تبليغاتX
فراتر از بودن
سه شنبه بیست و نهم خرداد 1386

 

"در پایان، در پایان پایان ها، آنچه فناناپذیر است باقی می ماند، آنچه سبك تر از آن است كه بمیرد، لطیف تر از آن است كه بسوزد، چهره دیگر..."

 

یك نگاه به چشمانت برای یك زندگی كافی است، می دانستی؟ نگاهت تا عمق جان آدمی نفوذ می كند و غرق می كند آدم را در زلالی اش، زلالی سبزش، زلالی درخشانش. می شود در آن زیبایی دید و خوبی دید و معصومیت دید و بعد... بعد حتی با خیال راحت می توان چشم ها را بست برای ابد... سعیده نمی شود برای تو داستان نوشت. چطور می شود برای تویی داستان نوشت كه با چهره دیگرت زندگی می كنی. برای تویی كه پیش از پایان، پیش از پایان پایان ها، تنها با آنچه سبك است و لطیف است و فناناپذیر است زندگی می كنی. فناناپذیر. آری لغت مناسبی است برای نگاه تو و برای تو و برای اثر تو روی قلب آدمی. برای مُهری كه برای همیشه روی قلب من زدی.

تا حالا صدای خودت را شنیده ای؟ صدایت مثل یك پرنده است، حتی از پشت گوشی تلفن، حتی وقتی غمگینی. صدایت پرنده ایست كه آواز می خواند و بعد، زندگی زیباتر می شود همیشه. صدایت پرنده ایست كه تا ابد در روح من لانه كرده است، تا ابد...

دوستت دارم. آخ كه چقدر این جمله ناتوان است. چقدر كلمات از معنا تهی شده اند، چقدر. چرا هركسی می تواند به راحتی آب خوردن به هر كسی بگوید دوستش دارد و دقیقه ای بعد، دروغ،‌ ریا و...

دوستت دارم. این جمله برای من بی زمان و بی مكان است. هر كجا باشی، همیشه.

دوستت دارم. بی اندازه، بی مرز، بی حد، بی سقف، بی دیوار.

دوستت دارم. بی دلیل، بی بهانه.

دوستت دارم فقط به خاطر دوست داشتن.

می دانی تو با بودنت به این كلمه، به این جمله، معنا دادی؟ ازل، ابد. دوستت داشتم، دارم، خواهم داشت...

ممنونم سعیده، ممنونم كه هستی، كه متولد شده ای. ممنونم به خاطر تولدت، بودنت. ممنونم تا ابد...

 

+ نوشته شده در 19:18 توسط فائزه.
شنبه بیست و ششم خرداد 1386
سه گانه

 

سالن مطالعه

 

این سوی در، مانتو، مقنعه، گاهی هم چادر. آن سوی در، بلوز، تی شرت، موهای كوتاه و بلند. اینجا سالن مطالعه خواهران كتابخانه مركزی است!

 

----------

 

دو خورشید

تقدیم به سارا

 

چشمانی دوخته به كتاب، نوری كه از پشت سر می تابد. بازی نور بر روی موها، موهایی كه كمی آشفته اند، مثل روح صاحب شان. سرانجام سرش را بلند می كند و... نور خیره ام می كند. او دو خورشید دارد و خود نمی داند...

 

----------

 

آقای خدا

 

"آقای خدا من می خواهم همیشه همین طوری سبك بمانم، لطفا مرا بزرگ نكن!" این را دختر بچه ای گفت كه من بودم!

 

+ نوشته شده در 1:3 توسط فائزه.
جمعه هجدهم خرداد 1386
یک سکانس از زندگی!

 

دريا دريا مهربانی‌ات را می‌خواهم

نه برای دست‌هام

نه برای موهام

نه برای تنم

برای درخت‌ها

تا بهار بيايد...

 

این شعری است كه از ذهن یكی شان می گذرد ولی نمی خواند برای آن دیگری از سر خجالت. پشت یك میز كوچك، روبروی هم، نزدیك نزدیك. فكری از ذهن دیگری می گذرد، خیالی كه نگاهش را شوخ و مهربان می كند، نگاهی كه از گوشه چشم ها رو به بالا حركت می كند و به محض برخورد با نگاه آن یكی لب ها را هم به لبخند می گشاید؛ مكالمه ای نشاط انگیز. مهم نیست زبان ها چه می گویند، دو روح به توافق رسیده اند. آه البته دیگری كمی ناآرام است و گاهی حركتی تند از خود نشان می دهد، آن یكی هم بیش از حد ِ همیشه اش ساكت است. اما عادت خواهند كرد، هر دو عادت خواهند كرد به راحت بودن در حضور هم با تمامیت وجودشان، هر آنچه كه هست... وقت رفتن است، دو ساعتی به اندازه یك چشم هم زدن. هر دو سرخوشند گرچه نمی دانند آینده چه برایشان تدارك دیده و آیا اصلا خواهند توانست یك بار دیگر این چنین روبروی هم بنشینند. هر دو سرخوشند از هماهنگی ارواح شان، از نگاه های مهربان و درخشانی كه از هم می دزدند، از بودن شان، صِرفِ بودن شان. دستی به نشانه خداحافظی برای هم تكان می دهند... آن یكی كه در تاكسی نشسته، دانه اشك گوشه چشمش را با سرانگشتش برمی دارد و به آن خیره می شود. لبخندی محو روی لبانش نشسته. او حالا تصویر قشنگی برای حفظ كردن دارد، تصویری مهربان و درخشان، تصویری برای همه زندگی...

