تبليغاتX
فراتر از بودن
چهارشنبه چهاردهم آذر 1386
پرواز چهارساله شد!

 

... "برای آنكه كمی حتی اگر شده كمی زندگی كرد دو تولد لازم است، تولد جسم و سپس تولد روح". و تولد دوم من با پرواز بود، تولدت مبارك، تولدم مبارك!

 

و اینکه همه اهالی پرواز؛

 

دوست تان دارم...

 

پ.ن: وبلاگ جدید با قالب پروازی! در حد قابل قبولی آماده استفاده شده. رفع بقیه نواقص هم بماند برای بعد از كنكور! فراتر از بودن جدید اینجاست!

باید از ابوذر عزیز هم بابت هدیه كردن این وبلاگ، همینطور آماده كردنش تشكر كنم، ممنونم دوست عزیز!

 

+ نوشته شده در 1:12 توسط فائزه.
شنبه سوم آذر 1386
برای خیلی ها!

 

- صدایت را كه شنیدم عمق دلتنگی ام را با تمام وجود حس كردم، آی دختر دلم تنگ شده بود برای غرق شدن در شب چشمانت...

 

- از سال قبل تا امسال، سال ها راه آمده ایم، و چشمانت چنان مهربان شده اند كه بعید نیست روزی پرنده ای بر شانه ات بنشیند وقتی كه می خندی!

 

- دلتنگ چشم های تركمنت هستم، همان قدر مهربان، همان قدر صمیمی و همان قدر نزدیك كه بودیم!

 

پ.ن: مشکلات این دو روز وبلاگ به خاطر انتقال آرشیو بود به وبلاگ جدید که با اتمام کار اینجا هم به حال عادی خودش برگشت.

فعلا که خانه جدید در حال ساخت است تا کی تمام شود و من از این فیلترشدگی نجات پیدا کنم!

+ نوشته شده در 21:5 توسط فائزه.
جمعه بیست و پنجم آبان 1386
سرخ و سفید

عروس و داماد می رقصیدند،‌ صدای دست زن ها تالار را به لرزه انداخته بود. پسربچه كوچكی سعی می كرد راهش را از بین صندلی ها باز كند، ناگهان لیز خورد و لحظه ای بعد صدای فریاد او بود كه تالار را پر كرده بود... سكوتی سنگین حاكم شد و من خیره لكه های سرخ خون بودم بر سفید كاشی ها.

+ نوشته شده در 23:6 توسط فائزه.
شنبه نوزدهم آبان 1386
رفت...

حرف‌های ما هنوز ناتمام...

تا نگاه می‌کنی:

 وقت رفتن است

باز هم همان حکایت همیشگی!

 

پیش از آن که باخبر شوی

لحظه‌ی عزیمت تو ناگزیر می‌شود

 

آی...

ای دریغ و حسرت همیشگی!

 

ناگهان

 چقدر زود

 دیر می‌شود!

 

می دانم دیر می نویسم ولی نمی توانستم ساده عبور كنم از نبودنش. شعرهایش را دوست داشتم، اما نمی خریدم كتاب هایش را. صبر كرده بودم پیر شود، بعد...

 

پ.ن: دلتنگ رفتنش بودم كه دلتنگی مصادره شدنش هم اضافه شد بر غصه هایم. انگار فرهنگ ستیزان سرزمین ما در انتظار مرگ تك به تك اهالی فرهنگ نشسته اند تا در نبودن شان مصادره شان كنند كه آن ها در بودن شان تسلیم نمی شوند... روزگار غریبی است، خیلی غریب...

+ نوشته شده در 22:58 توسط فائزه.
جمعه چهارم آبان 1386
رویا

 

رویاهاتو محکم بچسب

واسه این که اگه رویاها بمیرن

زندگی عین مرغ شکسته بالی می شه

که دیگه مگه پروازو خواب ببینه.

 

رویاهاتو محکم بچسب

واسه این که اگه رویاهات از دس برن

زندگی عین بیابون برهوتی می شه

که برفا توش یخ زده باشن. لنگستون هیوز

 

------------------------------

 

گاهی فراموش می كنیم این ماییم كه تصمیم گیرنده ایم، و خودمان را می سپاریم به دست هر آنچه كه پیش می آید. و بعد... گاهی پشیمانی فایده ای ندارد، خیلی دیر شده، خیلی.

 

------------------------------

 

به یاد آورد رویایی دارد كه فقط از آن اوست، فقط از آن او، و آرام گرفت، قلبم را می گویم!

 

------------------------------

 

مسیح می گوید از راه هایی كه روندگان آن بسیارند نروید. اما هیچ راهی نیست به سوی رویای من، خودم باید راهم را بسازم، نه؟

 

 

 

پ.ن: برای رسیدن به رویایم باید كه بیشتر درس بخوانم! بنابراین این وبلاگ تا اطلاع ثانوی دیر به دیر آپدیت خواهد شد!

+ نوشته شده در 23:12 توسط فائزه.
جمعه بیست و هفتم مهر 1386
تبریک...

خدای من،

جانم را در این میانه گرو می گذارم كه باارزش تر از آن چیزی ندارم. و تنها یك چیز از تو می خواهم؛ خوشبختی شان را كه خوشبختی آن ها خوشبختی من است.

 

عزیزترینم به سراغ تمام كلمات رفتم. می خواستم شاعرانه ترین جملات دنیا را تقدیمت كنم. می خواستم تمام این محبتی را كه در دلم موج می زند روی كاغذ به جولان دربیاورم، می خواستم حداقل برای یك بار هم كه شده ببینی چقدر دوستت دارم، و چقدر خوشبختی ات را می خواهم، و چقدر خوشحالم كه خوشحالی.

سعی كردم، تمام سعیم را، ولی نشد. كلمات قاصر بودند. جا می ماندند. به یاد آوردم جمله بوبن را كه می گفت «برای بیان عشق همواره به كلمه های عاشقانه نیاز نیست بلكه زیر و بم لازم است، نه جدیت، به خصوص نه جدیت. زیر و بم، اشك و لبخند». تمام اشك ها و خنده هایم تقدیم به تو عزیزم، چیزی به جز دعایم و آن ها ندارم كه پیشكش كنم. ببخش كه ناچیزترین است...

مهربانم دلم می خواست اولین تبریك از آن من باشد، خنده هایت ابدی، شادی ات پایدار و خوشی ات روزافزون!

+ نوشته شده در 20:37 توسط فائزه.
چهارشنبه بیست و پنجم مهر 1386
معیارهای زندگی مان حسابی بالا رفته!

 

شده بزرگتر جمعی باشید؟ همه حواستان را بدهید كه كسی حرفی نگوید و كاری نكند كه خوشی جمع از بین برود؟ شده وقت خداحافظی خیال تان راحت باشد و لبخند به لب داشته باشید كه همه چیز به خیر و خوشی گذشت... اما بعد همه اینها اگر آدم بفهمد دل كسی را شكسته چه؟

+ نوشته شده در 21:9 توسط فائزه.
دوشنبه شانزدهم مهر 1386
همه دلم

 

برای بهترین و عزیزترین دوستم؛

 

بسیار دل می بندم و شدید دوست می دارم، اما بلد نیستم دل كندن را. هر بار كه خواستم دل بكنم از چیزی، تكه ای از دلم را جا گذاشتم. این بار فكر می كنم همه دلم را جا گذاشته باشم...

پ.ن: هر انسانی كه شادی های بزرگ را به تجربه نشسته باشد باید كه غم های بزرگ را نیز به جان بپذیرد...

اما این بار، طوفان احساسات گذشت. و من خوشحالم، خوشحالم به خاطر داشتن دوستی كه می شود به این اندازه به خاطرش دلتنگ شد...

 

 

+ نوشته شده در 15:36 توسط فائزه.
چهارشنبه چهارم مهر 1386
مریم مادر کلمه

به همراه همه

خنده ها،

نگرانی ها،

و درد و دل هایمان،

تقدیم به میترا...

 

مریم؛ مریم دختر عمران، مریم خواهر هارون، مریم مادر عیسی، مریم زاده آدم!

 

از هم گسسته ایم، زندگی را پوچ می خوانیم و بی ارزش، و مرگ را وسیله نجات.

 

همه چیز مثل همیشه است، تحت كنترل! هرچه هست انگار می خواهد تا ابد بپاید. در این میانه مریم به خلوت رفته است، به مكانی شرقی، شرقی برای طلوع. مریم، همان دخت دردانه مادری كه دخترش را یاغی می خواست و عابد!

 

آنچه را كه هست نمی خواهیم اما ایمان نداریم به نجات، آن هم نه به دست دیگری كه خودمان. ناامیدی بدتر از هر خوره ای جانمان را می خورد و این چنین است كه زندگی مان را به دست هر آنچه می سپاریم كه از یادمان ببرد بودن مان را. مرده ایم پیش از آنكه بمیریم.

 

مریم دختر قومی كه ملكوت را از یاد برده اند، ملكوت را به آغوش می كشد و بار برمی دارد روح خدا را، كلمه را...

 

شقی شده ایم. دو شقه، یا حلق آویز آسمان یا خزنده بر روی زمین. شكافی در شخصیت مان پدید آمده است كه توان درست دیدن و فهمیدن خیلی چیزها را از دست داده ایم. نمی توانیم هستی را، خودمان را، شایسته زیستن ببینیم. پیوندهای میان زمین و آسمان را گم كرده ایم و هركدام را اقنومی می بینیم جدا از دیگری. حتی گاهی آن چنان شقی شده ایم كه همه چیز را خاص خودمان می بینیم، چنان شكافی بین خودمان و دیگران پدید آورده ایم كه برایمان فرقی نمی كند پس از ما زندگی بقیه چگونه باشد، اصلا باشد یا نباشد...

 

مریم آبستن كلمه است، و چه سخت دردی را تحمل می كند. مگر ساده است زاده شدن كلمه از دل آن همه درماندگی و ناتوانی و نازایی؟

 

برای عبور از آنچه هست نیازمند كلمه ایم، و كلمه همانی است كه باید بشود. برای گذشتن از آنچه كه هست با همه زشتی ها و پلیدی هایش، نیازمند كلمه ایم تا برایمان به تصویر بكشد شیوه دیگری از زیستن را. و این تصویر است كه وادارمان می كند به رفتن و رفتن و رفتن. و كلمه است كه ما را برمی كشد از ركود. زندگی سخت و دشوار است، در عین حال زیبا و ارزشمند، آنگاه كه زیستن حركتی باشد برای رسیدن به كلمه...

 

مریم درد می كشد تا بدان حد كه از خداوند مرگ طلب می كند، او به وادی هول و هراس های بزرگ پانهاده است و بدین سان است كه شایسته زادن كلمه می شود...

 

كلمه طیبه ریشه ای استوار در زمین و شاخه هایی بلند در آسمان دارد. نه به انكار گذشته و میراثش، زندگی این جهانی با همه ویژگی هایش، بر می خیزد و نه از حركت به سوی آینده، به سوی آسمان باز می ایستد. زمین و آسمان در كلمه طیبه جدا از هم نیستند، درهم تنیده اند، درهم تنیده...

 

درخت كهنسالِ بی بار و بر میوه می دهد، در بیابان چشمه ای می جوشد، مریم كلمه را به دنیا آورده است، مریم كلمه شده است...

 

باكره وجودمان می تواند بار بردارد كلمه را، و شاید هم اینك در زاویه ای از كوچه پسكوچه های روحمان به انتظار ما نشسته باشد...

 

 

 

پ.ن: تمامی مفاهیم این متن از كتاب "مریم مادر كلمه" نوشته آقای علی طهماسبی، برگرفته شده اند.

 

+ نوشته شده در 23:44 توسط فائزه.
چهارشنبه بیست و هشتم شهریور 1386
یك بازی دیگر!

 

مریم عزیزم به یك بازی جدید دعوتم كرده. باید اسم 5 كتاب را بنویسیم كه دوست شان داریم. من هم كه نمی توانم دعوت مریم را رد كنم بنابراین:

 

1- جان شیفته، رومن رولان: داستان زندگی یك زن، زندگی ای فراتر از تمامی قواعد و رسوم بی فایده، زندگی ای به راستی انسانی...

 

2- رفیق اعلی، كریستین بوبن: باز هم داستان یك زندگی، این بار فرانچسكوی قدیس...

 

3- شازده كوچولو، آنتوان دوسنت اگزوپری: ...

 

4- اگر شبی از شب های زمستان مسافری، ایتالو كالوینو: یك رمان بسیار جالب و متفاوت، باید بخوانید تا بفهمید چه می گویم!!!

 

5- سمفونی مردگان، عباس معروفی: هابیل و قابیل، آیدین و اورهان. رمانی عاشقانه و...

 

حالا مثلا نمی شود به جای اسم 5 تا، اسم 50 تا را بنویسیم؟ خوب سخت است انتخاب 5 تا از بین كلی كتاب كه هركدام شان را جوری دوست دارم!

 

حالا بنا به قاعده، این 5 نفر را به بازی دعوت می كنم:

یاشار، وحید، الهام، بهزاد و یاسر!

بلكه باعث بشود 3 نفر تنبل این جمع كمی تا قسمتی وبلاگ هایشان را به روز كنند!!!

 

+ نوشته شده در 23:30 توسط فائزه.
چهارشنبه بیست و یکم شهریور 1386
دم شمشیری

 

دم‌شمشیری* نر از صبح غذا نمی خورد. ماما می گفت صبح، بدن نیمه جانش را كنار جسد جفتش بیرون آكواریوم پیدا كرده، می گفت حتما صدای ناله های ماهی ماده كه داشته خفه می شده باعث شده او هم بیرون بپرد، احتمالا لحظه های آخر عمر جفتش هم بیرون پریده كه زنده مانده تا صبح. می گفت حتما غصه دار است كه غذا نمی خورد.

 

* نوعی ماهی آكواریومی

 

+ نوشته شده در 23:30 توسط فائزه.
یکشنبه یازدهم شهریور 1386
وسیع باش و تنها و سر به زیر و سخت

 

چه خوب یادم هست

عبارتی كه به ییلاق ذهن وارد شد

وسیع باش

و تنها

و سر به زیر

و سخت.

 

مانده تا سخت شوم، آن قدر كه این دل بی صاحب نتواند هر لحظه به رنگی درآردم، مانده آقا، هنوز خیلی مانده. راستی خودتان سخت شده بودید قبل رفتن نرم تان؟ نمی دانم، شاید. البته فكر می كنم آن حواس پرتی تان نسبت به هر چه كه فقط انسانی بود، كمك خوبی بود، نه؟ آدم كه خیلی چیزها را نبیند، خوب دلش هم نمی لرزد مدام. شاملو، همان شاعر همدوره تان را می گویم كه فكر می كنم چندان هم همدیگر را دوست نداشتید، همان شاملو را می گویم كه نوشت انسان دشواری وظیفه است. آری همان شاملو بعضی چیزها را در ما بهتر از شما می فهمید. ناراحت نشوید آقا بعضی چیزها را هم شما در ما فهمیدید كه او نفهمید. و مردم به من می خندند وقتی می بینند هردویتان را دوست دارم واقعا، و با خودشان فكر می كنند عجب نفهمی! ولی مردم نمی فهمند كه ما یكی نیستیم، هر یكی مان چند یكی دارد درون خودش. منی كه اینجا می نویسم یكی است و منی كه با دوستانش می رود بیرون یكی دیگر، من شاملوخوان یكی است و من سهراب‌خوان یكی دیگر...

