
یادداشت های روزانه ویرجینیا وولف
ترجمه خجسته كیهان
نشر قطره
ویرجینیا وولف را چقدر می شناسید؟ فكر می كنم اولین چیزی كه با این نام به یاد خیلی ها می آید نیكول كیدمن باشد در "ساعت ها". ولی ویرجینیا وولف واقعی، ویرجینیایی كه در دفتر خاطراتش می توان لمس كرد و دید، انسان دیگری است.
در این یادداشت ها می توان دید كه كتاب های او چگونه متولد می شدند. تقریبا همیشه با رنج. "خیزاب ها" هجده بار بازنویسی شد. او در تمام سال های آفرینندگی ادبی اش كمتر كتابی را توانست بدون وقفه های ناشی از بیماری بنویسد. و بیشتر اوقات تحت فشار ناشی از زن بودنش بود. وقتی فیلم "ساعت ها" را می دیدم با خودم فكر می كردم پس ویرجینیایی كه این قدر دوستش داشتم، نویسنده "اتاقی از آن خود" و "به سوی فانوس دریایی" چنین زنی بوده؟ حالا می دانم كه نه! او همان قدر كه می توانست افسرده و مردم گریز باشد، عاشق صحبت كردن با مردم و لذت بردن از یك منظره بود. همان قدر كه نسبت به نقدها حساس بود، نسبت به تحسین ها هم بود(در اوایل كار هردو زیاد و در اواخر كار هردو كم). ویرجینیا زن زیبایی بود كه تا زمانی كه می توانست از مغزش برای خواندن و نوشتن كار بكشد زندگی برایش لذت بخش بود. او بارها و بارها در خاطراتش نوشته كه زندگی برایش تنها و تنها نوشتن است. در انتهای این كتاب یا به عبارت بهتر، این دفتر خاطرات، با حسرت فراوان از خودم پرسیدم آیا نمی شد جنگ جهانی دومی اتفاق نیافتد تا ویرجینیا دست از مبارزه برندارد، تا كتاب های بیشتری بنویسد؟
پ.ن: دلم می خواست خیلی بیشتر درباره ویرجینیا وولف بنویسم. به خاطر احترام عمیق به زیبایی ای كه در تمام كتاب هایش موج می زند. و به خاطر احترام به اینكه كتاب هایش را به عنوان یك زن، و به عنوان ویرجینیا نوشت و تحت سیطره هیچ نام و سبكی قرار نگرفت. ولی انگار ذهن بدعادتشدهام نیازمند تمرین بیشتری برای برگشتن به حالت عادی است!
پیش نوشت: یك هفته دیركرد من در نوشتن به خاطر درگیری در كارهای اجرایی جشنواره نشریات دانشجویی منطقه دو بود كه در كنار 6 جایزه و تقدیر كسب شده برای "اهالی پرواز"، مقام دوم نشریات اجتماعی را برای "پرواز" به همراه داشت. و این پست به همین مناسبت به "اهالی پرواز" تقدیم می شود، بهترین دوستانم كه امیدوارم همیشه موفق باشند، همیشه...
پس كسانی كه حوصله اش را ندارند نخوانند!
پریدن
رها شدن بر گُرده ی باد است و
با بی ثباتی سیماب وار هوا برآمدن
به اعتماد استقامت بال های خویش
جهان عبوس را به قواره ی همّت خود بُریدن است،
آزادگی را به شهامت آزمودن است و
رهایی را اقبال کردن
حتی اگر زندان
پناه ایمن آشیانه است
و گرمْ جای بی خیالی سینه ی مادر،
حتی اگر زندان
بالش گرمی ست
از بافه ی عنکبوت و تارَک پیله.
رهایی را شایسته بودن است
حتی اگر رهایی
دام باشه و قِرقی ست
یا معبر پُردرد پیکانی
از کمانی. احمد شاملو
و ما پریدیم... وقتی شروع كردیم اصلا فكر نمی كردم روزی به اینجا برسیم، اصلا. ولی حالا در نقطه ای ایستاده ام و ایستاده ایم كه وقتی به پشت سرم نگاه می كنم تمام وجودم سرشار از حسی می شود غیرقابل توصیف. شادی، غم، رنج و صدالبته افتخار. من به "پرواز" افتخار می كنم. نه به خاطر مقامی كه كسب كرد، نه، من به اهالی پرواز افتخار می كنم. به كسانی كه هر غیرممكنی را ممكن می كنند. من به لحظه لحظه این یك هفته ای كه گذشت افتخار می كنم. به همه سختی هایی كه كشیدیم، با هم. به این با هم بودنمان افتخار می كنم. به تمام این سه سالی كه گذشت، به همه این دوستی های به یاد ماندنی، به تلاش هایمان برای بهتر شدن، به خودمان افتخار می كنم!!!