تبليغاتX
فراتر از بودن
شنبه بیست و هشتم مرداد 1385
تسلی بخشی های فلسفه: سقراط و عدم محبوبيت

 

در گفتگو هايمان سعی می كنيم مورد قبول و علاقه طرف مقابل باشيم، و از ابراز عقايد واقعی مان پرهيز می كنيم. برای جلب رضايت در مجالسی شركت می كنيم، افرادی را تحمل می كنيم، كه از آنها متنفريم. نسبت به آرا و عقايد عمومی به طور علنی ابراز شك و ترديد نمی كنيم... ولی 399 سال قبل از ميلاد مسيح، فردی در يونان زندگی می كرد كه عدم محبوبيت هرگز او را نمی ترساند. سقراط با وجود اينكه مورد تمسخر قرار می گرفت، هر روز در خيابان های شهر قدم می زد، با مردم درباره عقايدشان صحبت می كرد و آن ها را به ترديد و تفكر وامی داشت! اعتماد به نفس فراوان اين مرد از شجاعتی احمقانه ريشه نمی گرفت بلكه ريشه در فلسفه اش داشت. فلسفه ای كه می توانست در هنگام رويارويی با مخالفت ديگران به باور هايش اعتمادی عقلانی و نه عصبی، ببخشد.

 

هر جامعه ای درباره عقايد، رفتار و گفتار هر فرد، دارای قوانينی است كه در صورت پايبندی به اين رسوم، فرد در معرض عدم محبوبيت قرار نمی گيرد. معمولا اين قواعد و قوانين را "عرف" می ناميم. اين عرف است كه مشخص می كند چه بپوشيم، چطور بخوريم،‌ زندگی خصوصی مان را چطور سامان دهيم و... حال اگر در درستی قسمتی از عرف ترديد كنيم، بيشتر اوقات خودمان اولين كسی هستيم كه اين شك را بلافاصله در ذهن مان می كشيم! چرا كه اولا از دشمنی و تمسخر ديگران می ترسيم و ثانيا نامعقول به نظر می رسد كه جامعه ما به شدت در عقايدش دچار اشتباه باشد و فقط ما از اين امر آگاه باشيم. ما شك مان را می خوريم چون نمی توانيم خودمان را پيشگام درك حقايق دشواری بدانيم كه پيش از اين ناشناخته بوده اند.

سقراط به ما می آموزد كه چگونه بر اين حس مان غلبه كنيم. او نشان می دهد كه بيشتر ديدگاه های تثبيت شده نه از طريق فرايند تفكر و استدلال كه بر اثر قرن ها آشفتگی فكری ايجاد شده اند، و يا اينكه منطقی بودن خود را در زمانه ما از دست داده اند. او به ما روش تفكری را می آموزد كه با كمك آن می توانيم مستقل و مستدل فكر كنيم:

 

1- گزاره ای را بيابيد كه مطمئنا جزو عرف عام خوانده می شود.

            «افراد شجاع در جنگ عقب نشينی نمی كنند».

2- يك لحظه فكر كنيد كه اين گزاره به رغم اطمينان فرد مطرح كننده آن، نادرست است. به دنبال موقعيت ها يا زمينه هايی بگرديد كه اين گزاره در آن ها صادق نباشد.

            «آيا می توان شجاع بود و با وجود اين در جنگ عقب نشينی كرد؟

              آيا می توان در جنگ پايداری كرد و با وجود اين شجاع نبود؟»

3- اگر استثنايی پيدا شد، تعريف بايد نادرست يا حداقل غيردقيق باشد.

4- گزاره اوليه را بايد تغيير داد تا استثنا را نيز شامل شود.

«شجاعانه عمل كردن می تواند هم شامل پايداری و پيشروی باشد هم شامل عقب نشينی».

5- اگر بعدا كسی برای گزاره های اصلاح شده استثناهايی بيابد، بايد اين فرايند را تكرار كرد. حقيقت تا جايی كه برای انسان قابل دسترس است، در گزاره ای نهفته كه ابطال آن ناممكن به نظر می رسد. اگر بفهميم چيزی چه نيست، می توانيم با بيشترين حد ممكن به درك چيستی آن نزديك شويم.

6- ثمره تفكر برتر از شهود است!

 

خيلی ساده بود نه؟ ولی با عمل كردن به اين روش ساده نه تنها می توانيم به عقيده درست دست پيدا كنيم، بلكه توان دفاع از آن را هم پيدا می كنيم. بياييد همه مان به فيلسوفی فكر كنيم كه با اين شيوه تفكر توانست در برابر مخالفت يك شهر با عقايدش همچنان يقينش راحفظ كند و نه تنها نترسد بلكه با شجاعت در برابر دادگاهی كه او را به مرگ متهم كرد بايستد:

 

« تا جان در بدن دارم از جستجوی دانش و آگاه ساختن شما به آنچه بايد بدانيد دست برنخواهم داشت... پس آتنی ها، بدانيد كه خواه سخن آنوتوس را بپذيريد خواه مرا تبرئه كنيد، در هيچ حال، رفتاری جز اين نخواهم كرد، ولو بارها كشته شوم ».

