد بگيرم، چيزی كه درباره اش سكوت كردی ولی از تو يادش گرفتم استاد: وقتی كاری را باید بكنم از هيچ قدرتی نترسم، حتی از زندان. و من ديگر نخواهم ترسيد!

     

23 نوامبر

عزيزم خوب كه فكر كردم ديدم جمله من ديگر نخواهم ترسيد اشتباه است. آدم تا وقتی زنده است از هزار و يك چيز می ترسد. من هم مثل همه فقط با يك فرق. هرگز تسليم ترس های بيهوده و بيخود نخواهم شد. ديگر تسليم حرف مردم، خشم آن جانی ها و... نخواهم شد. می دانی يك فكر جالب به سرم زده ولی تا مطمئن نشوم به تو نخواهم گفت، كمی صبر كن فقط كمی!

 

+ نوشته شده در 23:10 توسط فائزه.
شنبه نوزدهم آذر 1384
قسمت چهارم

13 نوامبر

تا چند ساعت ديگر می بينمت. آن قدر نگران بودم كه ديشب رفتم زير سرم. دلشوره عجيبی دارم تو كه خوبی عزيزم، نه؟

      

13 نوامبر

دو ساعت ديگر می بينمت، فقط دو ساعت ديگر. از صبح تا حالا ده مرتبه لباس هايم را عوض كرده ام آخر سر هم اولين لباسی را كه برايم خريده بودی پوشيدم، سفيد ِ سفيد.حالا اين منم جلوی آينه، آن قدر موی سفيد در سرم هست كه حتی فكرش را هم نمی كنی، می دانی ديروز سرم را گذاشته بودم روی پاهای مامان، داشت نوازشم می كرد، يكباره سرم را بلند كرد و چشم در چشمم دوخت و گفت ديگر از زيبايی جوان و شاداب و پرهياهوی من هيچ خبری نيست،گفت حالا جايش را زيبايی جاافتاده و غمگين و آرام يك زن گرفته است، مثل زيبايی يك مادر بعد از زايمان، زيبايی ای كه درد تطهيرش كرده است... به هر حال فكر كردن به لباس و بازی كردن با آن هم هيچ فايده ای نداشت، از نگرانی دارم می ميرم. تو را چطور خواهم ديد، چطور، جانِ دلم؟ در هر حالی كه باشی قسم می خورم آن قدر قوی باشم كه تو چيزی از نگرانی من نفهمی. حتی اگر مايه تسلايت نباشم، مايه ناراحتی ات نخواهم شد... صدايم می كنند عزيز داريم می آييم.

       

13 نوامبر

می دانستم، عقلم می گفت ولی قلبم نمی خواست باور كند، دانستن كجا و باور كردن كجا؟ چرا آن حرف ها را زدی؟ چرا؟

       

15 نوامبر

پيرم كردی، پير ِ پير.عزيز دل من چرا، چرا اين طور؟ اتاق تاريك بود. هنوز چشمانم به آن نور كم عادت نكرده بودند كه تو مرا محكم در آغوشت كشيدی ولی حتی لحظه ای هم طول نكشيد كه جدايمان كردند، ممنوع بود! نشستيم، دست هايت ناآرام دنبال دست هايم می گشتند همين كه در ميانشان گرفتی فهميدم، اما باور نكردم.شروع كرديم به زدن حرف هايی كه خوب يادم نيست، چون مشغول بلعيدن صدايت، چهره ات، همه وجودت بودم. چنان به هم نگاه می كرديم كه... قابل وصف نيست، مثل نگاه يك تشنه به آب، يا نگاه يك پرنده به آسمان! اما ناگهان چيز ناآشنايی در نگاهت پيدا شد، يك درخشش غير عادی، يك آرامش طوفانی. و من ترسيدم، از حريقی كه به چشم هايت افتاده بود ترسيدم و تو بيشتر مرا ترساندی. شروع كردی به زدن حرف هايی كه هرگز نگفته بودی از خودمان گفتی، از عشق مان، از زندگی مان، از كارهايی كه با هم كرده بوديم، از چيزهايی كه با هم ياد گرفته بوديم. رفته رفته صدايت عاشقانه تر می شد و چشمانت آرام تر از آرزوهايت گفتی، از روياهايی كه برايمان داشتی، از دفتر شعرهای ناتمامت، از دختر موسياهی كه می خواستی داشته باشيم، هی حرف می زدی و حرف می زدی درست مثل كسی كه قرار است... خواستم همين را بگويم اما تو فهميدی، چشم هايت خواهش كردند اين فرصت را از آنها نگيرم، چيزی نگفتم. اما رفته رفته بدتر می شد از آزوهايت می گفتی، از زندگی ای كه می خواستی همه داشته باشند، زندگی ای با قدرت انتخاب، با جرات متفاوت بودن... ديگر نمی توانستم، گريه كردم. سرم را بلند كردی و با انگشتان نازت اشكهايم را پاك كردی، چشم در چشمم گفتی: به خاطر من زندگی كن، قشنگ ِ قشنگ.