پرت شدم از موضوع. داشتم می گفتم او خوب فهمید كه گریستن و خندیدن هم دشوار می شود بعضی وقت ها آقا. دشوار كه می گویم می فهمید یعنی چقدر؟ نه نمی فهمید، از كجا بفهمید! دشوار یعنی سنگین، یعنی عذاب آور، یعنی دردناك. خبر ندارم بار هستی میلان كوندرای چك زمان شما نوشته شده بود یا نه، راستش حوصله هم ندارم بروم نگاه كنم. هرچه باشد مترجم توضیحی داده در مقدمه درباره اسم واقعی كتاب. گویا اسم اصلی كتاب بوده "سبكی تحمل ناپذیر وجود". این تركیب، حالِ حالای من است. مانده ام چه كنم با این سبكی كه دارد له ام می كند زیر بار خودش. شما بودید چه می كردید؟ از همین حالا بگویم غرق شدن در عوالم روحانی و سیر و سلوك برایم كافی نیست، نمی خواهم اینها را به تنهایی. به چه كارم می آید درویش شدن و عارف شدن؟ نمی گویم بد است، با مذاق من سازگار نیست. غذای تندتر از این می خواهم برای این روح بدغذایم.

می دانید فهمیدن اینكه چه نمی خواهیم، و چه دوست نداریم آسان است. مدت هاست فهمیده ام این چیزهایی كه هست، این جامعه با این روابطش، این شكل زندگی كردن، را نمی خواهم. سنگین تر از آن اند كه بخواهم شان. می خواهم سبك باشم، سبك باقی بمانم تا ابد. سبك مثل... سبك مثل یك پرنده! و این زندگی سخت شده، خیلی سخت شده آقا، این مردم از آدم های سبك خوششان نمی آید. نه اینكه فقط یك گروه و دسته خوششان نیاید، نه، هیچ كس خوشش نمی آید. از مردم معمولی كوچه و بازار گرفته تا روشنفكرهایش. می دانید فكر می كنم شما این را می دانستید كه گفتید وسیع باش و تنها و سر به زیر و سخت. حق با شماست، چاره دیگری نیست باید یاد بگیرم تنهایی را، و سخت شوم، خیلی سخت...

 

+ نوشته شده در 18:5 توسط فائزه.
دوشنبه پنجم شهریور 1386
ترس و لرز

 

ترس و لرز

نوشته سورن كیركگور

ترجمه عبدالكریم رشیدیان

نشر نی

 

كیركگور می گوید ایمان یعنی ترك همه چیز، ترك واقعی همه چیز به خصوص آنچه بیش از همه می خواهیم، و در عین حال اعتقاد به كسب همه چیز، همه آن چیزی كه به طور كامل ترك كرده ایم، به لطف محال!

با این تعریف پارادوكس غریبی است ایمان: نخواستن كامل در عین باور ِ به دست آوردن كامل! و این یعنی همیشه نگران بودن، همیشه مضطرب بودن كه مبادا كامل رها نكنی، كه مبادا كامل مطمئن نباشی به دوباره داشتنش! چطور آدم می تواند اضطراب به این سهمگینی را تحمل كند؟

 

+ نوشته شده در 18:46 توسط فائزه.
شنبه سوم شهریور 1386
سفر

 

نمی‌دانم چرا

هر وقت می‌روی سفر

زندگی من

گم می‌شود... عباس معروفی

 

یك جمله، حتی یك كلمه كافی است. صدایت كافی است، حتی بی دیدن چشم هایت، بی گرفتن دست هایت. همه چیز را می فهمم و حس می كنم همان طور كه تو می فهمی و حس می كنی. ما برای فهمیدن هم نیازمند كلمات نیستیم و این خود معجزه ایست.

معجزه زندگی من، این چند روز غیبتت غم ها را و تنهایی را چند برابر خواهند كرد ولی تو هستی، به دیدن نور رفته ای و این خود كافی است برای صبوری كردن. شادی تو، شادی من است و آرامش تو، آرامش من. سعیده با نور برگرد، منتظرم...

 

+ نوشته شده در 1:22 توسط فائزه.
سه شنبه سی ام مرداد 1386
مادر!

 

 مادر ِ وجود من، دكمه خاموش ندارد؟

 

+ نوشته شده در 0:21 توسط فائزه.
یکشنبه بیست و یکم مرداد 1386
عقاید یک دلقک

 

عقاید یك دلقك

نویسنده هاینریش بل

ترجمه شریف لنكرانی

انتشارات جامی

 

پرسید: "راستی تو چه جور آدمی هستی؟" گفتم: "یك دلقك، و لحظات را جمع آوری می كنم".

 

كتاب را باز می كنیم، مقدمه كوتاهی دارد از شریف لنكرانی، مترجم كتاب، فقط دو صفحه: «سبك بل در این كتاب حداكثر سادگی خود را به دست آورده است. انتقاد اجتماعی اش خالی از هرگونه رنگ و بوی ایدئولوژیك یا دفاع ایدئولوژیك است. این انتقاد نسبت به تمام آنچه قوه تشخیص را از انسان می گیرد، آنچه كه باید طبق آن زندگی كند، آنچه كه مدعی است سعادت دو جهان را نصیب انسان می كند، بدبین است. و به هیچ چیز جز انسان با ضعف ها و سادگی اش اعتقاد ندارد».

دو صفحه اول را كه بخوانیم كل ماجرا را فهمیده ایم! معشوق دلقك، ماری، او را ترك كرده تا با دیگری ازدواج كند. و دلقك رنج می برد، به شدت رنج می برد. او عاشق ماری است! داستان را می دانیم پس چه چیزی ما را به خواندن بقیه كتاب واخواهد داشت؟ سادگی و صداقت دلقك. صداقت محضی كه همیشه با خود دارد حتی وقتی كه این صداقت به ضررش خواهد بود.

دلقك كاتولیك نیست، پروتستان هم همینطور، بی خدا هم نیست: «گفتم: "كاتولیك ها مرا عصبانی می كنند، چون مردم بی انصافی هستند". خندان پرسید: "پروتستان ها چطور؟" گفتم: "آن ها با ور رفتن به وجدان شان آدم را ناخوش می كنند". در حالی كه هنوز می خندید گفت: "خدانشناسان چه؟" گفتم: "آن ها آدم را به دهن دره می اندازند، چون همیشه فقط از خدا حرف می زنند". پرسید: "خود شما چه هستید؟" گفتم: "من یك دلقك هستم... و یك موجود كاتولیك وجود دارد كه من به او شدیدا محتاجم: ماری. ولی شماها از اتفاق همین موجود را از من گرفته اید".» او فقط یك دلقك است، اما آن قدر انسان است كه صبح زود ماری را بیدار می كرده تا مبادا به موقع به جلسات مذهبی اش نرسد.

"عقاید یك دلقك" روایت زندگی انسانی است كه ساده مانده و نمی داند چرا وقتی عاشق ماری است، و ماری هم عاشق او بوده، تركش كرده و رفته است. چرا خواهرش باید در جنگ با یهودی ها بمیرد. چرا برادری كه دوستش داشته حالا كه كاتولیك شده حاضر به دیدن او نیست. چرا، چرا، چرا... چرا ما آدم ها به این راحتی می توانیم همدیگر را به قضاوت بنشینیم، چرا ما كه حتی خودمان را به خوبی نمی شناسیم خیلی ساده درباره دیگران حكم صادر می كنیم؟

 

+ نوشته شده در 0:34 توسط فائزه.
شنبه سیزدهم مرداد 1386
نامه

 

نامه را ترجیح می دهم. همیشه نامه را ترجیح داده ام به همه شكل های دیگر ارتباط. البته منظورم ارتباط از راه دور است. و اگر بخواهم نهایت صداقت را به كار ببرم هر وقت امكان گفتن حرفی به صورت رودررو برایم نبوده باز هم نامه را انتخاب كرده ام. عاشق هیجان و انتظاری هستم كه هر نامه با خودش دارد. بی قراری، چشم به راه بودن. نامه نطلبیده هم حكم آب نطلبیده را دارد كه مراد است در هر حال.

این روزها نامه ها بیشترشان شده اند ای- میل، هر چقدر بیشتر منتظر نامه ای باشیم بیشتر چك میل می كنیم. هر بار كه سراغ میل باكسمان می رویم از ته دل آرزو می كنیم یك نامه قشنگ داشته باشیم كه بخوانیم و از خواندنش لذت ببریم. و بعد دست به قلم می شویم و می نویسیم تا نویسنده را در لذت خوانش مان شریك كنیم. و این طور می شود كه حتی روزی دو، سه نامه به یك نفر بفرستیم یا از یك نفر بگیریم، چه خوب!

نامه هایی هم هستند كه نویسنده خودش می آید با دو دستش می دهد به شما كه بفرمایید بخوانید. گرفتن این نامه ها خیلی لذت بخش است: احساسی كه عظمتش جلوی به زبان آوردنش را گرفته است. من و دوستانم كم از این نامه ها به هم ننوشته ایم كه حالا همه شان را به شكل یادگاری هایی مقدس نگه می دارم. نامه ها را به هم می دادیم و اغلب یك جوری جیم می شدیم تا بخوانیم/خوانده شویم، و بعد برمی گشتیم تا اثرش را ببینیم. كافی بود به چشم های هم نگاه كنیم تا ببینیم چه كرده ایم! و بعد انگار سدهای گفتار برداشته می شدند و...

دسته سوم نامه ها می شوند آن هایی كه الان دارند از رده خارج می شوند، نامه هایی كه روی كاغذ نوشته می شدند و باید منتظر پستچی ماند برای رسیدن شان. آن وقت است كه مدام ساعت را نگاه می كنی، با هر صدای زنگ دری از جا می پری، و وای كه صبح، شب نمی شود و شب، صبح. برای نوشتن این نامه هاست كه دنبال كاغذ خاصی می گردید و قلم خوبی انتخاب می كنید و خوش خط می نویسید و... كه نامه تان احساس تان را با خودش ببرد به دورها. حیف كه سرعت، این روزها مهلت لمس این همه قشنگی را از آدم ها گرفته است...

و من عاشق هر سه نوع این نامه ها هستم! خوب بابا می دانم تلفن اختراع شده، ولی من دوستش ندارم، یعنی چندان دوستش ندارم. البته خوب است، اما برای گفتن روزمره ها، برای شنیدن صدای كسی كه دلتنگش شده ایم (فقط برای شنیدن)، برای خبر گرفتن و خبر دادن، خلاصه برای هر چیزی كه عمقش زیاد نباشد. خدای من شما كه انتظار ندارید هیچ چیز عمیقی بتواند از این خطوط رد شود و به مقصد برسد؟

الان از خودتان می پرسید این متن برای چه نوشته شده است، متنی كه حتی تكلیفش با خودش معلوم نیست. خوب نوشته شده تا بگوید بابت نامه هایتان ممنونم! حتی شاید نوشته شده تا آرام در گوش تان زمزمه كند من عاشق نامه هایتان هستم هر وقت فرصتش را داشتید برای من نامه بنویسید!

 

پ.ن1: جهت اطلاع چند نفری از نامه نویس های تنبل: این دلیل نمی شود دلم نخواهد ببینم تان یا صدایتان را بشنوم یا با هم چت كنیم!

 

پ.ن2: كلی كتاب خوانده ام، كه از خواندن بعضی هایشان عمیقا لذت برده ام ولی نمی دانم چرا دستم به نوشتن نمی رود، كاش برود!!!

 

+ نوشته شده در 23:34 توسط فائزه.
شنبه ششم مرداد 1386
طلوع
 

با چشم هایی بسته دراز كشیده ام. بازشان می كنم. هیچ فرقی نمی كند.

 

--------------------------

 

تاریك است آن قدر كه هیچ كلمه ای را توان قدم گذاشتن در آن نیست...

 

--------------------------

 

می گویند تاریك ترین ساعات، ساعات قبل از طلوع اند. راست می گویند؟

 

+ نوشته شده در 15:44 توسط فائزه.
شنبه سی ام تیر 1386
سردرگمم...

 

همیشه فكر می كردم اگر روزی بیاید كه دغدغه درس نداشته باشم و كلی كتاب برای خواندن داشته باشم، آن روز بهترین روز عمرم خواهد بود. اشتباه می كردم. خسته ام، خستگی ای نه از كار كه از بیكاری. نه از تلاش، دوندگی، آفریدن و نه حتی از حرص و جوش! همه چیز آرام است ولی سنگین. سنگین تر از طاقت من. جان هایی هستند كه زاده شده اند برای عمل كردن، كه اگر از تكاپو بایستند از زیستن بازایستاده اند. و من فكر می كنم این چنینم. جهان بدون تلاش بس بی طعم شده است برایم. نمی شود به هیچ كدام از دوست داشتنی های گذشته هم پناه برد. به هر كدام كه نزدیك می شوی می بینی چیزی كم دارند، نورشان را انگار! فكر می كردم این تابستان بسیار استراحت خواهم كرد، به عوض تمام خستگی های این چندساله. حالا می دانم از استراحت تنها زمانی لذت می برم كه فرصت كوتاهی باشد مابین فعالیت هایم. هستی ام زبان به اعتراض گشوده است، وجودم محملی می خواهد برای بودن، برای فرارفتن از بودن. چه كنم؟

 

+ نوشته شده در 23:59 توسط فائزه.
شنبه بیست و سوم تیر 1386

 

«می اندیشید كشیدن بار كسانی كه دوست می داریم بس لذت بخش است. ولی این هم بسیار لذت بخش است اگر گاه گاه بار ما را هم اندكی دیگران بكشند! و این تجملی است كه فراوان در دسترس نیست. او در این باره از كسی گله مند نبود. هركسی جز آنچه دارد چیزی نمی تواند بدهد».

جان شیفته

 

 

+ نوشته شده در 23:54 توسط فائزه.
یکشنبه هفدهم تیر 1386
یادها...

 

ورق خورد، این فصل از زندگیم را می گویم. این چهار سال مثل برق و باد گذشت و تمام شد و من ماندم و یادهایش. هرجورش را كه بگویی دارم، تلخ و شیرین، سخت و آسان، زشت و زیبا، پرخنده و پرگریه و... و بهترین این یادها را از شما و با شما دارم. چقدر با هم خندیده ایم، چقدر با هم عصبانی شده ایم، چقدر به خاطر هم و به خاطر عزیز مشترك مان جنگیده ایم. و چقدر با هم رشد كرده ایم، پرواز كرده ایم... آخ كه چقدر حرص تان داده ام، می دانم! چه كارهایی كه مجبورتان نكرده ام انجام بدهید. به خاطر همه كارهایی كه كردم و نباید، و نكردم و باید، عذر می خواهم.

... پرواز را به خاطر سپرده ام، تا ابد پرنده خواهم ماند و همین جا به خودم قول می دهم تا به سهم خودم همه تلاشم را بكنم كه پروازمان و این جمع قشنگ مان را داشته باشیم تا هرجا كه شما بخواهید!

 

«بهار به پایان خود نزدیك می شود تا نگاه دلتنگ و خسته مان جای خالی تو را به باور بنشیند. تو می روی، و یاد تو، و نام تو، و خاطرت، تسلی دلتنگی ماست. باغی كه به بار نشستن اش را مدیون توست هرگز فراموشت نخواهد كرد. می روی و قسم به به آسمان آبی پرواز كه آشناتر از همیشه در یادمان خواهی ماند». اهالی پرواز

 

احسان، امیر، اویس، ایمان، بهنام، بهزاد، پویا، دیبا، زینب، فرخ، فرزین، فرشید، سعیده، سولماز، صونای، كاوش، محسن، محمد، مرضیه، میترا، وحید و یاسر، به خاطر یك دنیا احساسی كه پشت این جملات بود ممنونم، به خاطر تمام لحظات با هم بودن مان ممنونم...