 

پ.ن: لینک سایت قفسه را از وبلاگ هایتان حذف کنید! شرکت پرشین وب(رسالت سابق) دامین این سایت را از دوست عزیز آقای گلسرخ تبار گرفته است تا از رنکینگ بالای سایت قفسه برای کسب درامد استفاده کند! اطلاعات بيشتر در همين زمينه...

+ نوشته شده در 1:35 توسط فائزه.
شنبه بیست و یکم مرداد 1385
فراموشی...

دو روزی مهمان دوست نازنينم شيما بودم و اين داستان را در همين شب و روزها با هم نوشتيم! تقديم به شيمای عزيزم، شيطنت های بی نظيرش و محبت خالصش...

 

"هيچ فايده ای نداره خدايا، هيچ فايده ای". با عصبانيت راه می رفت محكم،‌ سريع و متناوب، از قفسه كتاب ها تا ميز كامپيوتر و بالعكس. لحظه ای جلوی آينه ايستاد، موهایش را با بی حوصلگی تمام روی سرش جمع كرده بود. پيراهن حرير سفيد رنگش تا روی زانو هايش را پوشانده بود، باز هم سفيد. "لعنت به هرچی رنگ سفيده"! با عصبانيت پيراهنش را درآورد و بلوز و شلوار نارنجی رنگی را پوشيد كه پسرخاله روز تولدش به او هديه كرده بود. مطمئنا وقتی مادرش می ديد آن ها را پوشيده است چشمانش از شادی برق می زد. باز رفت جلوی آينه و خيره شد به خودش، موهايش را باز كرد و به آرامی شروع كرد به شانه كردنشان. مثل موج رها شده بودند تا كمرش، هميشه شانه كردن موهايش آرامش می كرد. اين بار خيلی با دقت جمع شان كرد و لبخندزنان سرش را بلند كرد... روبان پهن سفيد رنگ لای موهای سياهش خودش را به رخ می كشيد. يك قطره بزرگ اشك از گوشه چشمش سريد و از روی گونه اش پايين لغزيد. آرام روبان را كشيد و موهايش را باز كرد، برای لحظه ای روبان را در دستش گرفت و بعد با عصبانيت به سوی آينه پرتش كرد. دانه های اشك شياری روی گونه هايش ايجاد كرده بودند. خودش را روی تخت انداخت. صورتش را محكم روی بالش می فشرد تا شايد صدای گريه اش را هيچ كس نشنود. هق هق كنان با خود گفت، "چرا نمی تونم خدا، چرا نمی تونم؟ اصلا من چطوری به اينجا رسيدم؟". گفتگو های جدی درباره هر چيز ممكن و شوخی های هوشمندانه اش او را وارد گروه بزرگ دوستانش كردند، و اعتمادی كه به او ابراز می كرد تا آنجايی كه شريك راز های زندگی هم شدند او را در رده دوستان خيلی خاصش قرار داد، دوستی كه می شد درباره هر چيزی با او صحبت كرد بی نگرانی از سوءبرداشت يا قضاوت عجولانه. با اين همه يك دوست بود، فقط يك دوست. از آنهايی كه با ديدن و بودن شان شاد و راضی هستی، ولی وقتی هم كه نباشند گهگاهی دلتنگ شان می شوی و با خودت می گويی حيف، جايش خالی است، همين! ولی در آن روز بهاری همه چيز عوض شد، با گروهی از دوستانش از جمله او بيرون رفته بود، از صبح با هم بودند و عصر كه داشتند برمی گشتند تصميم گرفتند قسمتی از مسير را، يعنی تا آنجايی كه راه هايشان جدا می شد، پياده روی كنند. وقت برگشتن كه شد، رفتار او هم كمی عجيب شد، انگار كه سعی می كرد از او فاصله بگيرد. اول با خودش فكر كرده بود كه شايد چون فردا مسافر است و تا چند ماه اينجا نخواهد بود دلش گرفته است. او را به حال خودش گذاشت و مشغول صحبت با بقيه شد... وقتی به ايستگاه رسيدند بچه ها مشغول خداحافظی شدند. خداحافظی با او را نگه داشت برای آخر، روبروی هم كه ايستادند يك لحظه چشم در چشم او دوخت و، بهتش زد. خدايا چشم هايش پر شده بودند، پر. هميشه چشم هايش را دوست داشت به خودش هم گفته بود كه چشمان پر از برق شيطنتش را دوست دارد ولی آن لحظه چشم هايش چيز ديگری بودند، رنگ ديگری داشتند. اصلا به ياد نداشت كه به او چه گفت و او چه جوابی داد، فقط آن چشم ها را هرگز فراموش نكرد، يعنی هرگز نتوانست فراموش كند. آن روز تمام شد ولی همه چيز تازه برای او شروع شده بود. مدام در فكر و ذهنش، جلوی چشمانش بود. همه چيز انگار برای اين آفريده شده بود كه او را به يادش بياندازد، رنگ سفيد، بعضی كلمات، بعضی كتاب ها، حتی نحوه خاص بستن بند كفش، و كلی خاطره مشترك... عاشقش شده بود، به همين سادگی! ولی او مثل هميشه بود، مثل هميشه! حالا ديگر هر بار كه می ديدش به جای اينكه شاد شود، بايد تمام تلاشش را می كرد تا كار احمقانه ای نكند! تمام سعيش را كرده بود كه فراموشش كند به همه نكات منفی ای كه می توانست در او پيدا كند فكر كرده بود، به اينكه قليان می كشيد، قبلا دوست دختر داشت، اگر می خواست می توانست هر كسی را خيلی راحت به تمسخر بگيرد و اينكه وقتی عصبانی می شد غيرقابل كنترل بود، به همه اينها فكر كرده بود. تك تك شان را برای خودش بزرگ كرده بود مثلا روی كاغذی نوشته بود، "قليان مقدمه سيگار است، سيگار مقدمه اعتياد های بزرگ تر"! و كاغذ را در كيف پولش گذاشته بود. و هزار كار مثل اين، ولی هيچ كدام فايده ای نداشتند. هوش، سادگی و صداقت او، در لحظه ای همه ساخته و پرداخته هايش را ويران می كردند. لبخندش و چشم هايش، خدايا چشم هايش... مشت هايش را محكم بر بالش كوبيد، "لعنت به چشات لعنتی، لعنت". با قاطعيت از روی تخت بلند شد و به خودش در آينه خيره شد، به خودش با چشمانی پف كرده و سرخ. وقتی اون عاشقت نيست، عاشقش نباش، آدم اين قدر ضعيف می شه؟" موهايش را اين بار با روبانی آبی رنگ بست و رفت تا بلوز و دامن لی اش را بپوشد، چقدر دلش برای آسمان آبی، صاف و بی لك تنگ شده بود...