      

15 نوامبر

چيزی در تو عوض شده، چيزی كه من نمی شناسم. چيزی كه درخشانت كرده است... اما چيزی كه تو را آن قدر درخشان كند حتما چيز خوبی است نه؟

+ نوشته شده در 23:1 توسط فائزه.
شنبه دوازدهم آذر 1384
قسمت سوم

۵ نوامبر

امروز رفته بودم گالری خاله جان! ديدن نقاشی های چند تا از بچه ها. نمی دانی چه كرده بودند، خيلی عالی شده بود، البته چند تا از تابلوهای مرا هم بی خبر گذاشته بودند، يك تعجب شيرين! چقدر جايت خالی بود خالی ِ خالی. چقدر دلم می خواست دست در دست هم نمايشگاه را می گشتيم. آن وقت، موقع ديدن نقاشی های من، تو شيرين می خنديدی و شروع می كردی به نگاه كردن و مثل هميشه چيزی را می گفتی كه من احساس كرده بودم. هميشه می گفتی روح نقاشی های مرا لمس می كنی. راست می گفتی تو چه خوب روح، آن هم روح دخترك نقاش عاشق پيشه ای مثل مرا می فهميدی! ... در همين حال و هوا بودم كه خاله از خود راضی ام پيدايش شد و باز هم مثل هميشه مرا غرق در محبت های بی دريغش! كرد و شروع كرد به وراجی. حدس هم نمی توانی بزنی!

"شنيدم كه می خوای طلاق بگيری! نمی دونی وقتی شنيدم چقدر خوشحال شدم. واقعا كار عاقلانه ای می خوای بكنی. اون داشت تو رو هم با خودش بدبخت می كرد. از تو چه پنهون همين ديروز داشتم با خودم فكر می كردم اصلا چطور شد كه تو قبول كردی باهاش ازدواج كنی؟ آخ كه تو اين چند سال چی كشيدی- آهی كشيد كه ديدنی بود- يادته پارسال زمستون نيومدی برا افتتاح نمايشگاه عكس دوستت، وقتی زنگ زدم خونه تون تازه فهميدم آقا شبونه برداشته تو رو برده كوه، تو هم كه ظريفی، سرمازده شده بودی، فقط به خاطر تو بود كه هيچی بهش نگفتم وگرنه هرچی كه لايقش بود بارش می كردم. مردك داشت به كشتنت می داد! تو هم جوون و خوشگل و تحصيل كرده ای زياد طول نمی كشه يكی كه لايقت باشه پيداش ميشه و ازدواج می كنی، فقط اميدوارم برات تجربه شده باشه و اين بار سراغ شاعر جماعت نری!"

لذت بردی عزيزم، باورت می شود كه همه اين شايعات را پشت سر من و تو درست كرده باشند؟ نگران كه نشدی؟ اگر شدی خيالت راحت، چنان جوابش را دادم كه تا صد سال ديگر سر به سر من نمی گذارد! البته از يك نظر راست می گفت. ما زندگی آرامی نداشته ايم و يا به قول خاله خان باجی های فاميل، بيچاره من كه خوشبخت نشده ام. ولی من برای خوشبخت شدن، با تو ازدواج نكردم. تو خوب می دانستی من از زندگی چه می خواهم. آن جمله جبران يادت هست: "برای مردمان هوشمند بنيان ازدواج يك دوستی ناب است تا در آن برای دست يازيدن به روياهای خود و روياهای كسی كه دوستش دارند بجنگند. بدون اين روياها زناشويی به ناهار و شام خوردنی در آشپزخانه تبديل خواهد شد". تو خوب فهميده بودی كه من از زندگی مان چه می خواهم. همين را، عشق و آزادی، مبارزه، اشك و لبخند. من و تو در با هم بودنمان برای هم خوشبختی به ارمغان نياورديم بلکه به هم آزادی و عشق، رنج و شادی هديه كرديم.

      

10 نوامبر

يك قرار ملاقات سه روز ديگر. باور می كنی كه سه روز ديگر می توانم تو را ببينم، من كه هنوز باورم نمی شود. صبح رفتم بيرون و تا ظهر برای تو خريد كردم: پيراهن، شلوار، عطر، كتاب، يك خودنويس ناز (گرچه می دانم باز هم با خودكار می نويسی!)، دفتر، چند تا كاست و... خوره عجيبی گرفته ام مدام فكر می كنم كه چيزی را فراموش كرده ام. محبوب من دوستت دارم، خيلی خيلی خيلی خيلی خيلی خيلی خيلی خيلی خيلی خيلی خيلی خيلی خيلی خيلی خيلی خيلی خيلی خيلی خيلی خيلی خيلی خيلی خيلی خيلی خيلی خيلی... زياد.