 

+ نوشته شده در 0:38 توسط فائزه.
جمعه هشتم تیر 1386
پیکر فرهاد

پیكر فرهاد

عباس معروفی

 

«یك ماشین پت و پهن سیاه برایم بوق زد و من وقعی نگذاشتم. مردی از كنارم گذشت و و زیرجلكی گفت بخورم. و من انگار كه نشنیده ام، ولی داشتم سرسام می گرفتم. این همه دشمن داشتم و نمی دانستم؟ در دنیایی زندگی می كردم كه هیچ پناهی نداشتم، دنیایی كه هیچ شباهتی به جامعه انسانی نداشت، جایی مثل جنگل وحش، و من ناچار بودم تحمل كنم، با ترس و وهم راه بروم، با وحشت بخوابم و با دلهره از خواب بیدار شوم. مگر چقدر عمر می كردم كه بایستی نصف بیشتر عمرم را به خنثی كردن توطئه دیگران تلف كنم؟ و چرا كسی به دادم نمی رسید؟»

به گفته "زود دویچه سایتونگ": متن یك تك گویی بلند از زن تابلو نقاشی است. نامه عاشقانه تردیدآمیزی است برای معشوق كه مانند اولیس جیمز جویس در آن حال و گذشته در هم می آمیزند.

بوف كور را خوانده اید؟ زن نقاشی روی قلمدان یادتان می آید؟ پیكر فرهاد روایت این زن است در طول تاریخ. روایت زنی كه به درازای تاریخ سختی كشیده است به جرم زن بودنش. زمان جلو می رود، از زمان ساسانیان به دوران معاصر می رسیم اما داستان همان داستان است. داستان زنی كه دوست می دارد، می خواهد زندگی كند آن جور كه خودش می خواهد و شكست می خورد...

پیكر فرهاد داستان عاشقانه زیبایی است، ولی نه از نوعی كلیشه ای. «وقتی سر بلند كردم دیدم جایش خالی است. حساب میزش را در بشقاب گذاشته و رفته بود. از صدای آكاردئون نوازنده نابینای جلوی در احساس می كردم هوا ابری است. سرگرداندم، چند نفر خیره ام شده بودند. نه، دیگر نمی خواستم. هیچ كدام از آن چشم ها را نمی خواستم. چشم هایی كه از معنا تهی بود، فقط مثل شیشه های بدلی برق می زد. هركدام به رنگی مثل چراغ های شهر در شب كه نمی دانی كدام سو مال كدام خانه است. كجا عشق می ورزند و كجا آدم می كشند؟»

و این زن هرگز صاحب این چشم ها را پیدا نمی كند اما صاحبان آن شیشه های بدلی همیشه به دنبالش هستند، و حتی یك دم راحتش نمی گذارند... بیشتر از این نمی توانم درباره این داستان بنویسم كه شیوه روایتی بسیار زیبا، پیچیده و تودرتو دارد. پیكر فرهاد را باید به تمامی خواند تا حسش كرد...

+ نوشته شده در 13:22 توسط فائزه.
سه شنبه بیست و نهم خرداد 1386

 

"در پایان، در پایان پایان ها، آنچه فناناپذیر است باقی می ماند، آنچه سبك تر از آن است كه بمیرد، لطیف تر از آن است كه بسوزد، چهره دیگر..."

 

یك نگاه به چشمانت برای یك زندگی كافی است، می دانستی؟ نگاهت تا عمق جان آدمی نفوذ می كند و غرق می كند آدم را در زلالی اش، زلالی سبزش، زلالی درخشانش. می شود در آن زیبایی دید و خوبی دید و معصومیت دید و بعد... بعد حتی با خیال راحت می توان چشم ها را بست برای ابد... سعیده نمی شود برای تو داستان نوشت. چطور می شود برای تویی داستان نوشت كه با چهره دیگرت زندگی می كنی. برای تویی كه پیش از پایان، پیش از پایان پایان ها، تنها با آنچه سبك است و لطیف است و فناناپذیر است زندگی می كنی. فناناپذیر. آری لغت مناسبی است برای نگاه تو و برای تو و برای اثر تو روی قلب آدمی. برای مُهری كه برای همیشه روی قلب من زدی.

تا حالا صدای خودت را شنیده ای؟ صدایت مثل یك پرنده است، حتی از پشت گوشی تلفن، حتی وقتی غمگینی. صدایت پرنده ایست كه آواز می خواند و بعد، زندگی زیباتر می شود همیشه. صدایت پرنده ایست كه تا ابد در روح من لانه كرده است، تا ابد...

دوستت دارم. آخ كه چقدر این جمله ناتوان است. چقدر كلمات از معنا تهی شده اند، چقدر. چرا هركسی می تواند به راحتی آب خوردن به هر كسی بگوید دوستش دارد و دقیقه ای بعد، دروغ،‌ ریا و...

دوستت دارم. این جمله برای من بی زمان و بی مكان است. هر كجا باشی، همیشه.

دوستت دارم. بی اندازه، بی مرز، بی حد، بی سقف، بی دیوار.

دوستت دارم. بی دلیل، بی بهانه.

دوستت دارم فقط به خاطر دوست داشتن.

می دانی تو با بودنت به این كلمه، به این جمله، معنا دادی؟ ازل، ابد. دوستت داشتم، دارم، خواهم داشت...

ممنونم سعیده، ممنونم كه هستی، كه متولد شده ای. ممنونم به خاطر تولدت، بودنت. ممنونم تا ابد...

 

+ نوشته شده در 19:18 توسط فائزه.
شنبه بیست و ششم خرداد 1386
سه گانه

 

سالن مطالعه

 

این سوی در، مانتو، مقنعه، گاهی هم چادر. آن سوی در، بلوز، تی شرت، موهای كوتاه و بلند. اینجا سالن مطالعه خواهران كتابخانه مركزی است!

 

----------

 

دو خورشید

تقدیم به سارا

 

چشمانی دوخته به كتاب، نوری كه از پشت سر می تابد. بازی نور بر روی موها، موهایی كه كمی آشفته اند، مثل روح صاحب شان. سرانجام سرش را بلند می كند و... نور خیره ام می كند. او دو خورشید دارد و خود نمی داند...

 

----------

 

آقای خدا

 

"آقای خدا من می خواهم همیشه همین طوری سبك بمانم، لطفا مرا بزرگ نكن!" این را دختر بچه ای گفت كه من بودم!

 

+ نوشته شده در 1:3 توسط فائزه.
جمعه هجدهم خرداد 1386
یک سکانس از زندگی!

 

دريا دريا مهربانی‌ات را می‌خواهم

نه برای دست‌هام

نه برای موهام

نه برای تنم

برای درخت‌ها

تا بهار بيايد...

 

این شعری است كه از ذهن یكی شان می گذرد ولی نمی خواند برای آن دیگری از سر خجالت. پشت یك میز كوچك، روبروی هم، نزدیك نزدیك. فكری از ذهن دیگری می گذرد، خیالی كه نگاهش را شوخ و مهربان می كند، نگاهی كه از گوشه چشم ها رو به بالا حركت می كند و به محض برخورد با نگاه آن یكی لب ها را هم به لبخند می گشاید؛ مكالمه ای نشاط انگیز. مهم نیست زبان ها چه می گویند، دو روح به توافق رسیده اند. آه البته دیگری كمی ناآرام است و گاهی حركتی تند از خود نشان می دهد، آن یكی هم بیش از حد ِ همیشه اش ساكت است. اما عادت خواهند كرد، هر دو عادت خواهند كرد به راحت بودن در حضور هم با تمامیت وجودشان، هر آنچه كه هست... وقت رفتن است، دو ساعتی به اندازه یك چشم هم زدن. هر دو سرخوشند گرچه نمی دانند آینده چه برایشان تدارك دیده و آیا اصلا خواهند توانست یك بار دیگر این چنین روبروی هم بنشینند. هر دو سرخوشند از هماهنگی ارواح شان، از نگاه های مهربان و درخشانی كه از هم می دزدند، از بودن شان، صِرفِ بودن شان. دستی به نشانه خداحافظی برای هم تكان می دهند... آن یكی كه در تاكسی نشسته، دانه اشك گوشه چشمش را با سرانگشتش برمی دارد و به آن خیره می شود. لبخندی محو روی لبانش نشسته. او حالا تصویر قشنگی برای حفظ كردن دارد، تصویری مهربان و درخشان، تصویری برای همه زندگی...

 

+ نوشته شده در 2:9 توسط فائزه.
یکشنبه سیزدهم خرداد 1386
شازده کوچولو

حس عجیب ساعت 4، انتظار و دلتنگی ای كه با تمام وجودت می خواهی اش. نمی دانی از كی ساعت های 4 ات را با جستجوی چشمان ژرف قهوه ایش پیونده زده ای. این طرف خیابان را نگاه كرده ای، نیست. با خودت می گویی هیچ كس موهایی مثل موهای او را ندارد، به خصوص حالت قشنگ موهایش را بر روی پیشانی. همیشه دلت می خواست یك بار با خیالی راحت سرش را در آغوش بگیری و موهایش را نوازش كنی. باید بروی آن طرف خیابان، حتما آنجا كنار پیاده رو منتظرت ایستاده. از اولین ماشین كه عبور می كنی بی اختیار لبانت به لبخند گشوده می شوند. یاد تمام دفعاتی می افتی كه با عبور بی حواست از خیابان او را ترسانده ای، تا آنجایی كه یك بار به شوخی اما جدی كلاس آموزش عبور از خیابان گذاشته بود برایت.

می بینی اش از دور، نمی دانی او چه حسی دارد ولی تو هر قدم كه به او نزدیك تر می شوی بیشتر از این دنیا جدا می شوی، دنیای دونفره تان منتظر است! یك بار گفته بود بعدها كه نباشی دیگر از آن خیابان عبور نخواهد كرد. تو هم می دانی بعدها اگر بدون او مجبور شوی از این خیابان بگذری قدم به قدم پیاده روهایش دلتنگت خواهند كرد و با این همه خوشحالی. حالا خیابانی در این شهر هست كه با همه خیابان های دیگر دنیا فرق دارد، با همه شان. مشغول صحبت می شوید، سكوت هم همچنین. برای لذت بردن از بودن هم نیازی به كلمات ندارید و همین خوب است. به انتهای خیابان كه نزدیك می شوید بی اختیار دلت می خواهد آرام تر راه بروی ولی نمی شود، یعنی فایده ای ندارد، به مقصد رسیده اید... تنها كه می شوی به چیزهایی فكر می كنی كه فردا برایش خواهی نوشت و به چیزهایی كه امروز برایت نوشته، به روباه شازده كوچولو هم...

+ نوشته شده در 0:6 توسط فائزه.
جمعه چهارم خرداد 1386
لیلی!

خیلی جالب است! حالا خودم وبلاگم را می بینم ولی هنوز خیلی ها نمی بینند، گرچه انگار كسانی هم هستند كه هرگز "فراتر از بودن" برایشان فیلتر نشده است. به هر حال از همه ی شما كه با من همراهی و همدردی كردید ممنونم!

----------------------------

این روزهایم طعم دیگری دارند، طعم گس تنهایی كه نه، جدایی. نمی شود داستانی نوشت كه بوی بچه ها را ندهد. نمی شود یك سر كتاب خواند كه مدام حواست می رود پی آن ها... دلبستگی بین ما دیگر از حد گذشته است. نفس هایمان با هم درآمیخته اند...

و دیروز دستان مهربان مرضیه دلم را كه نه، همه وجودم را به تپش درآوردند. برایم لیلی را آورده بود، "لیلی نام دختران زمین است" را. خواب دیده بود. خواندم:

«خدا مشتی خاك را برگرفت. می خواست لیلی را بسازد، از خود در او دمید. و لیلی پیش از آنكه با خبر شود، عاشق شد. سالیانی‌ست كه لیلی عشق می ورزد. لیلی باید عاشق باشد. زیرا خدا در او دمیده است و هر كه خدا در او بدمد، عاشق می شود. لیلی نام تمام دختران زمین است؛ نام دیگر انسان.

خدا گفت: به دنیایتان می آورم تا عاشق شوید. آزمون تان تنها همین است: عشق. و هر كه عاشق تر آمد، نزدیكتر است. پس نزدیكتر آیید، نزدیكتر. عشق، كمند من است. كمندی كه شما را پیش من می آورد. كمندم را بگیرید. و لیلی كمند خدا را گرفت.

خدا گفت: عشق، فرصت گفتگوست، گفتگو با من. با من گفتگو كنید.

و لیلی تمام كلمه هایش را به خدا داد. لیلی هم صحبت خدا شد.

خدا گفت: عشق، همان نام من است كه مشتی خاك را بدل به نور می كند.

و لیلی مشتی نور شد در دستان خداوند».

و فهمیدم معنای خواب را و كتاب را... باید كه دوست داشت، باید كه تا ابد دوست داشت بی آنكه به امید رسیدنی بود. باید دوست داشت تا مرز رسیدن به نور، حل شدن در نور... و از درد جدایی و تنهایی نباید هراسید، كه هر دوست داشتنی با درد همراه است و درد در این میان همان است كه خاك را به نور بدل می كند!

+ نوشته شده در 1:10 توسط فائزه.
پنجشنبه سیزدهم اردیبهشت 1386
فیلتر...

 

فیلتر شده ام، حتی خودم هم نمی توانم وبلاگ خودم را ببینم. آن هم وبلاگی كه به جز كتاب و داستان حرف دیگری در آن زده نمی شد... به هر دری زده ام ولی فعلا مسئولین بلاگفا اعلام كرده اند كه مشكل از‌ آن ها نیست و از مخابرات است. كلی حرف برای نوشتن دارم ولی نمی نویسم، صبر می كنم و صبر. نمی شود سه سال خاطره را به این راحتی از دست داد...

اگر راه حلی برای این مشكل دارید ممنون می شوم كه خبرم كنید. در هر حال تا اطلاع ثانوی یعنی دقیقا تا زمانی كه حداقل خودم بتوانم وبلاگم را ببینم از نوشتن معذورم.

 

پ.ن: یاشار اینجا قسمتی از حرف های مرا زده... ممنونم!

+ نوشته شده در 23:56 توسط فائزه.
سه شنبه بیست و هشتم فروردین 1386
چیزی که هرگز نداشتم

 

چیزی كه هرگز نداشتم. و همیشه محتاجش بودم. راستی چرا چشم نمی پوشم، نپوشیده ام، از امید به داشتنش؟ هرگز برای شما یك كلمه است در این جمله، برای من یك دنیا بود در همه عمرم. نشسته ام روی صندلی گهواره ای ام جلوی پنجره و تاب می خورم آرام. برف می بارد نه مثل سال های كودكی ام، ولی برف است بالاخره. آن موقع ها مادر و مادربزرگم هم حتما همین حس حالای مرا داشتند وقتی با حسرت به آسمان نگاه می كردند و می گفتند شماها برف ندیده اید كه، زمان ما كم كم یك متر برف می بارید... نمی دانم چرا اصلا دلم نمی خواهد بروم چراغ ها را روشن كنم، شام بخورم و بعد یا بروم سر كامپیوتر مشغول نوشتن شوم یا باز هم بنشینم روی صندلی ام و مشغول خواندن، تا همه چیز مثل همیشه باشد. من امشب دلم همیشه ها را نمی خواهد، اصلا هیچ چیزی نمی خواهد. می خواهم تا صبح، تا خود صبح فقط برف را تماشا كنم كه می بارد، كه دانه هایش روی هم جمع می شوند و زمین سفید می شود تا حداقل برای مدتی كوتاه همه سیاهی هایش را پنهان كند زیر سفیدی. آه دیگر حتی دلم نمی خواهد فكر كنم...

اشك در چشم هایش حلقه زده بود. لباسش عجیب بود. پیراهن مخمل آبی رنگ كوتاه، و پاهایی كه برهنه بودند و از سرما كبود شده. موهای بلند سیاهش آشفته ریخته بودند روی شانه هایش. شب بود، ساعت نمی دانم چند، و دخترك نشسته بود زیر برف، و اشك حلقه زده بود در چشمان درشت سیاهش. من مست برف از خانه بیرون آمدم برای تماشا، و او نشسته بود روی برف و برف نشسته بود روی او. و او هیچ سردش نبود.

