تبليغاتX
فراتر از بودن
شنبه بیست و ششم اسفند 1385

 

یادداشت های روزانه ویرجینیا وولف

ترجمه خجسته كیهان

نشر قطره

 

ویرجینیا وولف را چقدر می شناسید؟ فكر می كنم اولین چیزی كه با این نام به یاد خیلی ها می آید نیكول كیدمن باشد در "ساعت ها". ولی ویرجینیا وولف واقعی، ویرجینیایی كه در دفتر خاطراتش می توان لمس كرد و دید، انسان دیگری است.

در این یادداشت ها می توان دید كه كتاب های او چگونه متولد می شدند. تقریبا همیشه با رنج. "خیزاب ها" هجده بار بازنویسی شد. او در تمام سال های آفرینندگی ادبی اش كمتر كتابی را توانست بدون وقفه های ناشی از بیماری بنویسد. و بیشتر اوقات تحت فشار ناشی از زن بودنش بود. وقتی فیلم "ساعت ها" را می دیدم با خودم فكر می كردم پس ویرجینیایی كه این قدر دوستش داشتم، نویسنده "اتاقی از آن خود" و "به سوی فانوس دریایی" چنین زنی بوده؟ حالا می دانم كه نه! او همان قدر كه می توانست افسرده و مردم گریز باشد، عاشق صحبت كردن با مردم و لذت بردن از یك منظره بود. همان قدر كه نسبت به نقدها حساس بود، نسبت به تحسین ها هم بود(در اوایل كار هردو زیاد و در اواخر كار هردو كم). ویرجینیا زن زیبایی بود كه تا زمانی كه می توانست از مغزش برای خواندن و نوشتن كار بكشد زندگی برایش لذت بخش بود. او بارها و بارها در خاطراتش نوشته كه زندگی برایش تنها و تنها نوشتن است. در انتهای این كتاب یا به عبارت بهتر، این دفتر خاطرات، با حسرت فراوان از خودم پرسیدم آیا نمی شد جنگ جهانی دومی اتفاق نیافتد تا ویرجینیا دست از مبارزه برندارد، تا كتاب های بیشتری بنویسد؟

 

پ.ن: دلم می خواست خیلی بیشتر درباره ویرجینیا وولف بنویسم. به خاطر احترام عمیق به زیبایی ای كه در تمام كتاب هایش موج می زند. و به خاطر احترام به اینكه كتاب هایش را به عنوان یك زن، و به عنوان ویرجینیا نوشت و تحت سیطره هیچ نام و سبكی قرار نگرفت. ولی انگار ذهن بدعادت‌شده‌ام نیازمند تمرین بیشتری برای برگشتن به حالت عادی است!

 

+ نوشته شده در 23:8 توسط فائزه.
دوشنبه هجدهم دی 1385
چشم هایش...

 

هر بار كه صحبت از كتاب می شد امیر می گفت چشم هایش را بخوان، من هر دفعه می گفتم باشد برای بعد كنكور. امشب ولی نتوانستم جلوی خودم را بگیرم و خواندمش، یك سره هم خواندمش. و به یاد چشم هایش چشم هایم پر اشك شد...

 

چشمهایش

نویسنده: بزرگ علوی

 

رمان های زیادی با ساختارهای باشكوه تر خوانده ایم، و داستان هایی به مراتب غم انگیزتر شنیده ایم. ولی این رمان چیز دیگری دارد، از جنس دیگری است، از جنس من، از جنس مای ایرانی. فرنگیس اش روحی آشنا دارد، همان طور كه استاد ماكان اش. تاریخ ما پر است از ماكان های بی نام و نشانی كه كشته شده اند، مرده اند، همه چیز و كس شان را داده اند تا مردم سرزمین شان از فقر، بدبختی، بی عدالتی، ستم، استبداد و... نجات پیدا بكنند. و پر است از فرنگيس های بی شماری كه فدا شده اند، سوخته اند و... تا ماكانی بتواند بماند، بايستد، مبارزه كند. و سرانجام كارهایشان...

این كتاب داستان زبان چشم هاست، و راست است كه هركسی سخن گفتن به این زبان ها را بلد نیست و هركسی هم توان فهمیدن این زبان را ندارد. سخن گفتن و شنودن به این زبان اهل می خواهد، اهل. و این كتاب داستان چشم هایی است كه زبان شان درست فهمیده نمی شود و صاحب شان را تا به آخر در حسرت فهمیده شدن باقی می گذارند، و مخاطب شان را تا به آخر در حسرت گفته نشدن آن حرف هایی كه باید، و دریغ...

داستان ساده ایست، زنی غرق در رفاه با روحی حساس، دل به مردی می بازد مبارز و هنرمند. فقط خواستن این مرد كافی است تا این زن دست به هر كاری بزند. اما این مرد آن قدر خوب است كه همه داشته ها و نداشته هایش را، حتی خود خودش را، حاضر است فدای هدفش كند... و نهایتا زن می ماند و حسرت عشقی كه مرد هرگز آن را نفهمید، و مردی كه هرگز نفهمید زن به آن حد دوستش می داشته است كه حاضر شده برای اندكی بیشتر  زنده ماندن او بر سر زندگیش معامله كند!

 

و من ماندم با این سوال بزرگ در ذهنم، كه آیا هیچ هدفی هر چقدر هم بزرگ، ارزشی برابر با زندگی یك انسان دارد؟

 

+ نوشته شده در 23:4 توسط فائزه.
جمعه پنجم آبان 1385
روی ماه خداوند را ببوس

 

مدت ها بود هيچ كتابی از نويسنده ای ايرانی نخوانده بودم كه "روی ماه خداوند را ببوس" را به خاطر پرواز، مجبور شدم بخوانم. روان بودنش و جزمی نبودنش به خود جذبم كرد. اگر شما هم خواستيد امتحانش كنيد می توانيد نسخه PDF اش را از اين وبلاگ دانلود كنيد:

http://mybook.parsiblog.com/Archive11786.htm

 

روی ماه خداوند را ببوس

نویسنده: مصطفی مستور

 

«نمی‌دانم چه كسی مرا به دنیا آورده است، دنیا چیست، جسم چیست، احساس كدام است، روحم چیست و این بخشی از وجودم كه می‌اندیشد و این چیزها را بر زبانم جاری می‌كند، كدام است... من این فضا های دهشتناك عالم را می‌بینم كه احاطه‌ام كرده‌اند، در گوشه‌ای از این عالم پهناور خزیده‌ام بی‌ آن‌ كه بدانم چرا این‌جا قرار گرفته‌ام و نه در جایی دیگر، و چرا این مدت زمان كوتاه كه برای حیات به من داده شده در این نقطه است نه در جای دیگر. . . به همان قرار كه نمی‌دانم از كجا آمده‌ام، نمی‌دانم به كجا می‌روم، همین قدر می دانم در گریز از این‌جا، یا برای همیشه به نیستی افتاده یا در دست ‌های خداوند قهاری اسیرم بی‌ آن ‌كه بدانم در كدام یك از این دو وضع، تا ابد تقسیم خواهم شد. این است وضع من؛ پر از ضعف و تردید. پس، نتیجه می‌گیریم كه باید هر روز از عمر خود را صرف جستجو كنم، بی آن‌ كه بدانم چه بر سرم خواهد آمد. شاید بتوانم تحققی در تردید هایم بیابم.»