+ نوشته شده در 23:9 توسط فائزه.
شنبه پنجم آذر 1384
قسمت دوم

6 اكتبر

امروز اولين باران پاييزی باريد. وای كه چقدر جايت خالی بود، اگر بودی باز دست مرا می گرفتی و می بردی زير باران. سال قبل همين وقت ها بود كه مثل ديوانه ها زير باران رفتيم، چقدر دويديم و خنديديم،  بعد هم يك هفته پرستاری مرا كردی. چقدر خوش گذشت، هم زير باران رفتنش، هم مريض شدنش. وقتی آدم پرستاری مثل تو داشته باشد كه مريضی موهبتی می شود. دلم هوای ناز و نوازش های نازنينت را كرده، كاش زودتر برگردی!

 

15 اكتبر

با عشقمان به زندگی يك معنای جديد داده بوديم. من و تو با هم متفاوت ديدن و لذت بردن را تجربه كرديم. و حالا به هر كجا كه می روم رد پای تو و نگاه تو هست، ديگر از هيچ چيز مثل گذشته های بدون تو نمی توانم لذت ببرم. ديروز رفتم كوهپايه، آسمان پر از آبی بود، زمين پر از برگ. رفته بودم تا غم هايم را به دست طبيعت بدهم ولی طبيعت بيرحم با هر جلوه گری اش تو را به يادم می آورد. تمام آن لحظاتی كه من و تو با هم در پاييز گذرانده بوديم از جلوی چشمانم رژه می رفتند. دلم مثل يك كوه سنگين شده و هر چقدر هم به آن روز نزديك تر می شويم سنگين تر می شود. كاش تا آن روز بتوانم ببينمت.

       

18 اكتبر

كاش آن روز منحوس جلويت را می گرفتم تا نروی، كاش يادداشت هايت را قبل از رفتن می خواندم، كاش جلوی چاپ شعرهايت را می گرفتم، كاش... آن موقع الان پيش من بودی و داشتيم برای جشنمان برنامه ريزی می كرديم... اين اشك های بی صاحب ديگر امانم نمی دهند چرا زندگی اين قدر پر از كاش است؟

       

25 اكتبر

بالاخره رسيد و من حتی نتوانستم صدای تو را بشنوم. از صبح نه به تلفن ها جواب می دهم، نه در را باز می كنم. اين روز فقط مال من و توست، من و تو تنها.عزيزم دادم عكس هايمان را بزرگ كردند. تا حالا تو خانه را پر از عكس های من كرده بودی، از اين به بعد من خانه را پر از عكس های تو می كنم. می خواهم همه جای خانه را از وجودت سرشار كنم، باز هم لبخندت، نگاهت، بودنت، همه جا جريان پيدا كند. عزيزم يكی از عكس هايمان را خيلی بزرگ كردم، اگر گفتی كدام؟ همانی كه درست 5 سال قبل در همين روز گرفتيم. در آن روز سرد قشنگ پاييزی وقتی صبح قبل از طلوع آمدی دنبالم و با هم رفتيم كوه. دوست داشتی با هم طلوع را از بالای قله تماشا كنيم. قشنگترين طلوع عالم بود. دستانم را محكم در دستانت گرفته بودی. در گوشم زمزمه كردی طلوع زندگی جديدت را دوست داری؟ البته كه دوست داشتم! دوست داشتم، دوست دارم و دوست خواهم داشت، زندگيمان را و عشقمان را، تا ابد. تو هم كه خوب می دانی، دوستت دارم تا خدا.

       

1 نوامبر

يك خبر خوش: بالاخره كار پيدا كردم. از فردا قرار است كارم را به عنوان يك برنامه نويس شروع كنم. رئيس شركت دست بردار نبود از هر راهی وارد می شد تا بلکه بفهمد من با اين مدرك چرا دنبال اين كار معمولی آمده ام، ولی من همه تلاش هايش را بی ثمر گذاشتم. وانمود كردم كه می خواهم بروم او هم اجبارا خنده ای كرد و گفت كه مهم نيست، چقدر دورو! بعد هم قرارداد بستيم و تمام. اين مدرك ما بالاخره فايده ای هم داشت، اگر نبود كه اين طماع ِ فضول راضی نمی شد! راستش خيلی هم به موقع بود، پس اندازمان را برای دوندگی هايمان لازم داريم... عزيز دلم امشب بهترين آرزوهايت را برايم بفرست منتظرم.

+ نوشته شده در 23:11 توسط فائزه.