گفت همیشه فكر می كردم مرا می فهمد از بس كه شبیهش بودم ولی نفهمید. كمی جوان تر روبروی زنی كه باید مادرش می بود نشسته بود و برایش از روی كتابی می خواند با هیجان، با درد، با اشك. و زن نگاهش می كرد مثل یك كودك، یك دیوانه. گفت داشتم فریاد می زدم كه كاش انسان نبودم و حالا كه هستم كاش انسان بودن این قدر سخت نبود و حالا كه هست من چه كنم؟ و مادرم نفهمید كه هرگز بزرگ شدن دخترش را نفهمید.

گفت فكر می كردم دانشگاه پر است از آدم هایی كه می فهمند. و در خود گلوله شد و من از او دیگر به جز موهای سیاهش كه ریخته بودند روی پاهایش هیچ نمی دیدم. نشسته بود به انتظار شروع جلسه ای. تازه وارد بود در جمع. مشتاق بود و بوی نا نمی داد هنوز. ساده بود، شاید هم احمق. چه ایمان نابی داشت كه اینها می فهمند و می توانند بهتر كنند دنیا را. گفت نفهمیدند كه من چه می خواستم آن قدر كه فكر می كردند دنیا همان است كه آن ها می گویند و آدم ها همان اند كه آن ها خیال می كنند، آن قدر كه فكر می كردند عاقلند.

گفت دوست كوچكم هم نفهمید، بسیاری دوستان كه نفهمیدند. صبح، ظهر، شب، هیچ كدام معنی نداشتند برای او كه نگران دوست كوچكش بود. می خواست خواهرش باشد، دوستش باشد، از دور. در آن گرمای خفه كننده تابستان آرام آرام اشك می ریخت پشت مونیتورش. دوستش از مرگ می گفت، از بدبختی هایی عظیم، از... و او هر آنچه می توانست می گفت تا بلكه مرهمی باشد روی زخم هایش. هر آنچه می توانست نه، بیش از آنچه در توانش بود می گفت و می كرد و غصه ناتوانی هایش را می خورد. و اشك ها می چكیدند روی برف ها. گفت كاش هرگز نمی فهمیدم كه به من دروغ گفته بود، كاش هرگز نمی فهمیدم. و نه این بار كه بارها و بارها فهمید كه به او دروغ گفته اند، مضحكه اش كرده اند، وسیله اش كرده اند، و هر بار قلبش هزار تكه شد و با چه دردی، چه رنجی، هر بار تكه ها را جمع می كرد تا ایمانش را از نو بسازد به هر آنچه كه خوب می دانست و خوبی. قلبش را روی دستانش بلند كرد و گفت تكه تكه تر از این دیده بودی؟

گفت سخت بود یاد گرفتن بعضی چیزها، خیلی سخت. مانتویی پوشیده بود به رنگ آسمان. قلبش چنان در سینه می تپید كه شكار در دستان شكارگر. دل از دست رفته بود... گفت و این چنین بود كه سرانجام باور كردم چیزهایی در جهان هست كه هرگز نخواهم داشت. و ایمان آوردم كه آرزوی این نداشته ها را همیشه خواهم داشت...

و ناگهان خندید. گفت باید به زیر برف آمد و رقصید تا غم های عالم را بخشید به برف ها كه صبورند. تا بتوان دوباره برگشت و خندید و گریست با همه وجود. برخاست، چرخید و چرخید و چرخید، موهای سیاهش موج می زدند در هوا. چرخ می زد زیر برف، هردم به یك شكل. چرخش های تند و تیزش آرام تر شدند و برای اولین بار دختر چشم در چشمم دوخت. نگاه هایمان درهم قفل شد، چقدر، نمی دانم... گفت نمی خواهی با روحت برقصی زیر برف؟

 

+ نوشته شده در 0:8 توسط فائزه.
شنبه هجدهم فروردین 1386
اتاقی از آن خود

 

«زنی كه می خواهد داستان بنویسد باید پول و اتاقی از آن خود داشته باشد».

 

ویرجینیا وولف كتابی نوشت تا به زنان بگوید اگر می خواهند بنویسند باید پول كافی و اتاقی از آن خود داشته باشند، چرا؟ به یك دلیل ساده! برای اینكه نیازمند كسی نباشند. برای اینكه در طول قرون گذشته همواره نیازمند مردان بوده اند و در قبال براورده شدن نیازهایشان چیز بسیار مهمی را از دست داده اند، اعتماد به نفس و شجاعت شان را.

«زندگی برای هر دو جنسیت طاقت فرسا و دشوار است. مبارزه ای همیشگی است. مستلزم شهامت و قدرت عظیمی است. شاید برای ما موجودات اسیر وهم و خیال بیش از هر چیز مستلزم اعتماد به نفس است. بدون اعتماد به نفس مثل بچه های شیرخواره ایم. ولی چگونه می توانیم این كیفیت نامحسوس را، كه در عین حال این قدر باارزش است، به سریع ترین روش به وجود آوریم؟

با این فكر كه آدم های دیگر از ما پست ترند. با این احساس كه نسبت به سایر مردم یك جور برتری ذاتی داریم... به این ترتیب برای پدرسالار كه باید فتح كند، باید فرمانروایی كند، این احساس بسیار حائز اهمیت است كه آدم های بی شماری، در واقع نیمی از بشریت، ذاتا پست تر از او هستند. در واقع این امر باید یكی از مهمترین منابع قدرت او باشد... طی همه این قرن ها زنان چونان آینه هایی عمل كرده اند كه قدرتی جادویی و خوشایند دارند و می توانند قامت مرد را دو برابر اندازه واقعی اش نشان بدهند... داستان و اصولا هر كار خلاق و ذهنی، مثل سنگریزه از آسمان نمی افتد... داستان مانند تار عنكبوت است، كه شاید اتصالی بسیار ظریف و نامرئی داشته باشد، ولی با این وجود به چهارگوشه زندگی متصل است. این اتصال غالبا قابل رویت نیست. برای مثال نمایشنامه های شكسپیر انگار به خودی خود كاملند و بدون هیچ اتصالی در هوا معلقند. اما وقتی تار عنكبوت كج و كوله می شود، به گوشه ای گیر می كند، یا از وسط پاره می شود، به یاد می آوریم كه این تارها را موجودات غیرمادی در هوا نتنیده اند، بلكه حاصل كار انسان های رنج كشیده اند و به عواملی به غایت مادی وابسته اند، مثلا به سلامتی و پول و خانه هایی كه در آن ها زندگی می كنیم.»

نوشتن شاید امروزه به نظر ما كار آسانی به نظر برسد. ما نویسنده های زن بسیاری را می شناسیم، ولی در گذشته این چنین نبوده است. زنانی كه شعر می سروده یا می نوشته اند باید فشار فراوانی را تحمل می كردند. سرزنش از سوی زنان و عدم پذیرش از طرف مردان. «دنیا به او همچون مردان نمی گفت اگر می خواهی بنویس، ‌برای من فرقی نمی كند. بلكه با قهقهه می پرسید می خواهی بنویسی؟ نوشته تو به چه درد من می خورد؟ ... برای شما آسان است كه بگویید نبوغ نباید به اظهارنظرها اعتنا كند، كه نبوغ باید فراتر از آن باشد كه به حرف هایی كه درباره اش می گویند اهمیت بدهد. بدبختانه این دقیقا مردان و زنان نابغه اند كه بیش از همه به آنچه درباره آن ها گفته می شود اهمیت می دهند.»

پس شاید این طبیعی ترین اتفاق ممكن بود كه زنان نویسنده چندین برابر مردان نویسنده حساس باشند. ویرجینیا وولف خیزاب ها را 18 بار بازنویسی كند،‌ و مارگارت میچل آن قدر وقت برای بربادرفته بگذارد كه دیگر نتواند كتابی بنویسد. وجود زنان نویسنده ای كه در این زمان طبیعی و قدرتمندانه می نویسند به تمامی مدیون زنانی است كه با خشم و غم، طغیان و رنج، نوشته اند و به دنیا ثابت كرده اند كه می توانند، و به ما هم آموخته اند كه برای نوشتن باید پول و اتاقی از آن خود داشته باشیم...

 

* مطالب داخل «» از كتاب "اتاقی از آن خود" ویرجینیا وولف نقل قول شده اند.

 

+ نوشته شده در 0:11 توسط فائزه.
جمعه دهم فروردین 1386
نوروزیه ای با تاخیر!

 

«آه چه كارها كه هرگز نكردیم و می توانستیم بكنیم... این زبان حال بسیاری از مردم در لحظه ترك حیات است. چه كارهایی كه می بایست بكنیم و هرگز نكردیم! برای اینكه به ملاحظاتی پایبند بودیم، فرصتی مناسب را انتظار می كشیدیم، تنبلی می كردیم و برای اینكه مدام به خود می گفتیم: چیزی نیست، همیشه فرصت خواهیم داشت. زیرا نمی دانستیم هر روزی كه می گذرد بی جانشین و هر لحظه نایافتنی است. زیرا تصمیم گیری، تلاش و كوشش، و عشق ورزی را به وقتی دیگر وانهاده بودیم. سپس این مردم چنین خواهند اندیشید: آه! ای كه خواهی آمد، زیركتر باش، دم را غنیمت بشمار!»

 

نوروز سال قبل بزرگترین سوال زندگیم را به پیشگاهش بردم، "خدایا من از خودم، از زندگیم، چه بخواهم؟". و امسال پاسخم را در دست دارم. پاسخ من آغشته به اشك ها و خنده هایم است، غوطه ور در رنج هایی كه كشیده ام و درخشان از عشقی كه به پایش ریخته ام. و من می دانم كه لبخند خدایی خدا را خواهم دید، لبخندی به پهنای ملكوت، می دانم كه قبولش خواهد كرد، می دانم...

 

پ.ن: سال نو با تاخیر مبارك!

 

پ.ن1: پست بعدی جواب سوال یاسر را به كمك ویرجینیا وولف خواهم نوشت، "چرا زنان نویسنده نوشته هایشان را خیلی زیاد بازنویسی می كنند، یا به عبارت دیگر چرا زنان نویسنده از اعتماد به نفس كمتری برخوردارند؟"

 

+ نوشته شده در 3:20 توسط فائزه.
شنبه بیست و ششم اسفند 1385

 

یادداشت های روزانه ویرجینیا وولف

ترجمه خجسته كیهان

نشر قطره

 

ویرجینیا وولف را چقدر می شناسید؟ فكر می كنم اولین چیزی كه با این نام به یاد خیلی ها می آید نیكول كیدمن باشد در "ساعت ها". ولی ویرجینیا وولف واقعی، ویرجینیایی كه در دفتر خاطراتش می توان لمس كرد و دید، انسان دیگری است.

در این یادداشت ها می توان دید كه كتاب های او چگونه متولد می شدند. تقریبا همیشه با رنج. "خیزاب ها" هجده بار بازنویسی شد. او در تمام سال های آفرینندگی ادبی اش كمتر كتابی را توانست بدون وقفه های ناشی از بیماری بنویسد. و بیشتر اوقات تحت فشار ناشی از زن بودنش بود. وقتی فیلم "ساعت ها" را می دیدم با خودم فكر می كردم پس ویرجینیایی كه این قدر دوستش داشتم، نویسنده "اتاقی از آن خود" و "به سوی فانوس دریایی" چنین زنی بوده؟ حالا می دانم كه نه! او همان قدر كه می توانست افسرده و مردم گریز باشد، عاشق صحبت كردن با مردم و لذت بردن از یك منظره بود. همان قدر كه نسبت به نقدها حساس بود، نسبت به تحسین ها هم بود(در اوایل كار هردو زیاد و در اواخر كار هردو كم). ویرجینیا زن زیبایی بود كه تا زمانی كه می توانست از مغزش برای خواندن و نوشتن كار بكشد زندگی برایش لذت بخش بود. او بارها و بارها در خاطراتش نوشته كه زندگی برایش تنها و تنها نوشتن است. در انتهای این كتاب یا به عبارت بهتر، این دفتر خاطرات، با حسرت فراوان از خودم پرسیدم آیا نمی شد جنگ جهانی دومی اتفاق نیافتد تا ویرجینیا دست از مبارزه برندارد، تا كتاب های بیشتری بنویسد؟

 

پ.ن: دلم می خواست خیلی بیشتر درباره ویرجینیا وولف بنویسم. به خاطر احترام عمیق به زیبایی ای كه در تمام كتاب هایش موج می زند. و به خاطر احترام به اینكه كتاب هایش را به عنوان یك زن، و به عنوان ویرجینیا نوشت و تحت سیطره هیچ نام و سبكی قرار نگرفت. ولی انگار ذهن بدعادت‌شده‌ام نیازمند تمرین بیشتری برای برگشتن به حالت عادی است!

 

+ نوشته شده در 23:8 توسط فائزه.
شنبه نوزدهم اسفند 1385
پرواز...

 

پیش نوشت: یك هفته دیركرد من در نوشتن به خاطر درگیری در كارهای اجرایی جشنواره نشریات دانشجویی منطقه دو بود كه در كنار 6 جایزه و تقدیر كسب شده برای "اهالی پرواز"، مقام دوم نشریات اجتماعی را برای "پرواز" به همراه داشت. و این پست به همین مناسبت به "اهالی پرواز" تقدیم می شود، بهترین دوستانم كه امیدوارم همیشه موفق باشند، همیشه...

پس كسانی كه حوصله اش را ندارند نخوانند!

 

پریدن

رها شدن بر گُرده ی باد است و

با بی ثباتی سیماب وار هوا برآمدن

به اعتماد استقامت بال های خویش

جهان عبوس را به قواره ی همّت خود بُریدن است،

آزادگی را به شهامت آزمودن است و

رهایی را اقبال کردن

حتی اگر زندان

پناه ایمن آشیانه است

و گرمْ جای بی خیالی سینه ی مادر،

حتی اگر زندان

بالش گرمی ست

از بافه ی عنکبوت و تارَک پیله.

رهایی را شایسته بودن است

حتی اگر رهایی

دام باشه و قِرقی ست

یا معبر پُردرد پیکانی

از کمانی.           احمد شاملو

 

 

و ما پریدیم... وقتی شروع كردیم اصلا فكر نمی كردم روزی به اینجا برسیم، اصلا. ولی حالا در نقطه ای ایستاده ام و ایستاده ایم كه وقتی به پشت سرم نگاه می كنم تمام وجودم سرشار از حسی می شود غیرقابل توصیف. شادی، غم، رنج و صدالبته افتخار. من به "پرواز" افتخار می كنم. نه به خاطر مقامی كه كسب كرد، نه، من به اهالی پرواز افتخار می كنم. به كسانی كه هر غیرممكنی را ممكن می كنند. من به لحظه لحظه این یك هفته ای كه گذشت افتخار می كنم. به همه سختی هایی كه كشیدیم، با هم. به این با هم بودنمان افتخار می كنم. به تمام این سه سالی كه گذشت، به همه این دوستی های به یاد ماندنی، به تلاش هایمان برای بهتر شدن، به خودمان افتخار می كنم!!!

 

+ نوشته شده در 23:4 توسط فائزه.
دوشنبه شانزدهم بهمن 1385
تولد...

 

فراتر از بودن سه ساله شد...

 

"قلب برای خود دلایلی دارد" كه عقلی برتر از عقل می داند چیست. آنت دیگر پروای آنچه دیگران ممكن بود بیاندیشند نداشت. اكنون می دانست كه از دیگران نباید خواست كه دوستت بدارند. آنان اگر دوست بدارند با چشمان بسته است. اما كمتر چشم ها را می بندند!... بگذار هرجور كه پسندشان هست باشند! هرجور كه باشند من دوست شان دارم. نمی توانم از دوست داشتن چشم بپوشم. و اگر آنان دوستم ندارند، من در قلبم به اندازه كافی محبت دارم، هم برای خودم و هم برای آن ها...

آنت به تصویر جوان خود كه هنوز در رنج كشیدن تازه كار بود لبخند می زد، "صبر كن، آنت بینوای من، تازه تو در اول كاری....".

- هیچ تاسفی نداری؟

- هیچ.