بلز پاسكال (اندیشه ها و رسالات)- تصحیح و حاشیه نویسی لئون برونسویك*

 

"روی ماه خداوند را ببوس" داستان همین تردید ها و اضطراب هاست. داستان زندگی مردی كه در كیستی و چیستی خود و خدا دچار شك شده است. یونس دانشجوی دكترای پژوهشگری اجتماعی برای نوشتن پایان نامه دكترای خود باید علت خودكشی دكتر محسن پارسا را بفهمد. كسی كه دكترای فیزیكش را از آمریكا گرفته بوده، هیچ مشكل مالی و شغلی و... هم نداشته است! در گیر و دار تلاش برای رسیدن به پاسخ این سوال یونس با خودش درگیر می شود و مدام با خودش كلنجار می رود تا خدا را بفهمد و خودش را بفهمد. یونس یك روشنفكر است كسی كه نه می تواند مثل شخصیت پرویز این داستان در روزمرگی ها غرق شود، و نه مثل علیرضا به طور ذاتی به یقین و آرامش رسیده است. او مدام خودش و اندیشه هایش را به چالش می كشد و به همین خاطر در اضطراب و تردید دائمی زندگی می كند. از نظر من زیبایی داستان در این است كه سعی نمی كند تا به بی شمار سوالات مطرح شده توسط شخصیت هایش پاسخ بدهد. شاید به همین خاطر است كه جهان وطنی باقی می ماند و در آن، حقیقت در تصرف عده خاصی ترسیم نمی شود. در واقع می توان گفت "روی ماه خداوند را ببوس"، داستان انسان است در جستجوی معنا، دیگر مهم نیست این انسان اهل كجا باشد و به چه مرام و مسلكی معتقد باشد، فقط باید به یاد داشته باشد كه انسان است، همین!

 

* نگاهی به رمان روی ماه خداوند را ببوس/فتح الله بی نیاز/ ماهنامه ی كارنامه‌ شماره 38 – 37 / مهر و آبان 1382

 

+ نوشته شده در 22:38 توسط فائزه.
شنبه بیست و هشتم مرداد 1385
تسلی بخشی های فلسفه: سقراط و عدم محبوبيت

 

در گفتگو هايمان سعی می كنيم مورد قبول و علاقه طرف مقابل باشيم، و از ابراز عقايد واقعی مان پرهيز می كنيم. برای جلب رضايت در مجالسی شركت می كنيم، افرادی را تحمل می كنيم، كه از آنها متنفريم. نسبت به آرا و عقايد عمومی به طور علنی ابراز شك و ترديد نمی كنيم... ولی 399 سال قبل از ميلاد مسيح، فردی در يونان زندگی می كرد كه عدم محبوبيت هرگز او را نمی ترساند. سقراط با وجود اينكه مورد تمسخر قرار می گرفت، هر روز در خيابان های شهر قدم می زد، با مردم درباره عقايدشان صحبت می كرد و آن ها را به ترديد و تفكر وامی داشت! اعتماد به نفس فراوان اين مرد از شجاعتی احمقانه ريشه نمی گرفت بلكه ريشه در فلسفه اش داشت. فلسفه ای كه می توانست در هنگام رويارويی با مخالفت ديگران به باور هايش اعتمادی عقلانی و نه عصبی، ببخشد.

 

هر جامعه ای درباره عقايد، رفتار و گفتار هر فرد، دارای قوانينی است كه در صورت پايبندی به اين رسوم، فرد در معرض عدم محبوبيت قرار نمی گيرد. معمولا اين قواعد و قوانين را "عرف" می ناميم. اين عرف است كه مشخص می كند چه بپوشيم، چطور بخوريم،‌ زندگی خصوصی مان را چطور سامان دهيم و... حال اگر در درستی قسمتی از عرف ترديد كنيم، بيشتر اوقات خودمان اولين كسی هستيم كه اين شك را بلافاصله در ذهن مان می كشيم! چرا كه اولا از دشمنی و تمسخر ديگران می ترسيم و ثانيا نامعقول به نظر می رسد كه جامعه ما به شدت در عقايدش دچار اشتباه باشد و فقط ما از اين امر آگاه باشيم. ما شك مان را می خوريم چون نمی توانيم خودمان را پيشگام درك حقايق دشواری بدانيم كه پيش از اين ناشناخته بوده اند.

سقراط به ما می آموزد كه چگونه بر اين حس مان غلبه كنيم. او نشان می دهد كه بيشتر ديدگاه های تثبيت شده نه از طريق فرايند تفكر و استدلال كه بر اثر قرن ها آشفتگی فكری ايجاد شده اند، و يا اينكه منطقی بودن خود را در زمانه ما از دست داده اند. او به ما روش تفكری را می آموزد كه با كمك آن می توانيم مستقل و مستدل فكر كنيم:

 

1- گزاره ای را بيابيد كه مطمئنا جزو عرف عام خوانده می شود.

            «افراد شجاع در جنگ عقب نشينی نمی كنند».

2- يك لحظه فكر كنيد كه اين گزاره به رغم اطمينان فرد مطرح كننده آن، نادرست است. به دنبال موقعيت ها يا زمينه هايی بگرديد كه اين گزاره در آن ها صادق نباشد.

            «آيا می توان شجاع بود و با وجود اين در جنگ عقب نشينی كرد؟

              آيا می توان در جنگ پايداری كرد و با وجود اين شجاع نبود؟»

3- اگر استثنايی پيدا شد، تعريف بايد نادرست يا حداقل غيردقيق باشد.

4- گزاره اوليه را بايد تغيير داد تا استثنا را نيز شامل شود.

«شجاعانه عمل كردن می تواند هم شامل پايداری و پيشروی باشد هم شامل عقب نشينی».

5- اگر بعدا كسی برای گزاره های اصلاح شده استثناهايی بيابد، بايد اين فرايند را تكرار كرد. حقيقت تا جايی كه برای انسان قابل دسترس است، در گزاره ای نهفته كه ابطال آن ناممكن به نظر می رسد. اگر بفهميم چيزی چه نيست، می توانيم با بيشترين حد ممكن به درك چيستی آن نزديك شويم.

6- ثمره تفكر برتر از شهود است!

 

خيلی ساده بود نه؟ ولی با عمل كردن به اين روش ساده نه تنها می توانيم به عقيده درست دست پيدا كنيم، بلكه توان دفاع از آن را هم پيدا می كنيم. بياييد همه مان به فيلسوفی فكر كنيم كه با اين شيوه تفكر توانست در برابر مخالفت يك شهر با عقايدش همچنان يقينش راحفظ كند و نه تنها نترسد بلكه با شجاعت در برابر دادگاهی كه او را به مرگ متهم كرد بايستد:

 

« تا جان در بدن دارم از جستجوی دانش و آگاه ساختن شما به آنچه بايد بدانيد دست برنخواهم داشت... پس آتنی ها، بدانيد كه خواه سخن آنوتوس را بپذيريد خواه مرا تبرئه كنيد، در هيچ حال، رفتاری جز اين نخواهم كرد، ولو بارها كشته شوم ».

 

پ.ن: لینک سایت قفسه را از وبلاگ هایتان حذف کنید! شرکت پرشین وب(رسالت سابق) دامین این سایت را از دوست عزیز آقای گلسرخ تبار گرفته است تا از رنکینگ بالای سایت قفسه برای کسب درامد استفاده کند! اطلاعات بيشتر در همين زمينه...

+ نوشته شده در 1:35 توسط فائزه.
جمعه ششم مرداد 1385
تسلی بخشی های فلسفه

 

«تسلی بخشی های فلسفه»

 

نوشته آلن دوباتن

نشر ققنوس

 

نثر ساده و به دور از فضل فروشی نويسنده و ترجمه روان عرفان ثابتی كتابی آفريده است كه مطمئنا از خواندنش لذت خواهيد برد، حتی اگر اصلا از فلسفه سر در نمی آوريد! در پشت جلد می خوانيم:

 

"اين كتاب می كوشد تا با استناد به آثار شش فيلسوف بزرگ راه حل هايی برای مشكلات روزمره ما ارائه كند. با خواندن اين كتاب از سقراط می آموزيم كه عدم محبوبيت را ناديده انگاريم؛ سنكا به ما كمك می كند تا بر احساس ياس و نااميدی غلبه كنيم؛ و اپيكور بی پولی ما را چاره می كند. مونتنی راهنمای مناسبی برای درمان ناكارايی ماست؛ عشاق دلشكسته می توانند با خواندن آثار شوپنهاور تسلی خاطر يابند؛ و كسانی كه در زندگی با سختی های زيادی روبرو هستند با نيچه احساس همذات پنداری خواهند كرد".