 

پ.ن: يادداشت مربوط به "تسلی بخش های فلسفه" آماده است اميدوارم در پست های بعدی درباره اين كتاب با هم صحبت كنيم، منتظر يادداشت های دوستانی كه وعده داده بودند هم هستم!

 

+ نوشته شده در 21:37 توسط فائزه.
پنجشنبه دوازدهم مرداد 1385
ناآمده..!
               

زرد است كه لبريز حقايق شده است

تلخ است كه با درد موافق شده است

شاعر نشدی وگرنه می فهميدی

پاييز بهاری است كه

عاشق شده است.

(سروده ميلاد عرفان پور) 

نوشته شده توسط ف. سپيد

 

+ نوشته شده در 0:2 توسط فائزه.
جمعه ششم مرداد 1385
تسلی بخشی های فلسفه

 

«تسلی بخشی های فلسفه»

 

نوشته آلن دوباتن

نشر ققنوس

 

نثر ساده و به دور از فضل فروشی نويسنده و ترجمه روان عرفان ثابتی كتابی آفريده است كه مطمئنا از خواندنش لذت خواهيد برد، حتی اگر اصلا از فلسفه سر در نمی آوريد! در پشت جلد می خوانيم:

 

"اين كتاب می كوشد تا با استناد به آثار شش فيلسوف بزرگ راه حل هايی برای مشكلات روزمره ما ارائه كند. با خواندن اين كتاب از سقراط می آموزيم كه عدم محبوبيت را ناديده انگاريم؛ سنكا به ما كمك می كند تا بر احساس ياس و نااميدی غلبه كنيم؛ و اپيكور بی پولی ما را چاره می كند. مونتنی راهنمای مناسبی برای درمان ناكارايی ماست؛ عشاق دلشكسته می توانند با خواندن آثار شوپنهاور تسلی خاطر يابند؛ و كسانی كه در زندگی با سختی های زيادی روبرو هستند با نيچه احساس همذات پنداری خواهند كرد".