- نه آنچه كرده ای و نه آنچه نكرده ای؟

- هیچ، ای جان فریبكار! تو در كمین افسوس من بودی! زحمت بیهوده ای به خود داده ای! من همه چیز را می پذیرم، همه آنچه داشته ام و همه آنچه نداشته ام، همگی نصیبم از عاقلانه و دیوانه وار. همه حقیقی بود، خواه عاقلانه و خواه دیوانه وار. آدمی اشتباه می كند، این قاعده زندگی است... ولی دوست داشتن هرگز یكسره اشتباه نیست... با آنكه سال عمرم بالا می رود، قلبی بی چین و چروك دارم... و قلبم با همه رنجی كه برده است، خوشبخت است كه دوست داشته است... (جان شيفته)

 

 

پ.ن: از اواسط اسفند سعی می كنم دوباره مرتب بنویسم!

 

+ نوشته شده در 0:7 توسط فائزه.
دوشنبه نهم بهمن 1385
دلتنگی...

 

می پرسند چرا نمی نویسی، می گویم درس دارم!!! خوب لبخند نزنید حق با شماست من حتی وقت هایی كه یك خروار درس و كار و... دارم می نویسم. ولی این روزها نوشته هایم دیگر درباره كتاب ها نیستند، كه سعی می كنم كتاب نخوانم. داستان هم نیستند، ساده ترند، خیلی ساده تر. این روزها خود خودم را می نویسم. چندباری امتحان كرده ام، نشان دادن این شكل نوشته ها را می گویم، نتیجه نداد. مردم از دیدن چهره های بی نقاب می هراسند. می خندید؟ حق دارید، واقعا خنده دار است ولی اگر امتحان كنید می فهمید كه حق با من است! خودتان را همان طور كه هستید نشان دهید، احساس تان را، افكارتان را، مطمئن باشید اول یك مارك می چسبانند به شما بعد...

خوب به قدر كافی مقدمه نوشتم، این هم یكی از آن نوشته هاست، برای همه آدم های توی دلم:

 

وقتی سرم را خم می كنم روی دلم آن قدر آدم تویش می بینم كه تعجب می كنم مردم چرا فكر می كنند توی یك دل فقط یك نفر جا می گیرد نه بیشتر!!!

به خاطراتم فكر می كنم، به اینكه می خواهم لحظه به لحظه شان را چنان ثبت كنم كه هرگز از دست نروند. كاش می شد آنچه را كه می بینم، آنچه را كه حس می كنم، همه را ضبط كنم روی نواری آسیب ناپذیر و تا ادامه بودنم، داشته باشم شان بی خدشه. حس عجیبی دارم از بودن در كنارشان، همان آدم های توی دلم را می گویم. برای شناخت تك تك شان سعی كرده ام، بعضی ها كمتر بعضی ها بیشتر. ضعف هایشان را به همان خوبی توانایی هایشان می شناسم. و دوست شان دارم همان طور كه هستند، بیشتر از آنی كه خود می دانند. و خوشحالم كه این طور است، خوشحالم كه بی نقاب دوست شان دارم. فكر می كنم تنها راه درست دوست داشتن همین است، دیدن همه نقص ها، دیدن همه خوبی ها، پنهان نكردن هیچ چیز، احترام گذاشتن به همه چیز...

و این روزها همیشه دلم برایشان تنگ است. حتی وقتی هستند دلتنگ شان هستم، دلم برای همه لحظاتی كه در سرما و گرما، در باد و برف با هم در محوطه دانشكده قدم زدیم و نشستیم و حرف زدیم تنگ است. دلم برای همه لحظاتی كه با هم حرص خوردیم و حرص دادیم، غم خوردیم و خندیدیم، تنگ است. دلم برای خودم در بین آن ها تنگ است. دلم تنگ است...

 

+ نوشته شده در 17:41 توسط فائزه.
دوشنبه هجدهم دی 1385
چشم هایش...

 

هر بار كه صحبت از كتاب می شد امیر می گفت چشم هایش را بخوان، من هر دفعه می گفتم باشد برای بعد كنكور. امشب ولی نتوانستم جلوی خودم را بگیرم و خواندمش، یك سره هم خواندمش. و به یاد چشم هایش چشم هایم پر اشك شد...

 

چشمهایش

نویسنده: بزرگ علوی

 

رمان های زیادی با ساختارهای باشكوه تر خوانده ایم، و داستان هایی به مراتب غم انگیزتر شنیده ایم. ولی این رمان چیز دیگری دارد، از جنس دیگری است، از جنس من، از جنس مای ایرانی. فرنگیس اش روحی آشنا دارد، همان طور كه استاد ماكان اش. تاریخ ما پر است از ماكان های بی نام و نشانی كه كشته شده اند، مرده اند، همه چیز و كس شان را داده اند تا مردم سرزمین شان از فقر، بدبختی، بی عدالتی، ستم، استبداد و... نجات پیدا بكنند. و پر است از فرنگيس های بی شماری كه فدا شده اند، سوخته اند و... تا ماكانی بتواند بماند، بايستد، مبارزه كند. و سرانجام كارهایشان...

این كتاب داستان زبان چشم هاست، و راست است كه هركسی سخن گفتن به این زبان ها را بلد نیست و هركسی هم توان فهمیدن این زبان را ندارد. سخن گفتن و شنودن به این زبان اهل می خواهد، اهل. و این كتاب داستان چشم هایی است كه زبان شان درست فهمیده نمی شود و صاحب شان را تا به آخر در حسرت فهمیده شدن باقی می گذارند، و مخاطب شان را تا به آخر در حسرت گفته نشدن آن حرف هایی كه باید، و دریغ...

داستان ساده ایست، زنی غرق در رفاه با روحی حساس، دل به مردی می بازد مبارز و هنرمند. فقط خواستن این مرد كافی است تا این زن دست به هر كاری بزند. اما این مرد آن قدر خوب است كه همه داشته ها و نداشته هایش را، حتی خود خودش را، حاضر است فدای هدفش كند... و نهایتا زن می ماند و حسرت عشقی كه مرد هرگز آن را نفهمید، و مردی كه هرگز نفهمید زن به آن حد دوستش می داشته است كه حاضر شده برای اندكی بیشتر  زنده ماندن او بر سر زندگیش معامله كند!

 

و من ماندم با این سوال بزرگ در ذهنم، كه آیا هیچ هدفی هر چقدر هم بزرگ، ارزشی برابر با زندگی یك انسان دارد؟

 

+ نوشته شده در 23:4 توسط فائزه.
جمعه هشتم دی 1385
یلدابازی با تاخیر!

 

قاعده جدی نوشتن در فراتر از بودن را به دعوت امید عزیز می شكنیم و یلدابازی می كنیم!

 

1- اولین كتاب عمرم را بیشتر از آنكه بخوانم خوردم! چون وقتی صاحب آن كتاب شدم چندماهه بودم!

 

2- وقتی بدانم قرار است از حوالی كتابفروشی ای بگذرم و قصد خرید كتاب نداشته باشم، مطمئنا كیف پولم را در خانه خالی می كنم چون تجربه ثابت كرده كه در غیر این صورت در كتابفروشی خالی خواهد شد!

 

3- سعی می كنم همیشه با خودم راحت باشم. و به احساساتم احترام بگذارم. وقتی كسی را دوست دارم راحت می گویم دوستش دارم، همینطور است وقتی از كسی خوشم نمی آید! با عصبانیت، خوشحالی، شیطنت، محبت، خلاصه با تمام احساسات بشریم راحتم! حتی اگر با شان آدم بزرگ ها مغایر باشد، و حتی اگر با عرف آدم بزرگ ها ناسازگار باشد...

 

4- پرواز را بیشتر از هرچیزی در دنیا دوست دارم!

 

5- عاشق برفم! برف كه می بارد مجنون می شوم دلم می خواهد بروم زیر برف بازی كنم،‌ بخندم، قدم بزنم، گریه كنم... خلاصه دیوانه شوم!

- عاشق شكلات، كیك و شیرینی هم هستم همچنین!

 

كتاب ها زندگی را برایم ممكن و دوستانم آن را دوست داشتنی می كنند! می خواهم به بهانه یلدابازی هم كه شده از همه شان تشكر كنم. از همه كتاب های كتابخانه خودم، دایی جانم، كتابخانه های عمومی شهرمان، كتابخانه دانشكده مان و كتابخانه های دوستانم، همینطور كتابخانه های الكترونیكی مثل كتاب های فارسی، قفسه، خوشه و... ممنونم!

از هم پرواز هایم سعیده، امیر، یاسر، یاشار، فرخ، صونای، بهزاد، محمد، احسان(ح)، احسان(ن)، فرزین، مریم(ب)، مریم(ا)، وحید، ایمان، محمدامین، میترا(ر)، میترا(ك)، آرش، سولماز، مرضیه، فربد؛

همكلاس هایم گلچین، احمد، رضا، وطن، امید، كاوش؛

هم مدرسه ای هایم شیما، بهین، لیلا، الهام؛

و دوستان وبلاگی ام امید، ابوذر، آنی، پریسا، بهار، طناز، ققنوس، میترا، الهام، راكرس، بابك، شبنویس، سینا، ستاره و آقای طهماسبی(چیه؟ نمی شه آدم یه دوست خیلی خوب و بزرگ داشته باشه؟!)؛

بی نهایت ممنونم به خاطر بودن شان و خوب بودن شان...

 

 

بنا به قاعده بازی سعیده، مریم، آماتورها(شامل همه اهالی سرزمین می شود به من چه كه زیادند من فقط یك اسم نوشتم!)، یاشار و ف.سپید(گرچه این دو نفر آخر به احتمال نود درصد این پست را نخواهند دید!) را به بازی دعوت می كنم! خیلی های دیگر را هم می خواستم دعوت كنم ولی وبلاگ ندارند متاسفانه!!!!!!

 

پ.ن1: ممنون از سعیده و یاشار كه نوشتند!

 

پ.ن 2: ممنون از آقا حامد عزیز كه گویا ایشان هم مرا دعوت كرده بودند!

 

+ نوشته شده در 0:50 توسط فائزه.
پنجشنبه سی ام آذر 1385
تقدیم به...

 

تقدیم به دو تن از دوستان عزیزم

 

همه ما تنها در جستجوی یک چیز در زندگی هستیم، که از آن لبریز شویم، که بوسه یک نور را در قلب یخ زده مان دریافت کنیم، ملایمت عشقی فناناپذیر را تجربه کنیم، زنده بودن یعنی دیده شدن، یعنی ورود به نور نگاهی پرمحبت، هیچ کس از این قانون مستثنی نیست. حتی خدا، خدایی که در حقیقت از هر قانونی مستثنی است، چرا که او را حقیقت همه چیز می دانند.   کریستین بوبن

 

همه دوستانم می گفتند من این جور چیزها را اصلا نمی فهمم! ولی اشتباه می كردند. وقتی نوبت به دوستان عزیزم، كسانی كه تا كوچكترین حركات چهره شان را می شناسم می رسد، اوضاع فرق می كند. مگر می شود ستاره باران چشم هایشان را نفهمم، و نگاه هایی كه از آتش هم می گریزند را نبینم؟ آشفتگی روح شان را حس نكنم، و سردی دستان شان را لمس نكنم؟ می دانم آرامش زندگی شان از دست رفته و می دانم آرامشی بس برتر در راه است. دیده ام طوفانی را كه به راه افتاده تا هر آنچه نباید را بروبد و جا باز كند برای هر آنچه كه باید. جوانه تازه روییده را می بینم و می بینم كه منتظر است، منتظر خون دل، آفتاب محبت، صبر، صبر و صبر، تا بروید، تا قد بكشد، تا دنیایی را خیره زیبایی و شكوهش كند. آه آری می دانم سخت است، می دانم، ولی زیباییش به همین سختی هاست نه؟

 

عشق مغز كاینات آمد مدام                        لیك نبود عشق بی دردی تمام

قدسیان را عشق هست و درد نیست          درد را جز آدمی در خورد نیست

 

+ نوشته شده در 22:42 توسط فائزه.
پنجشنبه شانزدهم آذر 1385
هر صبح

 

مادرم می گوید هر صبح وقتی مرا به مهدكودك می برده گریه می كرده ام. این طبیعی است. ولی می گوید وقتی كه برای برگرداندن به دنبالم می آمده باز هم گریه می كرده ام... هنوز هم همین طورم. همه جا را دوست دارم و هیچ جا را دوست ندارم. همه جا می تواند خانه من باشد و هیچ خانه ای ندارم. همه را می توانم دوست داشته باشم و... مادرم درباره كودكی هایم زیاد برایم صحبت می كند. می گوید بچه عجیبی بودم. می گوید از شب ها، از تاریكی می ترسیده ام. می گوید تا وقتی كه حرف زدن یاد بگیرم تمام شب ها آن قدر بیدار می ماندم و گریه می كردم تا از خستگی خوابم می برد. و بعد ها، بعد از اینكه یاد گرفته ام حرف بزنم، شب ها با خودم حرف می زدم. می گوید سگ زرد رنگی داشته ام با كلاه سبز كه همدم شب هایم بوده است. مادرم می گوید برعكس تنهایی های پر سر و صدایم، در حضور دیگران عجیب ساكت بوده ام، ساكت ساكت! مادرم می گوید و می گوید، ما هم می خندیم و همه فكر می كنند عجب بچه ای بوده ام من! هیچ كدام نمی دانند من همانم كه بودم فقط یاد گرفته ام نشان ندهم كه همانم!

 

پ.ن: پستی كه درباره روی ماه خداوند را ببوس نوشته بودم را كمی اصلاح كردم. گویا نسخه الكترونیكی كتاب ناقص بوده و ما نمی دانستیم! (نسخه الكترونیكی تا صفحه 79 كتاب را داراست، ولی كتاب در اصل 113 صفحه است).

 

+ نوشته شده در 11:5 توسط فائزه.
چهارشنبه یکم آذر 1385
پرواز من...

 

این پست سانسور شد...

 

پ.ن: از همه دوستانی كه با حرف ها، ايميل ها، آف ها و كامنت هايشان به من قوت قلب دادند ممنونم!

+ نوشته شده در 22:6 توسط فائزه.
دوشنبه بیست و دوم آبان 1385
با دوستانم...

 

چند نفر از دوستان نكته سنجم چندین مرتبه تا به حال این نكته را به من گوشزد كرده اند كه؛ "تو داستانات آدمای معمولی ای رو توصیف می كنی با احساسات معمولی، ولی یه طوری حرف می زنن كه انگار بی نظیرن... روابطی كه تو داستانات توصیف می كنی عشق واقعی نیستن".

به این جملات و معنای شان بار ها و بار ها فكر كرده ام. دلم می خواهد نتیجه ای كه به آن رسیده ام را با شما هم در میان بگذارم:

آقای طهماسبی بحث بسیار جالب و متفاوتی درباره عشق تحت عنوان "گسست صورت و معنا در عشق" در وبلاگ شان ارائه كردند كه بسیار چیز ها از آن آموختم یا حداقل تلاش كردم كه بیاموزم. در همین بحث ها بود كه مثال قشنگی زدند، گفتند عشق یا حُب، با تابیدن به خاك وجود ما حَبّه درون مان را می رویاند و شكوفا می كند. به این معنا كه فكر می كردم به این نتیجه رسیدم كه در هر رابطه عاشقانه ای مهم تر از عاشق و معشوق، عشق است. به هر حال باید در عاشق و معشوق هم قابلیت هایی باشد كه بتوانند عشق را بیافرینند ولی بعد از این مرحله اولیه، عشق است كه مهم است، عشق است كه هم عاشق و هم معشوق را به جایی بالاتر از آنجا كه هستند می رساند.