 

اين كتاب به قدری حرف برای گفتن دارد كه ترجيح می دهم درباره بخش های مختلفش در پست های جداگانه ای گفتگو كنيم. اميدوارم همه شما در اين بحث شركت كنيد، هر چه باشد اين كتاب درباره مسائلی گفتگو می كند كه همه ما با آن ها درگيريم. همه ما در طول زندگی مان احساس عدم محبوبيت كرده ايم. دچار ياس شده ايم. مشكلات مالی گريبانگيرمان شده اند. احساس ناكارامدی يا نابهنجار بودن كرده ايم. شايد در عشق شكست خورده باشيم و مسلما سختی ها به ما هم فشار آورده اند. می بينيد هيچ موضوع پيچيده ای در كار نيست، موضوع اين كتاب خود ما هستيم و احساسات و مشكلات خودمان، پس خيلی راحت می توانيم با ديدی باز و نقادانه اين كتاب را بخوانيم و از آن بياموزيم، از نام های بزرگ نترسيم و حتی به نقدش بنشينيم...

 

+ نوشته شده در 22:6 توسط فائزه.
دوشنبه دوازدهم تیر 1385
میرا

«ميرا»

 

نويسنده: كريستوفر فرانك

مترجم: ليلی گلستان

ناشر: بازتاب نگار

 

«ما در مربع 837-333-4 شرق زندگی می كنيم مربع ها با مرز هايی از خطوط زرد كه زمين سياه رنگ را تقسيم می كنند، ده كيلومتر مربع مساحت دارند. پس ما زير چراغ هايی كه به فاصله های پنج متری در زمين قرار دارند، جای كافی برای گردش كردن داريم. نور های اين چراغ ها روی هم افتاده اند تا در مربع 837-333-4 شرق كوچكترين گوشه ای تاريك نماند، زيرا چنان كه همه می دانند، بدی در تاريكی خفته است.

ما يك خانه معمولی داريم، با ديوار های شفاف، تا چهار نفر ساكنان آن هيچ گاه نتوانند خود را از چشم ديگری پنهان كنند. به اين ترتيب تنهايی مغلوب می شود، زيرا چنان كه همه می دانند بدی در تنهايی خفته است».

 

و راوی به همين شكل زندگيش و محيط اطرافش را برای ما توصيف می كند، خيلی خيلی عادی! از خلال اين تصاوير است كه می فهميم در جامعه اش بدی در چيز هايی مثل رقابت، تنهايی، نوشتن، اختراع كردن، عاشق شدن و... نهفته است. در هر چيزی كه باعث شود شخص خود را متفاوت از ديگری بداند. راوی فردی غيرعادی است. او رقابت با همكلاسی هايش را دوست دارد. عاشق دختری شده است. به تنهايی قدم می زند. دوستی ندارد و... و سرانجام در نقطه آغازين اين كتاب مرتكب بزرگترين بدی می شود، می نويسد. اگر 1984 جرج ارول را خوانده باشيد مطمئنا با يك چنين فضايی آشنايی داريد. جامعه ای كه در آن فرد را می كشند تا عصيان را كشته باشند. و راوی در هر دو داستان كسی است كه به قوانين تن نمی دهد. در ميرا، راوی عاشق دختری به نام "ميرا" می شود و سرانجام او و آن دختر را برای اصلاح مغزشان می برند. نتيجه خارق العاده است، هر دو نقابی از خنده هميشگی بر لب دارند، از تنهايی، از عشق، از هر چيزی كه آن ها را ار بقيه جدا كند می ترسند، و هيچ چيزی از گذشته شان به ياد ندارند. زمان می گذرد، و او دوباره عصيان می كند. زنی از اصلاح شدگان را می بيند و جذبش می شود. ترس هايش از بين می روند. نقابش شروع می كند به ترك خوردن، نقاب آن زن نيز...

«شب ما را در بر گرفته بود و مجبور بوديم همديگر را محكم بگيريم تا يكديگر را گم نكنيم. او خنده سر داد. همديگر را رها كرديم و هر يك دست هايمان را روی نقاب ديگری گذاشتيم.

- حاضری؟

- حاضری؟

نقاب هايمان را تكه تكه كنديم. بدون گفته ای. خون از گونه ها و پيشانی برهنه شده مان می ريخت. با وجود دردی كه نفس مان را بريده بود و ناله مان را در آورده بود، لبخند هميشگی مان عاقبت ناپديد شد و پس از چند ساعت، چهره پيشينمان ظاهر گشت. آن گاه لب هايمان به هم پيوستند...

يك اصلاح شده با لبخندی پهن به طرفی كه ما ايستاده بوديم نشانه می رفت. آن زن با عجله خودش را مقابل من گرفت و اولين گلوله ها پشت او را سوراخ كردند. به دو نيم شد و كنارم افتاد. بازوانم روی شكم سوراخ شده ام خم شد و بدون آنكه از لبخند شليك كننده ای كه بر فراز سرمان بود چشم بردارم من هم كنارش افتادم».

 

جرج ارول در انتهای كتابش گفت "سرانجام او بر خويش فائق آمده بود. او به ناظر كبير مهر می ورزيد"، ولی كريستوفر فرانك عكس اين را نتيجه می گيرد. فكر می كنيد حق با كدام شان باشد؟ آيا می توان عشق را از بين برد؟ آيا می توان فرديت انسان ها را از آن ها گرفت؟

 

پ.ن: نوشته شب نويس درباره ميرا...

 

+ نوشته شده در 20:55 توسط فائزه.
پنجشنبه بیست و پنجم خرداد 1385
سخن عاشق

«سخن عاشق»

 

نويسنده: رولان بارت

مترجم: پيام يزدانجو

 

"سخن عاشق امروزه سخنی از فرط تنهايی است. اين سخن شايد بر زبان هزاران تن جاری است، اما هيچ كس بقای آن را تضمين نكرده. اين سخنی است كه زبان های پيرامون يكسر آن را وانهاده اند: سخنی كه اين زبان ها يكسر ناديده اش گرفته، خوارش شمرده، يا به تمسخر گرفته اند...".

با خواندن اين جملات احتمالا كتابی به ذهنتان متبادر می شوند عاشقانه و غمگنانه، ولی نه! اين كتاب هيچ شباهتی به ديگر كتاب های با عناوين مشابه ندارد! "سخن عاشق" به بيان فيگور هايی می پردازد كه يك فرد عاشق با آنها دست به گريبان می شود، مثل انتظار، غياب، پرستش، ديوانگی، حسادت و... (فيگور در اينجا يعنی عاشق در حال كار. چرا كه عاشق همواره درگير است، غرق در يك نقش). فيگور ها چيزی را كه خوانده، شنيده و احساس شده، را در سخنی در حال گذر شكل می دهند. برای شكل دادن به فيگور ها تنها به يك چيز، نه كمتر، نه بيشتر نياز داريم: احساس عاشقانه!

هر بخش "سخن عاشق" به يكی از اين فيگور ها می پردازد. ابتدا عنوان فيگور بيان می شود كه نه تعريف آن، بلکه نمايش، چكيده يا طرح كلی آن است. و سپس در ذيل اين عنوان به توصيف لايه های زيرين اين فيگور می پردازد. مثلا اگر عاشق در وعده گاهی به انتظار معشوق نشسته باشد، اين جملات درذهنش موج می زنند، "با اين همه اين منصفانه نيست كه..."، "او می توانست كه..."، "او خيلی خوب می داند كه...": او چرا می داند؟ اين اهميتی ندارد، چون فيگور انتظار  پيشاپيش شكل گرفته است. چنين جمله هايی چارچوب فيگور ها هستند، دقيقا از اين رو كه معلق می مانند: آن ها احساسی را عارض ساخته، سپس آن را پراكنده، به اين ترتيب نقش خود را ايفا می كنند... شايد بزرگ ترين لطف اين كتاب در شناختی باشد كه از عاشق به عاشق عرضه می كند، درك از جملات و حركاتی كه به شكلی ناخودآگاه بر زبانش جاری اند!

