تبليغاتX
فراتر از بودن
شنبه سی ام تیر 1386
سردرگمم...

 

همیشه فكر می كردم اگر روزی بیاید كه دغدغه درس نداشته باشم و كلی كتاب برای خواندن داشته باشم، آن روز بهترین روز عمرم خواهد بود. اشتباه می كردم. خسته ام، خستگی ای نه از كار كه از بیكاری. نه از تلاش، دوندگی، آفریدن و نه حتی از حرص و جوش! همه چیز آرام است ولی سنگین. سنگین تر از طاقت من. جان هایی هستند كه زاده شده اند برای عمل كردن، كه اگر از تكاپو بایستند از زیستن بازایستاده اند. و من فكر می كنم این چنینم. جهان بدون تلاش بس بی طعم شده است برایم. نمی شود به هیچ كدام از دوست داشتنی های گذشته هم پناه برد. به هر كدام كه نزدیك می شوی می بینی چیزی كم دارند، نورشان را انگار! فكر می كردم این تابستان بسیار استراحت خواهم كرد، به عوض تمام خستگی های این چندساله. حالا می دانم از استراحت تنها زمانی لذت می برم كه فرصت كوتاهی باشد مابین فعالیت هایم. هستی ام زبان به اعتراض گشوده است، وجودم محملی می خواهد برای بودن، برای فرارفتن از بودن. چه كنم؟

 

+ نوشته شده در 23:59 توسط فائزه.
شنبه بیست و سوم تیر 1386

 

«می اندیشید كشیدن بار كسانی كه دوست می داریم بس لذت بخش است. ولی این هم بسیار لذت بخش است اگر گاه گاه بار ما را هم اندكی دیگران بكشند! و این تجملی است كه فراوان در دسترس نیست. او در این باره از كسی گله مند نبود. هركسی جز آنچه دارد چیزی نمی تواند بدهد».

جان شیفته

 

 

+ نوشته شده در 23:54 توسط فائزه.
یکشنبه هفدهم تیر 1386
یادها...

 

ورق خورد، این فصل از زندگیم را می گویم. این چهار سال مثل برق و باد گذشت و تمام شد و من ماندم و یادهایش. هرجورش را كه بگویی دارم، تلخ و شیرین، سخت و آسان، زشت و زیبا، پرخنده و پرگریه و... و بهترین این یادها را از شما و با شما دارم. چقدر با هم خندیده ایم، چقدر با هم عصبانی شده ایم، چقدر به خاطر هم و به خاطر عزیز مشترك مان جنگیده ایم. و چقدر با هم رشد كرده ایم، پرواز كرده ایم... آخ كه چقدر حرص تان داده ام، می دانم! چه كارهایی كه مجبورتان نكرده ام انجام بدهید. به خاطر همه كارهایی كه كردم و نباید، و نكردم و باید، عذر می خواهم.

... پرواز را به خاطر سپرده ام، تا ابد پرنده خواهم ماند و همین جا به خودم قول می دهم تا به سهم خودم همه تلاشم را بكنم كه پروازمان و این جمع قشنگ مان را داشته باشیم تا هرجا كه شما بخواهید!

 

«بهار به پایان خود نزدیك می شود تا نگاه دلتنگ و خسته مان جای خالی تو را به باور بنشیند. تو می روی، و یاد تو، و نام تو، و خاطرت، تسلی دلتنگی ماست. باغی كه به بار نشستن اش را مدیون توست هرگز فراموشت نخواهد كرد. می روی و قسم به به آسمان آبی پرواز كه آشناتر از همیشه در یادمان خواهی ماند». اهالی پرواز

 

احسان، امیر، اویس، ایمان، بهنام، بهزاد، پویا، دیبا، زینب، فرخ، فرزین، فرشید، سعیده، سولماز، صونای، كاوش، محسن، محمد، مرضیه، میترا، وحید و یاسر، به خاطر یك دنیا احساسی كه پشت این جملات بود ممنونم، به خاطر تمام لحظات با هم بودن مان ممنونم...

 

+ نوشته شده در 0:38 توسط فائزه.
جمعه هشتم تیر 1386
پیکر فرهاد

پیكر فرهاد

عباس معروفی

 

«یك ماشین پت و پهن سیاه برایم بوق زد و من وقعی نگذاشتم. مردی از كنارم گذشت و و زیرجلكی گفت بخورم. و من انگار كه نشنیده ام، ولی داشتم سرسام می گرفتم. این همه دشمن داشتم و نمی دانستم؟ در دنیایی زندگی می كردم كه هیچ پناهی نداشتم، دنیایی كه هیچ شباهتی به جامعه انسانی نداشت، جایی مثل جنگل وحش، و من ناچار بودم تحمل كنم، با ترس و وهم راه بروم، با وحشت بخوابم و با دلهره از خواب بیدار شوم. مگر چقدر عمر می كردم كه بایستی نصف بیشتر عمرم را به خنثی كردن توطئه دیگران تلف كنم؟ و چرا كسی به دادم نمی رسید؟»

به گفته "زود دویچه سایتونگ": متن یك تك گویی بلند از زن تابلو نقاشی است. نامه عاشقانه تردیدآمیزی است برای معشوق كه مانند اولیس جیمز جویس در آن حال و گذشته در هم می آمیزند.

بوف كور را خوانده اید؟ زن نقاشی روی قلمدان یادتان می آید؟ پیكر فرهاد روایت این زن است در طول تاریخ. روایت زنی كه به درازای تاریخ سختی كشیده است به جرم زن بودنش. زمان جلو می رود، از زمان ساسانیان به دوران معاصر می رسیم اما داستان همان داستان است. داستان زنی كه دوست می دارد، می خواهد زندگی كند آن جور كه خودش می خواهد و شكست می خورد...

پیكر فرهاد داستان عاشقانه زیبایی است، ولی نه از نوعی كلیشه ای. «وقتی سر بلند كردم دیدم جایش خالی است. حساب میزش را در بشقاب گذاشته و رفته بود. از صدای آكاردئون نوازنده نابینای جلوی در احساس می كردم هوا ابری است. سرگرداندم، چند نفر خیره ام شده بودند. نه، دیگر نمی خواستم. هیچ كدام از آن چشم ها را نمی خواستم. چشم هایی كه از معنا تهی بود، فقط مثل شیشه های بدلی برق می زد. هركدام به رنگی مثل چراغ های شهر در شب كه نمی دانی كدام سو مال كدام خانه است. كجا عشق می ورزند و كجا آدم می كشند؟»

و این زن هرگز صاحب این چشم ها را پیدا نمی كند اما صاحبان آن شیشه های بدلی همیشه به دنبالش هستند، و حتی یك دم راحتش نمی گذارند... بیشتر از این نمی توانم درباره این داستان بنویسم كه شیوه روایتی بسیار زیبا، پیچیده و تودرتو دارد. پیكر فرهاد را باید به تمامی خواند تا حسش كرد...

+ نوشته شده در 13:22 توسط فائزه.