"سبك، زلال. عشق آنچه را دوست می دارد تیره نمی سازد. تیره اش نمی كند چون در پی تصاحبش نیست. لمسش می كند بی آنكه به تصاحب خود درش آورد. آزادش می گذارد تا برود و بیاید. عشق می آید، عشق می رود. همیشه هنگامی كه خود می خواهد نه آنگاه كه ما می خواهیم. برای آمدن خود تمامی آسمان را، تمامی زمین را، تمامی زبان را می طلبد... نمی تواند در تنگنای معنی قرار یابد. حتی نمی تواند به خوشبختی بسنده كند. عشق آزادی است. آزادی و خوشبختی به یك راه نمی روند. آزادی با شادی همپا می شود. شادی مثل نردبانی از نور در قلب ماست. ما را خیلی بالاتر از جایی كه هستیم، خیلی بالاتر از جایی كه خود هست می برد. جایی كه هیچ چیز دریافتنی نیست مگر آنچه درنیافتنی است".  كریستین بوبن- ستایش هیچ

 

پ.ن: عزیزان جواب دادن من به یك سوال یا نظر به معنای ناراحتی یا رنجیدن من از اشخاص مطرح كننده اش نیست. این كار فقط و فقط توجه من به آن سوال و مهم بودن آن را برای خود من می رساند و لاغیر!

 

+ نوشته شده در 22:45 توسط فائزه.
شنبه سیزدهم آبان 1385
تا وقتی تو را ننوشته ام...

 

"سفیدی كاغذ را كه می بینم انگار همه چیز از یادم می رود، هیچ فرقی هم نمی كند كه سفیدی مال كاغذ واقعی دفترچه ام باشد یا مال كاغذ مجازی ورد. هیچ فرقی هم نمی كند كه چقدر فكر كرده باشم به آنچه كه می خواهم بنویسم تا جزئی ترین جزئیاتش. مهم این است كه كاغذ آن طور كه من می خواهم سیاه نمی شود و من آن طور كه می خواهم عاقل". چشم های گود رفته اش را دوخته به مونیتور و انگشتانش روی كلید های كی بورد بیشتر از آنكه تایپ كنند منتظر می مانند.

"امشب باید بنویسمت، شده تا خود صبح بیدار می مانم و آن قدر به سفیدی زل می زنم كه چشم هایم سیاهی بروند. می نویسمت كه تا وقتی تو را ننوشته ام یعنی مهارت نكرده ام، یعنی همچنان یاغی خواهی تاخت به دل و ایمان و آینده ام. من درس دارم، امسال كنكور دارم، ولی تمام دل و فكرم شده عرصه تركتازی های تو! چرا نمی توانم بنویسمت؟". تمام عكس هایی كه با هم گرفته اند را گذاشته جلویش و تك به تك نگاه شان می كند. هیچ فرقی نمی كند عكس را كجا گرفته اند با چه كسانی و در چه موقعیتی، در همه عكس ها پیش هم اند و چشم های او به شوری می درخشند كه...

"مدام به تو فكر می كنم و به هزار هزار خاطره ای كه با هم داشتیم. آشنایی ما یك تراژدی بزرگ بود كه آغازگرش تو بودی راهزن بزرگ دنیای كوچك من. تو به زن ها اعتماد نداشتی و من به مرد ها، چه كسی یك چنین روزی را پیش بینی می كرد؟ تو؟". به روز هایی فكر می كرد كه با هم گذرانده بودند، حتی یك روز معمولی هم بین شان نبود. معمولی نبودند چون او بود. هر وقت كه بود دیگر خبری از غبار عادت در مسیر تماشا نبود...

"اگر عاشق نبودی چرا آن قدر آمدی و رفتی كه عاشقم كردی، و اگر عاشق بودی چرا با دیدن طلیعه های عشق در من ترسیدی؟ از عاشقی كردن من ترسیدی؟ من در آغاز بودم و می دیدم كه تو دور می شوی ولی نمی توانستی بروی، مدام می رفتی و بر می گشتی. و من مدام سوگند می خوردم فراموشت خواهم كرد ولی با دیدن دوباره ات باز عاشق می شدم، عاشق تر. نه تو توان دل كندن داری، نه من، پس چرا این چنین می كنیم با هم؟". گریز های احمقانه و بازگشت های كودكانه. چه زود به هر بهانه ای با هم قهر می كردند، "تو منو نمی فهمی..."، و چه زود بی هیچ بهانه ای با هم آشتی می كردند، "زنگ زدم ببینم...".

"چطور بنویسمت كه تو باشی و هیچ  كس دیگر نباشد؟ به هزار هزار خاطره مان فكر می كنم و به اینكه چطور عاشق شدم. كلید دروازه های آهنی این قلعه را هیچ كس نتوانسته بود بیابد تا آمدن تو. آخر از كجا فهمیدی من به ادبیات و ایمان و آزادی همه چیزم را می بازم؟ و چطور من نفهمیدم كی به تو و چشمانت، به تو و صبرت، صداقتت، صافیت، به خود خودت همه داشته ها و نداشته هایم را باختم! باخت هم نبود هدیه بود. همه را به پای تو ریختم، به همین سادگی. و هرگز نگاه نكردم به پشت سرم تا پشیمان شوم از دادن شان". به این فكر می كرد كه كاش مثل بقیه بود، شغلش را، هنرش را، هوش، تحصیلات، مال و منالش را به رخ می كشید، آن وقت چه ساده می شد از یاد بردش كه اصلا به یاد سپردنی در كار نبود.

"می خواهم اعتراف بكنم برایت كه تو تنها كسی بودی كه هیچ وقت از صحبت كردن با او خسته نشدم و پایان مكالمه را آرزو نكردم. كه تو تنها كسی بودی كه پیشش بودن برایم ساده بود و زیبا، چون خودم بودم، به تمامی خودم، بی هیچ تظاهری. كه بد و خوبم پذیرفته شده بود بی هیچ تظاهری. هفت، هشت تا كتاب قطور چیده ام جلوی خودم كه باید بخوانم شان ولی عوض همه اینها هر روز و هر لحظه دارم تو را می خوانم هزارباره. و هزارباره نمی فهمم اتفاقی را كه افتاد. كه شاید اگر بفهمم بتوانم بنویسم. چه بنویسم درباره مردی كه یك روز عاشق است و روز دیگر یك آشنای غریب، چه بنویسم درباره مردی كه نمی توانم بفهممش. نمی دانم، نمی دانم... شاید تو را تنها با تو بتوان نوشت. شاید یك روز تو را با هم نوشتیم...". سرش را كه بلند كرد تاریك روشن هوا را دید، طلوع آفتاب نزدیك بود...

 

+ نوشته شده در 22:42 توسط فائزه.
جمعه پنجم آبان 1385
روی ماه خداوند را ببوس

 

مدت ها بود هيچ كتابی از نويسنده ای ايرانی نخوانده بودم كه "روی ماه خداوند را ببوس" را به خاطر پرواز، مجبور شدم بخوانم. روان بودنش و جزمی نبودنش به خود جذبم كرد. اگر شما هم خواستيد امتحانش كنيد می توانيد نسخه PDF اش را از اين وبلاگ دانلود كنيد:

http://mybook.parsiblog.com/Archive11786.htm

 

روی ماه خداوند را ببوس

نویسنده: مصطفی مستور

 

«نمی‌دانم چه كسی مرا به دنیا آورده است، دنیا چیست، جسم چیست، احساس كدام است، روحم چیست و این بخشی از وجودم كه می‌اندیشد و این چیزها را بر زبانم جاری می‌كند، كدام است... من این فضا های دهشتناك عالم را می‌بینم كه احاطه‌ام كرده‌اند، در گوشه‌ای از این عالم پهناور خزیده‌ام بی‌ آن‌ كه بدانم چرا این‌جا قرار گرفته‌ام و نه در جایی دیگر، و چرا این مدت زمان كوتاه كه برای حیات به من داده شده در این نقطه است نه در جای دیگر. . . به همان قرار كه نمی‌دانم از كجا آمده‌ام، نمی‌دانم به كجا می‌روم، همین قدر می دانم در گریز از این‌جا، یا برای همیشه به نیستی افتاده یا در دست ‌های خداوند قهاری اسیرم بی‌ آن ‌كه بدانم در كدام یك از این دو وضع، تا ابد تقسیم خواهم شد. این است وضع من؛ پر از ضعف و تردید. پس، نتیجه می‌گیریم كه باید هر روز از عمر خود را صرف جستجو كنم، بی آن‌ كه بدانم چه بر سرم خواهد آمد. شاید بتوانم تحققی در تردید هایم بیابم.»

بلز پاسكال (اندیشه ها و رسالات)- تصحیح و حاشیه نویسی لئون برونسویك*

 

"روی ماه خداوند را ببوس" داستان همین تردید ها و اضطراب هاست. داستان زندگی مردی كه در كیستی و چیستی خود و خدا دچار شك شده است. یونس دانشجوی دكترای پژوهشگری اجتماعی برای نوشتن پایان نامه دكترای خود باید علت خودكشی دكتر محسن پارسا را بفهمد. كسی كه دكترای فیزیكش را از آمریكا گرفته بوده، هیچ مشكل مالی و شغلی و... هم نداشته است! در گیر و دار تلاش برای رسیدن به پاسخ این سوال یونس با خودش درگیر می شود و مدام با خودش كلنجار می رود تا خدا را بفهمد و خودش را بفهمد. یونس یك روشنفكر است كسی كه نه می تواند مثل شخصیت پرویز این داستان در روزمرگی ها غرق شود، و نه مثل علیرضا به طور ذاتی به یقین و آرامش رسیده است. او مدام خودش و اندیشه هایش را به چالش می كشد و به همین خاطر در اضطراب و تردید دائمی زندگی می كند. از نظر من زیبایی داستان در این است كه سعی نمی كند تا به بی شمار سوالات مطرح شده توسط شخصیت هایش پاسخ بدهد. شاید به همین خاطر است كه جهان وطنی باقی می ماند و در آن، حقیقت در تصرف عده خاصی ترسیم نمی شود. در واقع می توان گفت "روی ماه خداوند را ببوس"، داستان انسان است در جستجوی معنا، دیگر مهم نیست این انسان اهل كجا باشد و به چه مرام و مسلكی معتقد باشد، فقط باید به یاد داشته باشد كه انسان است، همین!

 

* نگاهی به رمان روی ماه خداوند را ببوس/فتح الله بی نیاز/ ماهنامه ی كارنامه‌ شماره 38 – 37 / مهر و آبان 1382

 

+ نوشته شده در 22:38 توسط فائزه.
پنجشنبه بیست و هفتم مهر 1385
نترس...
 

با خواندن اين پست وبلاگ سعيده شروع به نوشتن كردم، چندان داستانی نشد ولی تجربه ای شد از به نوع ديگری نوشتن كه شايد ارزش يك بار خواندن را داشته باشد...

 

خیلی نرم و آرام آمدی مرد. آن قدر ساده و آرام كه هیچ كدام مان در باور نداشتیم امروز را. به باور من انسان بودی، به باور تو انسان بودم، و این چنین شد كه به باور هم انسان ماندیم. هر دو ساده ماندیم و شفاف مثل آب، و این چنین شد كه در هم غرق شدیم. و این چنین شد كه من در تو به كشف خویش مشغول شدم و تو در من، و این چنین شد كه ما به معرفت راه بردیم و جلوه ای از حقیقت را دیدیم در تلالو آبی آب ها. و این چنین شد كه ناگهان دیدیم محبوب هم شده ایم و بی هم نه فقط جهان را كه خودمان را نیز نتوانیم دید...

و این ناگهان، تو را ناگهان ترساند مرد. و ناگهان آسمان چشمانت كدر شد، و آبی روحت پرتلاطم. آه مرد نمی دانی دوستت دارم؟ دوستت دارم، به اندازه بی نهایت آبی ها هم دوستت دارم. می ترسی از دوست داشتنم؟ می ترسی از سبكسری های دوست داشتن؟ می ترسی از باختن همه جدیت های عالم به لبخندی؟ از بی چتر رفتن زیر باران، از خنده های بی بهانه به زیر برف، از مست شدن به زیبایی نور، می ترسی؟ از آتش عشق می ترسی؟ از آتشی می ترسی كه هردویمان را خواهد سوزاند و خواهد رساند به آنجا كه باید؟

نترس مرد! دستانت را به من بده. تو را با زندگی، با عشق، با شفافیت، با كودكی آشتی خواهم داد. تو را به وسعت اندوه زندگی ها خواهم برد، نترس مرد، نترس. دستانت را به من بده و خودت را رها كن، نترس از پرواز، پرنده شدن. نترس از به سخره گرفتن همه جدیت های پذیرفته شده عالم، نترس از زیر پا گذاشتن سنگینی جهان، نترس از سبك شدن. دستانت را به من بده بیا با هم به تجربه دیگرباره عالم برویم، بیا برویم كه با بودن من و تو غبار عادت در مسیر تماشا نخواهد بود. نترس مرد، نترس...

 

+ نوشته شده در 15:44 توسط فائزه.
دوشنبه هفدهم مهر 1385
زن

 

هیچ وقت در عمرم چهره ای پر چین و چروك تر از صورت فاطمه خانم ندیدم، هیچ وقت. نشسته بود لب حوض و داشت لباس می شست. رگ های دستش عجیب برآمده بودند و رنگ عجیبی هم داشتند، چیزی بین سبز و آبی. نمی دانم چطور در آن هوای سرد پاییزی دست های استخوانیش تاب آن آب سرد را می آوردند. آش نذری مادربزرگ را برده بودم برایش كه گفت روی تخت گوشه حیاط بنشینم تا كارش تمام شود. همیشه می گفت من خیلی شبیه نوه بزرگش هستم، شاید به همین خاطر بود كه سر درد و دلش باز شد.

- الهی فدات شم دختر خوشگلم، قربون اون گیسای سیاهت برم كه چقدر شبیه گیسای ننه خدا بیامرزمه. فقط گیساش یادم مونده از همه قیافه اش كه بلند بودن و سیاه. حیف كه من هیچ به ننه ام نرفتم، همه اهل ده می گفتن نرفتم... فاطمه خانم حق داشت كه چهره مادر جوانمرگش یادش نمانده باشد.

چهار، پنج سال بیشتر نداشته كه پدر خان اش عروس جوان دیگری به خانه آورده، دختر عموی عروس اولش را. و مادر فاطمه خانم چند ماه بعد مرده... خدا بیامرزدش ننه، اون كه مرد اول بدبختیای من بود. اون چند ماه اول اگه جلو چش زن بابام پیدام نمی شد بد نبود، فقط اگه بدشانسی می آوردم و سر راهش سبز می شدم یه سیلی می خوابوند بیخ گوشم و تموم می شد، ولی بعدش... ولی بعد خان كه در مرگ زن اولش این زن را مقصر می دانست او را طلاق می دهد و زن دیگری می گیرد... این یكی عفریته ای بود ننه. اون قدر كتكم می زد كه دیگه نمی تونستم از جام بلند شم. از صبح تا شب باید كار می كردم تو خونه، اگه یه روز از دست كسی، چیزی عصبانی می شد حتما كتكشو من می خوردم، اگه خیلی عصبانی می شد كه از ناهار و شامم دیگه خبری نبود. برا خودش جادوگری بود این زن، قبل اومدنش آقام هر چند وقت یه بار صدام می كرد پیش خودش، دستی به سرم می كشید، آخه دختر عروس اولش بودم كه همه می گفتن خیلی خاطرشو می خواسته. ولی این زنه كه اومد دیگه آقام انگار یادش رفت دختریم داشته، درسته خوشگل بود ولی از ننه من كه خوشگل تر نبود، همه اهل ده می گفتن...

ولی گویا همین زن زیبا و افسونگر هم نمی تواند جوابگوی هوس های خان باشد. خان زن دیگری در شهر می گیرد و فاطمه خانم را پیش او می برد... چند ماهی كه پیش اون بودم هیچ وقت یادم نمی ره. اگه مرده خدا رحمتش كنه، اگرم زنده اس ایشالله سلامت باشه. نمی دونی چه زن مهربونی بود. برام مادری كرد، گذاشت منو سر كلاس قران. نمی ذاشت تو خونه دست به سیاه و سفید بزنم. از كلاس كه بر می گشتم می گفت بیا بشین پیش من قران بخون. من كه می خوندم گریه اش می گرفت از بس كه با خدا بود. سرمو می بوسید و می گفت خدا حفظت كنه فاطمه خانم. ای قربون خدا برم، اون حرمله نذاشت كه بمونم، نمی دونم چه جادویی كرد كه یه روز آقام اومد و از همون كلاس قران برم داشت و برگردوند ده، دیگه هیچ وقت ندیدمش، هیچ وقتم نفهمیدم كه چی شد، آقام طلاقش داد یا چی شد...