 

«من ديوانه ام»

ديوانه

اغلب پيش می آيد كه عاشق احساس می كند ديوانه شده يا دارد ديوانه می شود.

 

1. من ديوانه عاشق شدنم، اما نه ديوانه آنكه قادر باشم اين را بگويم، و اين گونه تصويری مضاعف از خود می سازم: مجنون در چشم خود(من از جنون خود خبر دارم)، و صرفا بی عقل در چشم كس ديگر، كسی كه من ديوانگی خود را به شكلی كاملا مجنونانه برايش وصف می كنم: من در عين آگاهی از اين ديوانگی، به سخن گفتن درباره آن ادامه خواهم داد...

 

«روز های خاص»

جشن

برای عاشق، هر ديداری با معشوق يك جشن است.

 

1. جشن چيزی است كه چشم انتظار آن ايم. آنچه من از آن حضور موعود انتظار دارم مجموعه تمام و كمال و بی سابقه ای از لذات است: يك ضيافت؛ من شادی كودكی را دارم كه با ديدن مادرش كه صرف حضورش منادی و به معنای انبوهی از خشنودی ها است می خندد: من در آستانه درك "سرچشمه همه خوبی ها" در برابر خود، و برای خود، هستم...

[توضيحات هركدام از اين عناوين تا چند صفحه همچنان ادامه دارند.]

 

هيچ فكر می كرديد پشت افكار و جملات ساده اين همه معنا خوابيده باشد؟ نظر شما درباره اين فيگور ها چيست؟ خود شما چه فيگور هايی را سراغ داريد؟

 

+ نوشته شده در 20:0 توسط فائزه.
پنجشنبه چهارم خرداد 1385
دنیا بدون ادبیات!

 

... دنيای بدون ادبيات، دنيای بی تمدن، بی بهره از حساسيت و ناپخته در سخن گفتن، جاهل و غريزی، خامكار در شور و شر عشق، اين كابوسی كه برای شما تصوير می كنم، مهم ترين خصلتش سازگاری و تن دادن انسان به قدرت است. از اين حيث اين دنيا مطلقا حيوانی است. غرايز اصلی تعيين كننده رفتار روزانه می شود و ويژگی عمده اين زندگی مبارزه در راه بقا، ترس از ناشناخته ها و ارضای نياز های مادی است. جايی برای روح باقی نمی ماند. در اين دنيا يكنواختی خرد كننده زندگی با ظلمت شوم بدبينی همراه خواهد شد، و با اين احساس كه زندگی انسانی همان است كه باید باشد و همواره چنين خواهد بود، و هيچ كس و هيچ چيز قادر به تغيير آن نيست.

وقتی به اين دنيا فكر می كنيم، تصوير آدم هايی بدوی با جلپاره ای برای ستر عورت پيش چشم مان می آيد كه در جوامع كوچك استوار بر جادو-مذهب در حاشيه مدرنيته، در آمريكای لاتين، اقيانوسيه و آفريقا زندگی می كنند. اما كاستی هايی كه من در نظر دارم چيز ديگری است. كابوسی كه مايه هراس من شده و شما را از آن بر حذر می دارم نتيجه توسعه نيافتگی نيست، پيامد توسعه بيش از حد است. ما در نتيجه تكنولوژی و تسليم شدن به آن می توانيم جامعه آينده را پر از مانيتور ها و بلندگو های كامپيوتر و بدون كتاب تصور كنيم، يا جامعه ای كه در آن كتاب- يعنی آثار ادبی- چيزی عجيب و عتيقه می نمايد و تنها اقليتی پريشان دماغ در دخمه های اين تمدن رسانه ای، به آن می پردازند. از آن می ترسم كه اين دنيای سيبرنيتيك، به رغم رفاه و قدرت و سطح بالای زندگی و دستاورد های علمی، يكسره نامتمدن و بی بهره از روح باشد، جامعه ای از آدمك های كوكی كه آزادی را فراموش كرده اند.

بی گمان تحقق اين ناكجاآباد هول انگيز بسيار نامحتمل است. پایان داستان ما، و سرانجام تاريخ هنوز نوشته نشده و پيشاپيش هم تعيين نشده است. چيستی و چگونگی ما در آينده به شيوه نگرش و اراده خودمان بستگی دارد. اما اگر می خواهيم از بی مايگی تخيل و از امحای ناخشنودی های پرارزش خود كه احساسات مان را می پالايد و به ما می آموزد به شيوايی و دقت سخن بگوييم، و نيز از تضعيف آزادی مان بپرهيزيم، باید دست به عمل بزنيم، دقيق تر بگويم باید بخوانيم.

 

"چرا ادبيات"، ماريو بارگاس يوسا، ترجمه عبدالله كوثری، انتشارات لوح فكر

 

+ نوشته شده در 11:23 توسط فائزه.
پنجشنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1385
چرا ادبیات؟

 

مطمئنا برای شما هم پيش آمده كه با خواندن يك كتاب از يك نويسنده چنان هيجان زده شويد كه چند كتاب ديگر او را هم پشت سر هم بخوانيد، خواندن "جنگ آخرالزمان" هم يك چنين حالتی را در من ايجاد كرد، به دنبال آن "سور بز" را خواندم و حالا هم "چرا ادبيات" را. كم اند كتاب هايی كه به اين كوچكی باشند و تا اين حد اثرگذار.

 

"چرا ادبيات" از سه مقاله تشكيل شده، چرا ادبيات، فرهنگ آزادی، آمريكای لاتين: افسانه و واقعيت.

مقاله اول سوال جالبی می پرسد: چرا ادبيات؟ شايد اين سوال برای خيلی از مردم ما اصلا مطرح نباشد ولی حداقل برای مايی كه كتاب می خوانيم و رمان می خوانيم سوال مهمی است. تا به حال از خودتان پرسيده ايد كه چرا رمان می خوانيد؟ كه چرا نويسندگان می نويسند؟

يوسا از چندين جنبه و از زوايای مختلف به اين سوال پاسخ می دهد، پاسخ هايی كه هر يك در جای خود بسيار بديع، زيبا و بحث برانگيزند. از يك سو ادبيات را فعاليتی بی بديل برای شكل گيری شهروندان در جامعه دموكراتيك مدرن، جامعه ای مركب از افراد آزاد، می داند. و از سويی ديگر آن را عاملی وحدت بخش بين ملل مختلف جهان می شمارد، عاملی كه می تواند مانع ايجاد بدگمانی، نفرت و جنگ بين كشورها شود، چرا كه ادبيات است كه به ما می آموزد تفاوت های قومی و فرهنگی را نشانه غنای ميراث آدمی بشماريم و نه برتری يكی بر ديگری. از طرف ديگر آن را تنها وسيله ای می داند كه ما را به شناخت كليت انسانی مان رهنمون می شود.

يكی از مهمترين جلوه های ادبيات را در عرصه زبان عنوان می كند، جامعه ای كه ادبيات مكتوب ندارد حرف هايش را با دقت كمتر، غنای كمتر و وضوح كمتر  بيان می كند. و ياداوری می كند كه محدوديت كلام محدوديت تفكر و تخيل را به دنبال دارد. توضيح می دهد كه ادبيات است كه باعث می شود عشق و تمنای آدميان چيزی متفاوت باشد با آنچه مايه ارضای حيوانات می شود. ادبيات لذت و سرخوشی را سرشار از ظرافت، ژرفا، گرمی و شوری می كند كه حاصل خيالپردازی ادبی است. و در انتها يوسا به يادمان می آورد كه ادبيات خوراك جان های ناخرسند و عاصی است، كسانی كه به آنچه دارند خرسند نيستند و در واقع ادبيات مدافع راستين آزادی در طول تاريخ بوده است...