 

+ نوشته شده در 2:9 توسط فائزه.
یکشنبه سیزدهم خرداد 1386
شازده کوچولو

حس عجیب ساعت 4، انتظار و دلتنگی ای كه با تمام وجودت می خواهی اش. نمی دانی از كی ساعت های 4 ات را با جستجوی چشمان ژرف قهوه ایش پیونده زده ای. این طرف خیابان را نگاه كرده ای، نیست. با خودت می گویی هیچ كس موهایی مثل موهای او را ندارد، به خصوص حالت قشنگ موهایش را بر روی پیشانی. همیشه دلت می خواست یك بار با خیالی راحت سرش را در آغوش بگیری و موهایش را نوازش كنی. باید بروی آن طرف خیابان، حتما آنجا كنار پیاده رو منتظرت ایستاده. از اولین ماشین كه عبور می كنی بی اختیار لبانت به لبخند گشوده می شوند. یاد تمام دفعاتی می افتی كه با عبور بی حواست از خیابان او را ترسانده ای، تا آنجایی كه یك بار به شوخی اما جدی كلاس آموزش عبور از خیابان گذاشته بود برایت.

می بینی اش از دور، نمی دانی او چه حسی دارد ولی تو هر قدم كه به او نزدیك تر می شوی بیشتر از این دنیا جدا می شوی، دنیای دونفره تان منتظر است! یك بار گفته بود بعدها كه نباشی دیگر از آن خیابان عبور نخواهد كرد. تو هم می دانی بعدها اگر بدون او مجبور شوی از این خیابان بگذری قدم به قدم پیاده روهایش دلتنگت خواهند كرد و با این همه خوشحالی. حالا خیابانی در این شهر هست كه با همه خیابان های دیگر دنیا فرق دارد، با همه شان. مشغول صحبت می شوید، سكوت هم همچنین. برای لذت بردن از بودن هم نیازی به كلمات ندارید و همین خوب است. به انتهای خیابان كه نزدیك می شوید بی اختیار دلت می خواهد آرام تر راه بروی ولی نمی شود، یعنی فایده ای ندارد، به مقصد رسیده اید... تنها كه می شوی به چیزهایی فكر می كنی كه فردا برایش خواهی نوشت و به چیزهایی كه امروز برایت نوشته، به روباه شازده كوچولو هم...

+ نوشته شده در 0:6 توسط فائزه.
جمعه چهارم خرداد 1386
لیلی!

خیلی جالب است! حالا خودم وبلاگم را می بینم ولی هنوز خیلی ها نمی بینند، گرچه انگار كسانی هم هستند كه هرگز "فراتر از بودن" برایشان فیلتر نشده است. به هر حال از همه ی شما كه با من همراهی و همدردی كردید ممنونم!

----------------------------

این روزهایم طعم دیگری دارند، طعم گس تنهایی كه نه، جدایی. نمی شود داستانی نوشت كه بوی بچه ها را ندهد. نمی شود یك سر كتاب خواند كه مدام حواست می رود پی آن ها... دلبستگی بین ما دیگر از حد گذشته است. نفس هایمان با هم درآمیخته اند...

و دیروز دستان مهربان مرضیه دلم را كه نه، همه وجودم را به تپش درآوردند. برایم لیلی را آورده بود، "لیلی نام دختران زمین است" را. خواب دیده بود. خواندم:

«خدا مشتی خاك را برگرفت. می خواست لیلی را بسازد، از خود در او دمید. و لیلی پیش از آنكه با خبر شود، عاشق شد. سالیانی‌ست كه لیلی عشق می ورزد. لیلی باید عاشق باشد. زیرا خدا در او دمیده است و هر كه خدا در او بدمد، عاشق می شود. لیلی نام تمام دختران زمین است؛ نام دیگر انسان.

خدا گفت: به دنیایتان می آورم تا عاشق شوید. آزمون تان تنها همین است: عشق. و هر كه عاشق تر آمد، نزدیكتر است. پس نزدیكتر آیید، نزدیكتر. عشق، كمند من است. كمندی كه شما را پیش من می آورد. كمندم را بگیرید. و لیلی كمند خدا را گرفت.

خدا گفت: عشق، فرصت گفتگوست، گفتگو با من. با من گفتگو كنید.

و لیلی تمام كلمه هایش را به خدا داد. لیلی هم صحبت خدا شد.

خدا گفت: عشق، همان نام من است كه مشتی خاك را بدل به نور می كند.

و لیلی مشتی نور شد در دستان خداوند».

و فهمیدم معنای خواب را و كتاب را... باید كه دوست داشت، باید كه تا ابد دوست داشت بی آنكه به امید رسیدنی بود. باید دوست داشت تا مرز رسیدن به نور، حل شدن در نور... و از درد جدایی و تنهایی نباید هراسید، كه هر دوست داشتنی با درد همراه است و درد در این میان همان است كه خاك را به نور بدل می كند!

+ نوشته شده در 1:10 توسط فائزه.