نفهمید چون چند هفته بیشتر از برگشتن او به ده نگذشته بوده كه خان می میرد... خدا نصیب كافرم نكنه ننه، شب چهل آقام كه از سر خاك برگشتیم دیدیم عموهام همه دار و ندارمونو بردن. هیچ چیز قیمتی نمونده بود تو خونه. نه فرشی، نه طلا جواهراتی... وقتی ما رسیدیم داشتن باغا و زمینامونو بین خودشون قسمت می كردن. زن بابام خواست یه چیزی بگه عموم چنان زدش كه دهنش پر خون شد، بعد اون یكی عموم جلقه سكه دوزیشو از تنش درآورد...

از آن به بعد زندگی تلخ تر از تلخ می شود، یتیم و فقیر شده، كار می كند و فرش می بافد تا زن بابا و بچه هایش بخورند... شونزده سالم هنوز نشده بود كه آقا محمد اومد خواستگاریم. یه زنشو طلاق داده بود، اون یكیم مرده بود. چقدر التماس زن بابامو كردم كه منو نده بهش ولی زن بابام نمی دونم سر چی، منو داد. ولی خدا رو شكر، مرد بدی نبود... مرد بدی نبود فقط كار نمی كرد و فاطمه خانم مجبور شده بود برود كارگری تا زندگی را بچرخاند... می دونی بیچاره دست خودش نبود حساب كتاب حالیش نمی شد، سه دفعه سر قرضاش اومدن حراج زدن به زندگیم و همه دار و ندارمونو بردن، همه چی رو... چشم های گود رفته اش پر اشك شدند وقتی یاد زمانی افتاد كه می خواسته خانه را هم بفروشد... ولی نفروختش. مرد خوبی بود، وقتی بهش گفتم كه داریم بچه دار می شیم خونه رو نفروخت...

دو پسر و سه دخترش را تقریبا به تنهایی بزرگ كرده بود، برای پسر هایش زن گرفته بود و دختر هایش را به خانه شوهر فرستاده بود با آبرومندی... ای ننه تازه یه كم راحت شده بودم كه آقا محمد مرد. خدا رحمتش كنه، بد وقتی مرد، تازه دختر آخریه رو شوهر داده بودیم، هیچی پول نداشتم، با هزار مصیبت از این و اون قرض كردم تا ختمشو بگیرم... و برای پس دادن قرض هایش بیشتر از پیش كار كرده بود. وقتی پرسیدم پس بچه هایش چرا كمكش نمی كنند گفت: بچه هام خودشون هزار درد و گرفتاری دارن از كجا بیارن خرج من كنن. نوه هام ماشالله هزار ماشالله بزرگ شدن كلی خرج دارن، یكی شون زن می خواد اون یكی ماشین. اولاد صالحی ان گفتن تا من زنده ام سهم شونو از خونه نمی خوان...

 

+ نوشته شده در 19:22 توسط فائزه.
دوشنبه دهم مهر 1385
خرناسه

 

اولی: راستی بچه ها من بعضی شبا خر و پف می كنم، ‌البته يواش ها، ولی خوب ديگه بالاخره خر و پفه. اگه فكر می كنين نمی تونين بخوابين از همين حالا بگين من جامو يه جای ديگه بندازم.

دومی: نه بابا آدميزاده ديگه، خر و پفم بكنه كرده، دست خودش كه نيست. ولش كنين بگيريم بخوابيم ديگه، خسته ايم.

سومی تا خود صبح با ملافه و بالشی در دستش در خانه سرگردان بود. صدای خرناسه های بلند دومی همه جا را پر كرده بود...

 

پی نوشت: خواستم امتحان كنم ببينم من هم می توانم يك داستان واقعا كوتاه بنويسم يا نه!

+ نوشته شده در 23:4 توسط فائزه.
یکشنبه دوم مهر 1385
نوشتن...

 

تقديم به اميد عزيز كه اولين خواننده، منتقد و مشوق كارهايم بود؛

تقديم به همه آماتورهای نازنين كه بسيار به من آموختند و می آموزند؛

و به شبنويس عزيز كه اين روزها بی حوصله شده است؛

 

«نوشتن یعنی بی اشتها شدن. نوشتن یعنی رد كردن خوردنی هایی كه دنیا پیش می نهد و جستن خوراك راستین در لاغر اندامی وحشت آور یك جمله یا در گسترش گرسنه وار آن، خوراكی كه مایه بالیدن می شود، و این جستجو فی نفسه مغذی است.

 

نوشتن يعنی زمانی كه صفحه كاغذ به يكباره ضخامت آسمان ابری را پيدا می كند و برف در آن باريدن می گيرد. آنچه در قلب است، رخنه ای می يابد و به سان توده ای سپيد بيرون می ريزد. نوشتن، انفجار قلب است در سكوت و از پس آن ديگر هيچ، تقريبا هيچ. حروفی كه واژه هايی را می سازند، واژه هايی كه در جمله ها پيش می روند و به هم پيوند می خورند، جمله هايی كه در بامداد زمستان در هم می روند و گم می شوند.

 

روز هايی كه در آنها نمی نويسم بيش از همه اند. به سان وحشيان می آيند و گاه تا بدانجا فزونی می يابند كه سر به هفته ها و ماه ها می زنند. ديگر مرا نمی ترسانند. ديگر از هيچ چيز نمی ترسم، جز از فقدان اين زندگی شريف كه از زندگی من گذر می كند همچنان كه از هر زندگی می گذرد، حتی از فقيرانه ترين و محروم ترين زندگی ها و به ويژه از اين دست زندگی ها. هرگز برنامه ندارم و هيچ روشی را در پيش نمی گيرم. برای نوشتن به همان اندازه قاعده وجود دارد كه برای عشق. در هر دو مورد باید تنها و بی اندرز رفت، بدون اعتقاد به اينكه آدابی باید رعايت شود و شناخت هايی به دست آيد. آنگاه كه آغاز به نوشتن می كنم، از آن روست كه نوشتن پيشاپيش به تمامی اينجا است و تنها در انتظار پاكنويس شدن است. در غير اين صورت، نوشتن بيهوده است، عبث است كه آن را بجوييم و بخوانيم و بخواهيم.

 

نوشتن به سان يك كولی است كه به فواصل زمانی نامنظم نزد من اتراق می كند و بی خبر می رود. اين حق اوست. اين حق ابتدايی كسانی است كه دوستشان می دارم كه بی هيچ توضيحی مرا ترك گويند، بی آنكه برای رفتنشان دليل آورند، بی آنكه درصدد تلطيف آن با دلايلی كه همواره كاذب است برآيند. از كسانی كه دوستشان می دارم هيچ چيز نمی خواهم. از كسانی كه دوستشان می دارم جز اين نمی خواهم كه رها از من باشند و درباره آنچه می كنند يا آنچه نمی كنند هرگز به من توضيح ندهند و البته از من نيز هرگز چنين چيزی نخواهند. عشق جز با آزادی همپا نمی شود. آزادی جز با عشق همپا نمی شود. من نيز چون نوشتن كه دوست من است، آواره ام. من كه تقريبا هيچ گاه از اين آپارتمان خارج نمی شوم، بی اندازه در جنبشم. در اين روز ها كه در خانه من گشوده نمی شود، هيچ كس بيش از من با دنيا پيوند ندارد. در اين ساعات كه نمی نويسم هيچ كس بيشتر از من نمی نويسد.

 

من سه ساله ام، درون اين سن می نويسم، حروف الفبا را برمی دارم و كلبه يا برج يا قصری درست می كنم. اگر اين كلبه ديگر مناسب حال من نباشد، يكی ديگر می سازم يا پابرهنه به راهرو می روم و در خانه ای كه مركب آن را از هر چيز خالی كرده، يكه و تنها در سه سالگی آواز سر می دهم...».

برگزيده از كتاب فرسودگی كريستين بوبن

 

+ نوشته شده در 21:52 توسط فائزه.
شنبه بیست و پنجم شهریور 1385
اوریانا مرده است...

 

اوریانا مرده است! یكی از شجاع ترین و تابوشكن ترین زن هایی كه می شناسم مرده است. خبرگزاری ها می گویند این اواخر خیلی تندرو شده بود، زود قضاوت می كرد و غیرمنصفانه، و نتیجه می گیرند چندان نباید دوستش داشته باشیم و ستایشش كنیم.

ولی من یاد اگر خورشید بمیرد افتاده ام. یاد یك دختر جوان و شجاع، یك استاد مسلم گفتگو، كه توانست بزرگ ترین رویاهای انسان قدرت طلب عصر جدید را از زبان پيام آورانش به نقد بنشیند.

نامه به كودكی كه هرگز زاده نشد را خوانده اید؟ من نمی دانم آیا زن دیگری هم در دنیا شجاعت این را داشته است كه به این سادگی و راحتی با خودش و جنسیتش برخورد كند و كتابی را بنویسد درباره گفتگوهایش با جنینش و مشكلاتی كه در این دوران كشیده است...

مصاحبه با تاریخ ها را چه؟ تصورش را بكنید كه در مقابل بزرگترین سیاستمداران جهان نشسته اید و می خواهید از آن ها درباره جنایت هایشان، اشتباهات شان،... سوال بكنید، چه حسی دارید؟ اوریانا خیلی خیلی راحت همه این افراد را به چالش می كشید و بارها و بارها توانست اعترافاتی از آن ها بگیرد كه هیچ فرد دیگری نتوانست!

زندگی، جنگ و دیگر هیچ، تعریف جالبی داشت از زندگی:

«... زندگی یك نوع محكومیت به مرگ است. و درست به همین خاطر محكومیت به مرگ است كه باید آن را طی كنیم و باید بدون قدمی به اشتباه، و بدون آنكه یك ثانیه به خواب رویم، و بدون آنكه تردید كنیم كه اشتباه می كنیم یا فكر كنیم كه ممكن است آن را بشكنیم، آن را طی كنیم. ما كه انسان هستیم و نه حیوان، ما كه بشر هستیم.

بیا خواهر كوچكم الیزابتا، تو روزی می خواستی بدانی زندگی یعنی چه، آیا باز هم می خواهی بدانی؟

- آره زندگی یعنی چه؟

- چیزی است كه باید خوب پرش كرد. بدون آنكه لحظه ای را از دست بدهیم. حتی اگر وقتی كه پرش می كنیم بشكند.

- و اگر بشكند؟

- دیگر به هیچ دردی نمی خورد، به هیچ دردی. و همین. آمین».

راستی اگر شما در جنگ ویتنام بودید و صدها مرگ، صد ها قتل عام را به چشم خود می دیدید، اگر در میدان المپیك مكزیك بودید و در میان دانشجویان معترض مكزیكی تیر می خوردید درباره زندگی چه فكری می كردید؟

و اگر هیچ كتابی از اوریانا نخوانده اید یك مرد را حتما بخوانید!

«چوب كبریت به جای قلم

خون بر زمین چكیده به جای جوهر

پاكت از یاد رفته باند پانسمان به جای كاغذ

اما چه بنویسم؟

شاید تنها فرصت نوشتن نشانی خود را داشته باشیم

شگفتا جوهرم منعقد می شود...

برایتان ازسیاه چالی می نویسم در یونان».

داستان زندگی كوتاه اوریانا با آلساندرو پاناگولیس شاعر انقلابی یونان. همان كسی كه در زمان دیكتاتوری مدت ها در سیاه چال مانده بود و در زمان دموكراسی ترور شد!

«شاعران قهرمانان قصه های بی سر و ته اند كه زندگی بدون آن ها معنیش را از دست می دهد! آن ها می دانند شكست می خورند ولی باز هم می جنگند و خسته نمی شوند! تمام این كارها برای رسیدن به آن روز بزرگ است! همان روز كه آزادی را با خودش می آورد! همان روزی كه خیلی ها دیگر به رسیدنش امیدوار نیستند، ولی بالاخره از راه می رسد و بذری در هوا می پاشد كه از آن یك سبزه جوانه می زند و از آن سبزه یك شكوفه و از آن شكوفه یك گل!»

اوریانا فالاچی مرد! زنی با تمام خوبی ها و بدی های انسانی اش. دلم برایش تنگ می شود!

 

+ نوشته شده در 23:3 توسط فائزه.
دوشنبه بیستم شهریور 1385
پرنده ها به تماشای بادها رفتند...

 

روی تخت دراز كشيده ام و خودم را نگاه می كنم در آينه. هيچ كس در خانه نيست به جز حُسنی. ماما و بابا رفته اند بيرون، يعنی بابا مامان را به زور برد بيرون. كلی مصيبت كشيدم تا راضی شوند به اين كار و حالا تا نيم ساعت ديگر بچه ها می آيند. بايد می ديدم شان قبل رفتن، بايد. صبح داشتم آلبوم عليزاده و آن زنی را گوش می كردم كه اسمش يادم نيست، و هنوز صدايشان دارد در گوشم زنگ می خورد "پرنده ها به تماشای باد ها رفتند، ‌رفتند، رفتند...". حُسنی سرك می كشد به اتاق و می گويد راضی هستم از سر و وضعم، نمی خواهم لباسم را عوض كنم؟ می گويم عالی است! می خندد و می گويد بايد هم راضی باشم با اين همه لَونديم!

پيراهن نازك سفيد تنم است و با همه اينها هنوز هم گرمم است. همه لباس های كلفت زمستانی پوشيده اند و از سرما می نالند، من نازك ترين لباس هايی را كه می شد پوشيده ام و هنوز هم دانه های درشت عرق دارند روی پيشانی ام، كمرم، همه تنم ليز می خورند. هر دفعه كه به آينه نگاه می كنم با خودم می گويم چه خوب كه نگذاشتم مامان موهايم را كوتاه كند. فكرش را بكن اگر به جای اين موهای سياه بلند كه ريخته اند كنار صورتم، موهای كوتاه پسرانه بود، چقدر زشت می شدم! اين تركيب سفيد و سياه هم تركيب عجيبی است. رنگم پريده است، سفيدِ سفيد مثل گچ. مامان قبل رفتنش می خواست آرايشم كند، می گفت با اين رنگ پريده ام شده ام مثل... بقيه حرفش را خورد ولی فكر كنم می خواست بگويد شده ام مثل مرده ها. ولی من نگذاشتم، گفتم اين تركيب سياه و سفيد را دوست دارم. صورت سفيد، لباس سفيد، موهای سياه، چشم و ابروی سياه. تضاد قشنگی نيست؟ راستی امروز چشم هايم درشت تر شده اند انگار!

وقتی پرسيد درد يا بی حسی گفتم درد. و حالا دارم دست و پاهايم را نگاه می كنم كه چقدر شكننده به نظر می رسند فقط كاش اين همه خشك نبودند و دردناك... همه زحمت ها افتاده است گردن حُسنی تا آمدن بقيه. باز دلم برای ليلا تنگ شد دوباره، پيدايش نكردم كه دعوتش كنم. اگر می آمد حُسنی تنها نمی ماند، مهربان است، همه كاری هم بلد است و می دانم كه می كند برای من. ولی حالا حُسنی تنها مانده است با اين همه بار، به تنهايی، وقتی كه دلش می خواهد گريه كند بايد به خاطر من بخندد، گرچه اگر من نبودم گريه ای هم نبود...