 

در پست بعدی قسمت كوتاهی از اين مقاله را خواهيد خواند!

 

پ.ن: پاسخ شما به این سوال چیست؟ راستی چرا ادبیات؟

 

+ نوشته شده در 23:4 توسط فائزه.
دوشنبه هفتم فروردین 1385
جنگ آخرالزمان

 

تعطيلات نوروز زمان مناسبی بودند برای خواندن، و من خواندن اين كتاب را مديون آرش ام. آرش عزيز به خاطر همه كتاب های بی نظيری كه به لطف تو می خوانمشان ممنونم!

 

جنگ آخر الزمان

نويسنده: ماريوس بارگاس يوسا

مترجم: عبدا.. كوثری

ناشر: نشر آگه

 

چهل هزار نفر قتل عام خواهند شد، نيمی از ارتش برزيل برای نابودی شان بسيج شده، سه مرتبه شكست خورده اند و اين بار باید نابودشان كنند، به تمامی. تك تك زنان و مردان و حتی كودكان اين شهر باید كشته شوند چرا كه همگی در اين مقاومت شريكند، حتی گاهی اوقات اين كودكانند كه سخت ترين ضربه ها را وارد می كنند! چرا اين مردم باید كشته شوند؟ ارتش و سياست مداران می گويند چون ضد جمهوريند، چون از سوی اشراف، سلطنت طلبان و انگليسی ها حمايت می شوند، ولی ‌اگر كسی از خود اين مردم اين سوال را بپرسد پاسخی بس ساده دريافت می كند: چون جمهوری ضد مسيح است، چون می خواهد برده داری را بازگرداند، چون به جای ازدواج كليسا ازدواج مدنی را قرار داده است. اين مردم انسان هايی بس ساده اند، و رهبرشان، مرشد نيز مردی ساده است كه به اين سخنان ايمانی تمام دارد و در نتيجه اين ايمان، سخنانش چنان اثری دارند كه بدترين راهزنان و قاتلان صحرا را به مردان و زنانی مومن و مقدس تبديل می كنند. آری مردمان اين شهر را راهزنان و فقيرترين مردم صحرا تشكيل می دهند، كه همگی مومنانه به مقابله با ضد مسيح برخاسته اند و همگی كشته خواهند شد. چرا يك چنين فاجعه ای رخ می دهد؟

جنگ آخرالزمان داستانی است كه واقعا رخ داده است. داستان جنگ بين دو تعصب! تعصب مردانی كه جمهوری را ضد مسيح می دانند و دولتمردانی كه طرف مقابل را سلطنت طلب می نامند. بسياری از هر دو طرف می ميرند چون هيچكدام تلاشی برای ديدن حقيقت انجام نمی دهند. و گناه اصلی شايد به گردن جمهوری خواهانی باشد كه با وجود ادعای روشنفكری هيچ تلاشی برای نماياندن حقيقت نمی كنند، و همان چيزی را می بينند كه می خواهند، جنگ آخرالزمان روايت اين واقعه است. و اين روايت چنان استادانه است كه از ميان كلمات می توان به خوبی حس كرد كه چگونه می شود يك چنين سوتفاهم بزرگی رخ بدهد! و نكته جالب اين كتاب شباهت هرچند دور وقايع آن به تاريخ ما است، ورود مدرنيته بدون اينكه فرهنگ آن قبلا آفريده شده باشد. جمهوری وارد می شود بدون اينكه مردم بدانند جمهوری چيست، سرشماری، ازدواج مدنی و هزار و يك چيز ديگر وارد می شوند بدون اينكه مردم بدانند چرا، و در نتيجه به ناچار سرشماری را به بازگشت برده داری ربط می‌دهند و ازدواج مدنی را به ضد مسيح بودن و نتيجه جنگ آخرالزمان است، هميشه جنگ آخرالزمان...

 

+ نوشته شده در 23:33 توسط فائزه.
چهارشنبه دهم اسفند 1384
نرودا و ابدیت یک بوسه

ابديت يك بوسه داستان عشق آتشين نويسنده و شاعری بزرگ از آمريكای لاتين است، شاعری از آن مردم كه تا آخرين لحظه ی حياتش، در همه ی درد ها و رنج ها، مردانه در كنار مردمش ايستاد. ردپای مردم در بسياری از شعر های او به خصوص آنهايی كه بعد از جنگ داخلی اسپانيا سروده شدند ديده می شود:

"من برای مردم می سرایم،هرچند چشمان روستایی آنان به خواندن آن قادر نباشد

لحظه ای فراخواهد رسید که بیتی از شعرم

نسیمی که زندگی مرا به جنبش می آورد، به گوش آنان رسد

آنگاه رنجبر چشمان خود را خواهد گشود و معدنچی همچنان که سنگ می شکند لبخندی خواهد زد

... شاید بگویند:این،از یاران ما بود".

و شايد به همين دليل بود كه همواره از حمايت بی دريغ مردم برخوردار بود، هرجا كه می رفت، در هر مقامی، سناتور يا مجرمی فراری، مورد احترام و حمايت مردم بود... او ديگر يك شاعر نبود قلبی شده بود به وسعت يك كشور! او شاعر طبيعت و زيبايی بود، شاعر صلح، عشق و مردم، و سرانجام شاعر خويشتن خويش.

و اين ايستادن را، و اين نيرو را، مديون عشقی بود كه از او حمايت می كرد، عشق همسرش ماتيلده. نرودا بيشتر از همه در دو كتاب "ابديت يك بوسه" و "هوا را از من بگير خنده ات را نه" به بيان اين عشق و اثر آن پرداخته است.

 

« نان برای همه

 

از سفر باز می گردم

كه صدايت آوايم می كند

بازمی گردم به سوی دستانت

كه روی گيتار می رقصد.

باز می گردم به سوی آتشی

كه پاييز را با بوسه هايش گسيخته می كند

و به سوی شبی

                        كه آسمان را احاطه می كند در آغوش خويش.

 

نان برای همه

حكومت برای همه

اين است آرمان من.

 

زمين را می خواهم

برای كارگران بی آينده

و در اين آرزو كه كاش

جز خون من و ترانه من

هيچ چيز نياسايد.

اما از عشق تو نمی توانم دست بردارم

                                                            مگر با مرگ.

 

با گيتارت ترانه ماه آرام را ساز كن

تا ذهنم، در حالی كه رويای تو را می بيند

                                                            لحظه ای بيارامد.

 

تمام بی خوابی ام در شب بلند زندگی از آن بود

تا جان پناهی بسازم

كه در آن دست های تو

هنگام تماشای بامداد

                                    پروازم دهند».

 

برای خواندن سالشمار زندگی شاعر به ادامه مطلب مراجعه كنيد.

 


ادامه‌‌ی مطلب
+ نوشته شده در 0:25 توسط فائزه.
یکشنبه سی ام بهمن 1384
ابدیت یک بوسه!!!

پرواز

 

امروز يكی باید پرواز كند

يكی از ميان ما

                        اما، كجا؟

 

گام ها در عبورند تا مرز بی فايدگی

گام هايی كه هرگز به كار مسافری نخواهد آمد.

 

امروز يكی باید پرواز كند

چونان عقابی كه بر حلقه زهل

و آنگاه، سازی جديد باید ساخت.

 

كفش ها و معابر، ديگر جوابگوی ما نيستند

زمين، بيش از اين برای سائلين، سودی نخواهد داشت

و تو باید، در جايی ديگر، سياره ای ديگر ظاهر شوی.