 

اين كتاب به قدری حرف برای گفتن دارد كه ترجيح می دهم درباره بخش های مختلفش در پست های جداگانه ای گفتگو كنيم. اميدوارم همه شما در اين بحث شركت كنيد، هر چه باشد اين كتاب درباره مسائلی گفتگو می كند كه همه ما با آن ها درگيريم. همه ما در طول زندگی مان احساس عدم محبوبيت كرده ايم. دچار ياس شده ايم. مشكلات مالی گريبانگيرمان شده اند. احساس ناكارامدی يا نابهنجار بودن كرده ايم. شايد در عشق شكست خورده باشيم و مسلما سختی ها به ما هم فشار آورده اند. می بينيد هيچ موضوع پيچيده ای در كار نيست، موضوع اين كتاب خود ما هستيم و احساسات و مشكلات خودمان، پس خيلی راحت می توانيم با ديدی باز و نقادانه اين كتاب را بخوانيم و از آن بياموزيم، از نام های بزرگ نترسيم و حتی به نقدش بنشينيم...

 

+ نوشته شده در 22:6 توسط فائزه.
سه شنبه سوم مرداد 1385
داستان مهمان: بی پرده

نكته اول اينكه پست شماره 89، داستان پر، خالی، فقط يك داستان است كه در رد سوژه دور نهم آماتورها* نوشته شده است و گرچه پايه در واقعيت زندگی دارد ولی نه زندگی من...

* سوژه: ای دوست روح مرا درکش. وجودم را تکه تکه کن و برای خویش بردار... چرا که هستی من امانتی بوده است که باید به تو می دادم.

 

و دوم اينكه دوست عزيز، مستانه، داستانی نوشته و از من خواسته كه آن را در فراتر از بودن بگذارم. اين هم داستان بی پرده نوشته آقای رشيدی:

 

پرده اول:

دفتر کار، مسعود در حال صحبت با تلفن است:

- عزیزم يكم به منم فکر کن.

-

- من هم دوستت دارم. ولی با این کار به تو میگن بچه ننه!

-

- باشه، ببخشید. ولی تو باید به زندگیت هم برسی یا نه؟ نمی شه كه همه اش خونه مادرت باشی. پس شوهرت چی؟

-

- نذار دوستی  ما اینجوری خراب شه...

-

- به جهنم.

گوشی را با عصبانیت می گذارد.

مسعود قرار بود با دوست دخترش ازدواج کند، اما خانواده این دختر به تازگی از تهران به کرج رفته اند و او حاضر نیست مادرش را ترک کند و می گوید نمی تواند دور از او زندگی کند. مسعود هر چه اصرار می کند جواب دلخواهش را نمی شنود. هر دو بر سر حرف خود می مانند و کار به قطع دوستی می کشد.

 

پرده دوم:

دو سال بعد- مسعود در دفتر کارش نشسته و جریان ازدواجش را برای همکارش توضیح می دهد:

... بعد از اینکه حاضر نشد کوتاه بیاید و دور از مادرش زندگی کند من هم به اولين مورد پيشنهادی مادرم جواب مثبت دادم و به خواستگاری رفتیم، جواب مثبت هم گرفتيم. البته بیشتر از سر لجبازی بود. می خواستم حالش را بگیرم و گرفتم. خیلی شانس آوردم که لجبازی به خیر گذشت، چون خانواده خوبی را گیر آورده ام. الان هم در زندگيم واقعا احساس خوبی دارم.

بعد هم چند عکس از همسرش را نشان می دهد که همراه با مسعود، دوست و همسر دوستش به یک سفر تفریحی شمال رفته اند. هر دوی زن ها بدون حجاب هستند. وقتی تعجب من را از نشان دادن عکس بدون حجاب می بیند، در مذمت حجاب اجباری و محاسن آزادی سخن می گوید و ...

 

پرده سوم:

سه سال بعد – مسعود در دفتر کارش نشسته که تلفن زنگ می زند. همسرش است.

-

- خوب وقتی زنگ زده می گه با من كار داره، حتما با من کار داشته دیگه!

-

- اصرار بيخودی نکن، كار مهمی نبوده!

-

- اصلا به تو ربطی نداره چی کار داشت.

-

- می گم فضولی نکن، اصلا دلم نمی خواد بگم!

-

- وقتی بهت می گم نپرس یعنی نپرس. وقتی گیر می دی حالمو بهم میزنی.

گوشی را محکم بر زمین می کوبد. تلفن دوباره زنگ می زند.

- برای چی دوباره زنگ زدی؟

-

- گه می خوری زنگ می زنی. اصلا به تو چه که اون با من چی کار داشت. وقتی گفته با من كار داره يعنی با من كار داره نه تو.

-

با دیدن این شدت برخورد به سمت در خروجی می روم.

- ا، خفه شو، برو خودتو جمع کن....

 

می توانستم حدس بزنم که پای نفر دیگری در میان است. وقتی برگشتم دفتر آرام شده بود.

 

پرده چهارم:

.....

من که جرات نمی کنم این پرده را حدس بزنم. فقط امیدوارم این پرده به جدایی منجر نشود.

+ نوشته شده در 20:46 توسط فائزه.