... انگار چند لحظه ای خوابم برده بود، اصلا نفهميدم كی اين همه آدم آمدند! از حُسنی كه می پرسم می گويد از خستگی چنان خوابم برده بوده كه اين همه سر و صدا هم بيدارم نكرده، تقريبا يك ساعتی خوابيده ام! لعنت به اين تن كه اصلا نمی فهمد بعد ها كلی وقت برای استراحت هست الان كه نبايد بخوابد، نبايد...

من كه نمی توانم بلند شوم بقيه بايد بيايند اينجا. قبل آمدن شان حُسنی می آيد سراغم. اول عرق صورتم را پاك می كند، بعد روسری سفيدم را می اندازد روی سرم و عطر می زند. من دارم از شيشه بچه ها را می بينم اما آن ها نمی دانند كه می بينم شان كه دارند بيخودی غصه می خورند. به حُسنی می گويم بهشان بگويد با اين قيافه ها بهتر است سريعا جيم شوند كه اساسی حالشان گرفته خواهد شد! حُسنی رفته است پايين و حتما دارد حرف مرا می گويد كه اين مهتا می زند زير گريه، و طبيعتا پشت سرش بقيه بچه ها، خدا رحم كرده مجتبی و سياوش هستند وگرنه هيچ كس نمی توانست جلوی گريه های بعضی ها را بگيرد!!! چقدر خوشحال شدم وقتی آن ها هم خودشان را رساندند. دلم برايشان كمتر از ذره شده بود.

دارند می آيند بالا دلم می خواست می توانستم شيطنتی بكنم يادگاری، حيف كه نمی شود. ولی لبخند لب های بيرنگم انگار هنوز اثر خودش را دارد! بچه ها به ديدنش لبشان به لبخند باز می شود. خوشحالم كه قدرت بعضی چيز ها هيچ وقت از بين نمی رود، مثل قدرت لبخند! صدايم آرام شده است، تازه نمی توانم مثل قبل تند تند حرف بزنم، ولی كاش قدرت حرف هايم همچنان باقی مانده باشد. بچه ها هميشه می گفتند حرف های من منبع شادی هستند و انرژی، كاش امروز وقتی از اينجا بيرون می روند هم ته دلشان باز همين را بگويند، يعنی می شود؟

هيچ وقت قبلا اين طوری نشده بود! دارم در جمع حرف می زنم ولی با فرد! انگار جور ديگری نمی توانم. با الهام شروع كردم كه نمی دانم چرا. با هركسی حرف می زنم رها می كنم كلمات را هرجوری دلشان می خواهد بروند و بيايند. امروز شده ام مثل يك دوربين، دارم ثبت می كنم تصوير جزئی ترين خصوصيات شان را، طرز نگاه كردن شان، خنديدن شان، تن صدايشان، حركات دستشان وقتی حرف می زنند... برنامه قرار نبود اين طوری باشد ولی شد. همه رفته اند بيرون و يكی يكی می آيند تو، حرف می زنيم و می روند تا نفر بعدی بيايد. بيشترشان بعد بيرون رفتن لباس می پوشند، گاهی با اشك و بغض، گاهی هم نه، از حُسنی تشكر می كنند، می گويند خداحافظ و می روند.

عجب حواسی پيدا كرده ام امروز، انگار همه جا هستم. دارم كاوه را نگاه می كنم، با دقت هم به حرف هايش گوش می كنم ولی در همان حال می بينم كه فريناز دارد خداحافظی می كند با حُسنی! با هركدام از بچه ها يك مدل صحبت می كنم، يعنی خودش پيش می آيد! با بعضی ها درباره خاطرات مان حرف می زنيم، با بعضی هم درباره آرزوها و نقشه هايی كه برای آينده دارند. با خيلی ها درباره چيزهايی حرف می زنيم كه قبلا اصلا درباره شان صحبت نكرده بوديم مثل عشق های پنهانی كه در دل دارند يا نقشه ای كه برای آينده شان كشيده اند...

آن هايی كه بايد بروند رفته اند، آن هايی كه بايد می ماندند مانده اند، فقط اويی كه "كاش" می آمد نيست. حُسنی پرسيده بود خبرش كند يا نه، گفته بودم نه. آن "كاش" هم از آن هايی است كه مغزم به تمامی ردش كرد، حق هم داشت. وقتی كه می بايد نگفتم، حالا نبايد كه بگويم... همه جمع شده اند دور تختم. گفتم شده ام شمع مجلس. گفتند بودی! آن قدر محبت از چشم های همه دارد می بارد رويم كه حس می كنم الان است غرق شوم. اين را كه گفتم فرهاد گفت می خواهی چشم هايمان را ببنديم يا اينكه دوستت نداشته باشيم؟ گفتم هيچ كدام فقط وقتی ديديد دارم غرق می شوم كاری به كارم نداشته باشيد، اين شكلی رفتن از هر شكل ديگری قشنگ تر است... انگار نبايد اين حرف را می زدم همه ساكت شدند، يك سكوت خيلی غمگين. چه خوب كه سروش بود و بحث را عوض كرد، هميشه آن وقت هايی كه بايد به داد آدم می رسد اين سروش. آيناز كه بحث را تحويل گرفت خيالم راحت شد تا چند دقيقه ديگر همه فراموش می كردند و وارد بحث می شدند. مامان و بابا هم برگشتند مطمئنا مامان نتوانسته بود صبر كند. فقط آمد و مرا بوسيد و رفت پايين نشست. حالا هم زل زده است به شيشه هايی كه اين طرف شان را نمی بيند.

در زدند، مثل سريال های آبكی همه مان برگشتيم گفتيم يعنی كی می تونه باشه؟ و زديم زير خنده... صدايش را شنيدم... خودش بود، چطور فهميده بود؟ حُسنی خم شد به طرفم و پيشانی ام را پاك كرد، در گوشم گفت اگر می خواهم ردش كند، گفتم نه. چه سنگين قدم برمی داشت. كاش زودتر می آمد تا آن اولين برخورد نگاه ها رد می شد و او هم حل می شد در جمع. صدای قدم هايش پشت در اتاق متوقف شد، در زد و آمد تو. بچه ها بلند شده بودند، سلام و احوال پرسی مختصرتر از هميشه، سنگين بود و گرفته صدايش. رسيد كه به من فقط نگاهم كرد. گفتم سلام، چيزی نگفت همين طور خيره مانده بود. گفتم سلام، اين بار بلندتر و به سرفه افتادم. حُسنی عصبانی شد، گفت جوابم را بدهد مگر نمی بيند نمی توانم بلند حرف بزنم و بايد آرام باشم. نشست كنار تخت درست روبروی من. همچنان چشم در چشم هم. بعد از چند لحظه يا دقيقه، نمی دانم، گفت خيلی بی معرفتم، خيلی خيلی. چرا به اين همه آدم، به اين آشنا های دور و نزديك گفته ام ولی به او نگفته ام. گفت و اشك در چشم هايش جمع شد. فكر می كردم می توانم راحت كتمانش كنم ولی اصلا راحت نبود. همه توانی كه داشتم را جمع كردم تا چيزی بگويم ولی نتوانستم، اشكی كه در چشم هايم جمع شده بود بالاخره چكيد. وقتی چكيد ساكت شد. چشم در چشم هم دوخته بوديم برای چند لحظه يا دقيقه يادم نيست. فقط می دانستم اگر چند لحظه ديگر هم همچنان نگاهم می كرد مجنون می شدم من. نمی دانم كدام يكی از بچه ها بلندش كرد و بردش بيرون. چه عرقی كرده بودم در اين مدت، حُسنی مامان و بابا را صدا كرده بود از ترسش. نمی دانست آن ها هم كاری نمی توانند بكنند. ماما در آغوشم كشيد و بابا دستانم را در دستانش گرفت. بقيه همه دوباره جمع شدند دور تخت. او را صدا كردم كه بيايد پيش ما، برگشت با چشم هايی گريان. گفتم بنشيند كنار تخت، روبروی من، وقتی دستم را بلند كردم كه اشك هايش را پاك كنم فكر كردم الان است كه استخوان هايم از شدت درد از هم جدا شوند. دستم را گرفت و سرانگشتانم را بوسيد. آن يك لحظه نگاهش برای يك عمر كافی بود...  همه ساكت شده بودند و من اين سكوت غمگين را دوست نداشتم، به علی گفتم بخواند، گفتم شاد هم بخواند، گفتم همه هم بايد دست بزنند و همراهی اش كنند وگرنه بيرون شان می كنم!

علی می خواند ما هم با او می خوانيم و بچه ها دست می زنند، اشك می ريزيم با لبخند هايمان. حالا من قشنگ ترين تصوير دنيا را دارم. در آغوش مادرم، كنار پدرم، در دست های او، پيش همه كسانی كه دوست شان دارم و دوستم دارند پيش صاف ترين اشك و لبخند های دنيا. همين ها كافی هستند. مطمئنم اين تصوير آن قدر محبت و شجاعت در خودش دارد كه برای رفتن و دل كندن كافی باشد. عليزاده همچنان در ذهن من می خواند،

"پرنده ها به تماشای باد ها رفتند، رفتند، رفتند...

شكوفه ها به تماشای آب های سپيد رفتند، رفتند، رفتند..."،

نفس آخرم را راحت می كشم،‌ راحت...

 

+ نوشته شده در 0:10 توسط فائزه.
جمعه دهم شهریور 1385
لذت فلسفه!

اين يادداشت را دوست عزيز، آرش، برای ماهنامه ما، پرواز، نوشته بود. وقتی ديدم گويا خيلی ها با خواندن كلمه فلسفه حوصله شان سر می رود، با اجازه خودش مطلبش را با كمی تغيير اينجا هم گذاشتم شايد نظر چند نفری عوض شد!!!

 

1. آيا خواهيد توانست با خواندن چند جمله ی اول اين پاراگراف موضوع بحثمان را حدس بزنيد؟

« هر حيوانی قلب دارد و تمامی اسب ها پستاندار هستند پس هر اسب يك قلب دارد.»

«هر اسب مشاهده شده يك قلب دارد پس هر اسب يك قلب دارد.»

جمله ی اول استدلال قياسی و دومی استدلال استقرايی محسوب می شود. اميدوارم كه درست حدس زده باشيد. موضوع بحث ما "فلسفه" است! با شنيدن كلمه ی فلسفه شايد اين جملات به صورت ناخودآگاه در ذهنتان شكل گيرد: موضوعی خسته كننده و كسالت بار. يك سری حرف های بی سر و ته و غيرقابل فهم كه شنيدن آن ثمره ای جز خميازه كشيدن و احساس بی حوصلگی ندارد. دوستی فلسفه را برايم اين چنين تعريف می كرد: "مشكل نشان دادن مسائل ساده و سپس توضيحی ساده و آسان پيدا كردن برای موضوع پيچيده شده". در شما با شنيدن كلمه ی فلسفه چه احساسی به وجود می آيد، و به راستی هدف فلسفه چيست؟ آيا هميشه فلسفه همين قدر خسته كننده است و هيچ كاربردی در زندگی ما ندارد؟

2. شايد با خود بگوييد اين چه نوع يادداشتی است، اما اگر هنوز اين شانس را داشته باشم كه آن كسالت معروفی را كه در بين ما ايرانی ها با خواندن چند سطر از نوشته ای(فرق نمی كند نوشته ی من باشد يا نويسنده ای معروف) پديدار می شود، هنوز در شما ايجاد نشده باشد به سراغ قسمت اصلی حرف هايم می روم.

مطالب اصلی فلسفه همگی در مورد خودمان هستند، آری خودمان. همين موضوع به ظاهر ساده منشاء و سرآغاز موضوعات فلسفه است. اما خود فلسفه چيست؟

3. در عصر آگاهی و خردمندی باید به دنبال افزايش آگاهی های فردی و اجتماعی بود. چرا كه اگر حكمت داشته باشيم و به تعبيری دانا باشيم، می توانيم مطمئن شويم كه بقيه ی ملزومات هم به دنبالش می آيد. و يكی از هزاران روش برای كسب فهم و دانايی، خردمند شدن از طريق فلسفه است.

فلسفه از فيلا(به معنی عشق) و سوفيا(به معنی حكمت) تشكيل شده است و علاقه مندانی را در بر می گيرد كه وجه مشترك آنها علاقه ای است كه به بيان و روشن كردن ابهامات موجود در خود و اطراف زندگی شان دارند. و به عبارت بهتر فلسفه يعنی انديشيدن درباره ی مسائل اساسی زندگی و سرنوشت خود انسان، در واقع فلسفه هم چراها را در بر می گيرد، هم چگونه ها را، و محدوده ای برای تفكر ندارد.

به گفته ی افلاطون "فلسفه، لذتی گرامی و گرانبهاست"، و يا به تعبير زيبای ويل دورانت "در فلسفه لذتی وجود دارد كه حتی در سراب بيابان علم مابعدالطبيعيه نيست"، اما به راستی چرا از اين همه لذت فقط كسالت آن نصيب ما شود؟

4. فلاسفه هميشه اعجاب انگيز بوده اند چرا كه يك فيلسوف ما را بهتر از خودمان می شناسد و همان افكار ما را با شفافيت و صحت روانشناسانه ای بيان می كند كه هرگز نمی توانيم به پايش برسيم. آنان چيزی را كه مبهم و مجهول بيان می كنيم با دقت و نبوغ خاصی برايمان تعريف می كنند. موضوعی همچون عشق و اينكه چيست. چرا می آيد، چگونه عاشق می شويم، و اينكه انتخاب می كنيم يا انتخاب می شويم. و مشكلات پيش روی يك عاشق را كسی جز يك فيلسوف نخواهد توانست برايمان توضيح داده و درباره اش راه حل ارائه كند. و بی جا نيست كه فيثاغورث فلسفه را مرحله ی عالی موسيقی دانسته است.

5. ويل دورانت می گفت "ما در جستجوی فهم اشيا هستيم"، نيچه هم راست می گفت كه "معنی زندگی برای ما اين است كه خود و آنچه را كه با آن مواجه ايم به روشنی و شعله ی آتش مبدل سازيم." مواجهاتی مانند زندگی و مرگ، زيبايی و زشتی، خير و شر، عشق و دوست داشتن، جبر و اختيار و...

و به راستی فلسفه وظيفه ای سنگين دارد چرا كه با موضوعاتی سر و كار دارد كه تاكنون هيچ يك از در های علم به روی آنها باز نشده است و باید پذيرفت كه لذات شيرين فلسفه به خاطر "نخستين شكافی است كه در حصار حقيقت رخ می دهد" و ما را از عالی ترين لذت يعنی يعنی لذت درك معرفت برخوردار می كند. آری هر كدام از فلاسفه قسمتی از معمای بزرگ و ناشناخته ی زندگی انسان را حل می كنند.

6. پس چرا ما از اين لذت برخوردار نشويم؟ فلسفه ی حقيقی با سقراط آغاز شده است، همان تعليم دهنده ی راه و رسم زندگی پر فضيلت و تقوا و نوشنده ی جام شوكران. از افلاطون، بدعت گذار نظريه ی عالم معقولات و انديشمند مدينه ی فاضله(اوتپيا) و ارسطو نيز غافل نبايد بود.

به دكارت كه با جمله ی معروفش "من می انديشم پس هستم" تحولی در فلسفه ايجاد كرد بايد سر زد و از زندگی اش درس ها گرفت. از شوپنهاور فيلسوف حساس به اراده درباره ی عشق و دوستی می توان پرسيد. به نيچه، ستاينده ی ابرانسان بايد فكر كرد. به استوارت ميل مدافع سرسخت آزادی های فردی، حتی سارتر شارح بی ايمان اگزيستانسياليسم خداناباوری، روسو منادی گر آزادی انسان، هايدگر و همه ی آنهايی بايد پرداخت كه جزء پديد آورندگان اين شعف و شور فلسفی هستند.

 

پ.ن1: فرهنگكده پارسه از تسلی بخش ها و نيچه نوشته است، حتما بخوانيد!

 

پ.ن2: تا يكشنبه بعد نيستم...

 

+ نوشته شده در 22:49 توسط فائزه.