 

كتاب ابديت يك بوسه سروده پابلو نرودا در گروه جام جهان نما قرار داده شد!

من اصلا نمی توانم درباره شعر صحبت كنم ولی خوشحال می شوم يكی از دوستان پيشقدم شود و چيزی درباره اين كتاب بنويسد. بهانه در دسترس نبودن كتاب هم كه ديگر وجود ندارد پس منتظرم!

 

+ نوشته شده در 23:24 توسط فائزه.
دوشنبه سوم بهمن 1384
مائده ها از نظر من!

نظر دادن درباره هر كتابی سخت است، چه دوستش داشته باشيم، چه نه. وقتی نويسنده ای كتابی می نويسد نه به خاطر مقام و شهرت و ثروت كه به خواهش روحش، چه نوشته اش را بپسنديم چه نه، از نظر من قابل احترام و ستايش است و نظر دادن درباره اش سخت. و وقتی به مائده ها می رسم كه بسيار دوستش دارم اين كار سخت تر می شود.

مائده ها از نظر من كتاب دوست داشتنی ای است شايد چون درباره ارزش هايی سخن می گويد كه در اجتماع ما آنها را ضدارزش می دانند(بعضی را در عمل، بعضی را هم در حرف، هم در عمل). مثل احترام گذاشتن به احساسات، خلاصه نكردن زندگی در ماديات، ارزشمند دانستن شادی و مهم تر از همه آفرينندگی دائمی يعنی تبعيت نكردن از هيچ كس و هيچ چيز و تلاش هميشگی برای اينكه از خود "موجودی بيافرينيم كه هيچ جانشينی برايش متصور نباشد"...

وقتی آخرين صفحه مائده ها را می خوانی و كتاب را می بندی احساس می كنی سرشار از نيروی عظيمی هستی كه می توانی با آن تغيير بدهی و تغيير بكنی، و همين از نظر من كافی است تا دوستش داشته باشم!

 

می بخشيد كه نشد مفصل تر، دقيق تر و كامل تر بنويسم! باور كنيد اين پروژه ها جانم را به لبم رسانده اند!

+ نوشته شده در 23:15 توسط فائزه.
سه شنبه بیست و هفتم دی 1384

متاسفانه امتحانات اجازه نوشتن نمی دهند، بهتر ديدم شما را هم مهمان چند جمله ديگر از مائده ها كنم:

 

"زيباترين چيزی كه روی زمين يافته ام، آه ناتانائيل، گرسنگی من است. كه همواره وفادار مانده به هر آنچه در انتظارش بوده است".

 

"ناتانائيل كاش هر هيجانی بتواند برايت به مستی تبديل شود. اگر آنچه می خوری مستت نكند، از آن روست كه گرسنگی ات آن قدر كه باید نبوده است. هر كار كاملی با لذت همراه است. و از اينجا پی می بری كه می بايست آن را انجام دهی. من به هيچ روی به كسانی كه با مشقت كار كرده اند و آن را مزيتی برای خود می شمارند، ارادتی ندارم. چون به جای آنكه بر خود سختی هموار كنند بهتر آن بود كه به كاری ديگر بپردازند. مسرتی كه از كار به آدمی دست می دهد، نشانه آن است كه كار را از آن خود كرده اند و خلوص لذت من، ناتانائيل بهترين راهنمای من است".

 

"ناتانائيل، هرگز آرزو مكن كه باز طعم آب های گذشته را بچشی".

 

"بيماری شگفتی در جهان هست و آن خواستن چيزی است كه نداری".

 

"ناتانائيل در پی آن مباش كه در آينده گذشته را بازيابی. تازگی بی مانند هر لحظه را درياب، و شادمانی هايت را تدارك مبين، يا بدان كه به جای شادی تدارك يافته، شادی ديگری تو را به شگفتی خواهد افكند".

 

"چگونه پی نبرده ای كه هر سعادتی زاده تصادف است و در هر لحظه همچون گدايی بر سر راهت ظاهر می شود. بدا به حالت اگر بگويی كه خوشبختی ات مرده است چون تو آن را بدين سان در روياهايت نديده بودی، و اگر بگويی كه تنها در صورتی به خويش راهش خواهی داد كه منطبق با اصول و خواست های تو باشد".

 

"رويای فردا مايه شادی است، اما شادی فردا چيز ديگری است، و خوشبختانه هيچ چيز به رويايی كه از آن در سر می پرورديم مانند نيست چون هر چيز ارزشی «ديگر» دارد. دوست ندارم كه به من بگوييد: بيا اين شادی را برايت تدارك ديده ام، من تنها شادی های تصادفی را دوست می دارم... ناتانائيل هيچ يك از شادی هايت را از پيش آماده مكن".

 

"هر جا نمی توانی بگويی چه بهتر، بگو عيبی ندارد. در اين گفته نويدی بزرگ برای خوشبختی نهفته است".

 

"ناتانائيل هر چيز به هنگام خود فرا می رسد، هر چيز زاده نياز خويش است، و به عبارتی هيچ نيست جز نيازی تجسم يافته".

 

"ناتانائيل می خواهم به تو شور و شوق بياموزم. ناتانائيل در كنار آنچه به تو ماننده است ممان، هرگز ممان، ناتانائيل. همين كه فضای پيرامونت رنگ تو را به خود گرفت، يا تو به رنگ آن درآمدی، ديگر سودی برايت در بر نخواهد داشت. باید آن را ترك بگويی. هيچ چيز برايت خطرناكتر از خانواده تو، اتاق تو، گذشته تو نيست. از هر چيز جز آموزشی كه رايت به ارمغان می آورد برمگير، و كاش لذتی كه از آن جاری است، مايه خشكيدن و به پایان رسيدنش می شود".

 

"بياموز كه گاه منحصرا در لحظه اسقرار يابی".

 

"- حوادث به نحوی مرا در اختيار گرفته اند كه پسند خاطرم نبوده است.

- اهميتی ندارد! من ترجيح می دهم به خود بگويم كه آنچه نيست همان است كه نمی توانست بوده باشد".

 

"جدا شدن از هر آنچه ضروری نيست برايم اهميت دارد. آه! ناتانائيل، هنوز از چه بسيار چيزها كه می توانستيم چشم بپوشيم! جان های ما هرگز چنانكه باید تهی نمی شوند تا سرانجام بتوانند چنان كه باید از عشق ، از عشق، انتظار و اميد كه يگانه دارايی حقيقی ماست سرشار گردند".

 

"آموختم كه داوری ام درباره همه موجودات بر مبنای توانايی آنان در پذيرش نور باشد".

 

"ناتانائيل اكنون كتابم را به دور بيانداز. خود را از قيد آن برهان. تركم كن... ناتانائيل كتابم را به دور افكن، هرگز بدان خرسند مباش. گمان مبر كه كسی ديگر بتواند بر حقيقت تو دست يابد، بيش از هر چيز، از چنين پنداری شرمسار باش. اگر خوراك تو را من می جستم اشتهای خوردنش را نداشتی، و اگر من بسترت را آماده می كردم، ديگر برای خفتن در آن خوابت نمی آمد.

كتابم را به دور افكن، به خود بگو كه اين تنها يكی از هزاران نگرش ممكن در رويارويی با زندگی است. نگرش خود را بجوی. آنچه را ديگری نيز می تواند به خوبی تو بگويد و بنويسد، مگو و منويس. در درون خويش تنها به چيزی دل ببند كه احساس می كنی در هيچ جا جز در تو نيست و از خويشتن با شكيبايی يا ناشكيبايی، آه! موجودی بيافرين كه جانشينی برايش متصور نباشد".

+ نوشته شده در 23:10 توسط فائزه.
دوشنبه نوزدهم دی 1384

"مائده های زمينی و مائده های تازه"

نويسنده: آندره ژيد

مترجم: مهستی بحرينی

ناشر: انتشارات نيلوفر (از مائده های زمينی ترجمه ديگری از مرحوم آل احمد نيز در دست است).

 

آندره ژيد نويسنده نامدار فرانسوی جزو نويسندگانی است كه می توان گفت هر آزمودنی ای را در زندگی اش آزموده است. در مكاتب مختلف ادبی از سمبوليسم گرفته تا رئاليسم، و انواع مختلف نوشته از نمايش نامه گرفته تا سفرنامه و رمان قلم زده است. به نقاط بسياری از جهان سفر كرده، بر ضد استعمار مطلب نوشته، كمونيست شده و نهايتا به انتقاد از كمونيسم پرداخته است. بيش از 60 عنوان نوشته از او به يادگار مانده است. او نويسنده ای بود كه به شدت از دورويی و تظاهر دوری می جست و به بيان بی پرده همه چيز حتی مسائل اخلاقی و عاطفی می پرداخت در نتيجه مخالفت بسياری از همعصرانش را برانگيخت اما به رغم همه اين مخالفت ها نوشته هايش همواره تاثيری ژرف بر مخاطبانش می گذاشت. او در سال 1947 موفق به دريافت جايزه نوبل ادبی شد.

از مهمترين آثار او می توان به مائده های زمينی، ضد اخلاق، دخمه های واتيكان، اگر دانه نميرد، سمفونی كليسايی، كوريدون و سرانجام سكه سازان اشاره كرد كه جزو مهمترين رمان های جهان به شمار می رود.

قبل از اينكه راجع به مائده ها شروع به صحبت كنيم باید به نكته ای اشاره كنم كه خود ژيد در مقدمه مائده ها آورده است: "آنگاه كه كتابم را خواندی به دورش افكن و بيرون رو. دلم می خواهد كه اين كتاب شوق خروج را در تو برانگيزد، خروج از هرجا كه باشد، از شهرت، از خانواده ات، از اتاقت، از انديشه ات. كتابم را با خود مبر... فراموشم كن. كاش كتابم به تو بياموزد كه بيشتر از اين كتاب به خود بپردازی و سپس بيشتر از خود به ديگر چيزها".

صحبت كردن درباره كتابی كه هيچ داستان خاصی را بازگو نمی كند بسيار مشكل است و از آنجايی كه من يك اديب نيستم ترجيح می دهم درباره جملاتی گفتگو كنيم كه در اين كتاب آورده شده اند، چرا كه  اين كتاب در واقع برساخته جملات و حكاياتی است كه خطاب به شخصيتی فرضی به نام ناتانائيل نوشته شده اند.

 

"ناتانائيل آرزو مكن كه خدا را جز در همه جا، در جايی ديگر بيابی. هر آفريده ای نشانه خداوند است، اما هيچ آفريده ای نشان دهنده او نيست". كاش بعضی ها اين نكته را می فهميدند!

 

"باید پندار شايستگی را از سر به در كرد، چه اين سدی است در برابر حيات معنوی ما". كاش همه ما حق اشتباه كردن را به خودمان بدهيم!

 

"باید دست به عمل زد، بی داوری درباره خوب و بد آن. بايد دوست داشت و از خير و شر آن دغدغه ای به خود راه نداد".

 

"اگر جان ما ارزشی داشته باشد، برای اين است كه سخت تر از برخی جان های ديگر سوخته است". ولی فقط موقعی قادر به درك اين نكته می شويم كه درد و رنجی جانمان را نسوزاند!

 

"ناتانائيل، كاش هيچ انتظاری در وجودت حتی رنگ هوس هم به خود نگيرد، بلکه تنها آمادگی برای پذيرش باشد. منتظر هر آنچه به سويت می آيد باش و جز آنچه به سويت می آيد آرزو مكن. جز آنچه داری آرزو مكن". ولی ما عادت كرده ايم كه خوشبختيمان را برنامه ريزی كنيم! هميشه با خودمان می گوييم اگر اين يا آن اتفاق برايم بيافتد بيافتد خوشبخت خواهم بود! غافل از آنكه شايد با اين كار چشممان را به روی خوشبختی های بسياری می بنديم كه سر راهمان هستند!

 

"ناتانائيل تنها خداست كه نمی توان در انتظارش بود. در انتظار خدا بودن، ناتانائيل، يعنی درنيافتن اينكه او را هم اكنون در وجود خود داری".

 

"همچون زنان شرق روشن كه همه مال و منال خود را به همراه دارند، من هم تمام داراييم را با خود داشته ام. در كوتاه ترين لحظه های زندگی توانسته ام هر آنچه را دارم در وجود خود حس كنم. مايملك من از گردآوری بسی چيزهای پراكنده فراهم نشده بود بلکه از عشق و شيفتگی يگانه ام پديد آمده بود. من همواره همه داراييم را در اختيار داشته ام. به شامگاه چنان بنگر كه گويی روز بايستی در ان فروميرد، و به بامداد چنان كه گويی همه چيز در آن زاده می شود. نگرش تو باید هر لحظه نو شود. خردمند كسی است كه از هر چيزی به شگفت درآيد".

 

"يگانه دارايی آدمی زندگی است". كه ما به طرز خارق العاده ای ساده خرجش می كنيم تا چيزهای ديگری به دست بياوريم!

و...

+ نوشته شده در 23:44 توسط فائزه.
پنجشنبه پانزدهم دی 1384
مائده ها

مدتی است كه درباره كتاب ننوشته ام، اگر به ياد داشته باشيد آخرين كتابی كه درباره اش صحبت كرديم "هنر عشق ورزيدن" بود. گرچه زمان امتحانات پایان ترم است و فرصت چندانی برای نوشتن ندارم ولی ياد يكی از كتاب های محبوبم افتاده ام، "مائده های زمينی و مائده های تازه" اثر آندره ژيد. فكر می كنم همگی آن جمله معروف ژيد در مائده ها را شنيده باشيم كه می گفت "بكوش عظمت در نگاه تو باشد نه در آنچه بدان می نگری". فكر می كنيد گزينه خوبی برای بحث باشد؟

+ نوشته شده در 11:8 توسط فائزه.
شنبه بیست و یکم آبان 1384
تمرین عشق!!!

اگر انتظار خواندن يك سری دستورالعمل را داريد مطمئنا بعد از خواندن اين مطلب سرخورده خواهيد شد! چرا كه فروم عشق را يك هنر می داند پس از اصولی صحبت می كند كه برای آموختن اين هنر لازمند:

انضباط

انضباط را در كل زندگی تان رعايت كنيد چرا كه بدون داشتن انضباط نمی توان هيچ هنری را آموخت. (به اراده خود منضبط باشيد. سعی كنيد در ساعات منظمی بخوابيد و بيدار شويد.زمان معينی برای تفكر، مطالعه، پياده روی و موسيقی اختصاص دهيد. از ترس حقيقت به تخيلات و توهمات پناه نبريد. در خوردن و نوشيدن زياده روی نكنيد... )

تمركز

چندين كار را با هم انجام ندهيد، همزمان خوردن، خواندن،سيگار كشيدن و گوش كردن به راديو. مصرف كننده ای با دهان باز برای هر چيزی كه به شما ارائه می شود(مثل سيگار، مشروب، فيلم و دانش) نباشيد. به آسانی می توانيد علائم اين فقدان تمركز را در خود يا اطرافيانتان ببينيد، اكثر مردم نمی توانند بی حركت بنشينند و حرف نزنند، سيگار نكشند، نخوانند يا چيزی نياشامند. يعنی به محض تنها شدن عصبی و بی قرار می شوند و يا باید دهانشان را به كار بياندازند يا دست هايشان را. ( سعی كنيد در هر كاری كه می كنيد تمركز داشته باشيد و آن كار برايمان مهمترين چيز باشد. از گفتگو های مبتذل و عاری از اصالت بپرهيزيد. از مصاحبت با افراد مخرب و فرومايه همچنين كسانی كه با وجود زنده بودن روحشان مرده است اجتناب كنيد. در كل از رفتار های قالبی دوری كنيد. به ديگران واقعا گوش دهيد. )

بردباری

اگر به دنبال نتايج فوری باشيد هرگز نمی توانيد هنری را واقعا بياموزيد. (واقع بين باشيد. باید بكوشيد بدون توجه به علائق، احتياجات و آرزوهايتان بين تصويری كه خود از ديگری داريد و واقعيت آن شخص تفاوت قائل شويد. )

علاقه شديد

اگر هنر مورد علاقه شديد نباشد در بهترين شرايط هنرجوی خوبی است و هرگز استاد نمی شود. در واقع برای استاد شدن در هر هنری باید همه زندگی را به آن پيوند داد.

پس برای تسلط بر هنر عشق ورزيدن باید با داشتن علاقه شديد به تمرين نظم، تمركز و بردباری بپردازيد.

 

مباحث مربوط به اين كتاب به پایان رسيدند، پایان كه نه، هنوز مطالب بسياری برای بحث كردن باقی مانده اند ولی مجالی برای بحث بيشتر نيست. فقط اميدوارم اين كتاب را بخوانيد، درباره اش بيانديشيد و نتيجه يگانه خود را از آن بگيريد.

و من درباره كتاب بعدی مرددم، يا شما كتابی را پيشنهاد كنيد يا در چند پست بعدی قانون وبلاگ را بشكنيم و يك داستان نسبتا كوتاه را تكه تكه در وبلاگ قرار بدهم تا درباره اش بحث كنيم. منتظر نظر دوستان عزيز هستم.

+ نوشته شده در 21:21 توسط فائزه.
شنبه چهاردهم آبان 1384
انواع عشق

در پست قبلی درباره عشق به خدا خوانديم،و اينكه بشر با رشد خود (البته به شرط اينكه رشد كند!) از عشق مادرانه به سمت عشق پدرانه حركت می كند و سرانجام به جايی می رسد كه خود پدر و مادر خود می شود... (درباره شكل اين عشق ها نيز در پست قبلی مطالبی گفته شد).اما انواع ديگر عشق:

فروم عشق را يك جهتگيری می داند،يعنی يك منش خاص كه آدمی را به تمامی جهان نه فقط به يك معشوق خاص پيوند می دهد.اگر انسان فقط يكی را دوست بدارد و نسبت به ديگران بی اعتنا باشد پيوند او عشق نيست بلکه يك نوع بستگی تعاونی يا خودخواهی گسترش يافته است.گرچه اكثر ما هنوز هم فكر می كنيم كه علت عشق وجود معشوق است نه پرورش استعداد درونی.با وجود اين تعريف نبايد اين طور نتيجه بگيريم كه بين انواع مختلف عشق كه تابع معشوق های مختلفند تفاوتی وجود ندارد.

عشق برادرانه: اساسی ترین نوع عشق که زمینه دیگر عشق هاست... منظور همان احساس مساوات،احترام،دلسوزی همه انسان ها و آرزوی بهتر زندگی کردن برای دیگران است... صفت مشخص آن مبتنی بودن آن بر برابری و عدم استثناست.

عشق مادرانه: تایید و تصدیق بی قید و شرط زندگی کودک و نیاز های اوست... اين عشق بر نثار كردن هميشگی مادر مبتنی است.

عشق جنسی: احساس شديد گرفتار عشق شدن يعنی فروريختن ناگهانی موانع بين دو بيگانه است... به همان اندازه كه عشق می تواند خواهش های جنسی را برانگيزد چيزهايی مثل ترس از تنهايی،ياوگی،شهوت آزار رساندن،علاقه به غلبه كردن يا مغلوب شدن و حتی نابود كردن نيز اين توانايی را دارند،ولی اگر عشق برانگيزاننده اين حس باشد اين ارتباط جسمی فاقد هرگونه آزمندی بوده و با لطف و نرمش همراه خواهد بود (برعكس موارد ديگر)... عشق زن و مرد باید تعهدی كامل باشد كه فقط از نظر آميزش عاشقانه و نه عشق عميق برادرانه خصوصی است،كه اگر اين گونه نباشد ما با يك خودپسندی دو نفره مواجهيم نه عشق دو نفره... عاشق كسی بودن تنها يك احساس شديد نيست بلکه تصميم است،قضاوت است،قول است.اگر عشق فقط يك احساس بود ديگر پايداری در اين قول كه "همديگر را تا ابد دوست خواهيم داشت" معنايی نداشت.اما عشق منحصرا يك عمل ارادی نيز نيست و نمی توان عاشق هر كسی شد چرا كه عشق جنسی مستلزم عناصری كاملا فردی است.پس عشق جاذبه ايست كاملا فردی،بی همتا،محدود به دو شخص معين و در عين حال ارادی!!! (تنقاض ظاهری اين تعريف ناشی از تناقض واقعی در فطرت انسان است.ما در عين اينكه همه آدميم و در نتيجه باید نسبت به هم برادرانه عشق بورزيم،هر كدام وجودی يكتا داريم و نيازمند معشوقی يگانه نيز هستيم).

عشق به خود: احترام به همسازی و بی همتايی خود... عشق به خود نمی تواند از احترام،عشق و تفاهم نسبت به ديگران جدا باشد... خودخواهی با عشق به خود بسيار متفاوتند.شخص خودخواه كمتر از اندازه دوست دارد در نتيجه از نثار كردن لذت نمی برد،به ديگران از ديدگاه نفع شخصی می نگرد و اساسا از دوست داشتن عاجز است و دلسوزی بيش از اندازه اش نسبت به خود در واقع كوشش بيهوده ايست تا شكستش را در مورد دلسوزی نسبت به خود واقعيش بپوشاند.

 

دوستان من خوشحال می شوم نظراتتان را درباره مباحث اين كتاب تا اينجا بدانم.آيا فكر می كنيد نظرات فروم درباره عشق و عشق ورزيدن درست است؟

+ نوشته شده در 21:58 توسط فائزه.
شنبه سی ام مهر 1384

دوست عزيزم بوف مطلب جالبی درباره عشق به خدا برای من فرستاده اند كه برای منقطع نشدن بحث در پست بعدی در وبلاگ قرار خواهم داد.از زحمات اين دوستم بسيار ممنونم.

 

دلسوزی

فروم عشق را رغبت جدی به زندگی و پرورش آنچه بدان مهر می ورزيم می داند.و می گويد هر جايی كه اين رغبت جدی وجود نداشته باشد عشق هم وجود ندارد.مثلا اگر كسی به ما بگويد عاشق گل ها است ولی آب دادن به آنها را فراموش كند طبيعتا عشق او را به گل ها باور نمی كنيم.در واقع جوهر عشق رنج بردن برای چيزی و پروردن آن است،يعنی عشق و رنج جدايی ناپذيرند.

 

احساس مسئوليت

توجه و دلسوزی ما در واقع نشان جنبه ديگر عشق،يعنی احساس مسئوليت را نيز با خود دارد.امروزه معمولا احساس مسئوليت را با اجرای وظيفه اشتباه می گيرند.در حالی كه احساس مسئوليت به معنای واقعی آن امری كاملا ارادی است،پاسخ آدمی است به احتياجات يك انسان ديگر خواه بيان شده يا نشده باشد،پس احساس مسئوليت كردن يعنی توانايی و آمادگی برای پاسخ دادن.

 

احترام

اگر جزء سوم عشق يعنی احترام وجود نداشته باشد،احساس مسئوليت به آسانی به سلطه جويی و ميل به تملك ديگری سقوط می كند.احترام توانايی درك طرف،آنچنان كه هست و آگاهی از فرديت بی همتای اوست،يعنی علاقه به اين مطلب كه ديگری آن طور كه هست رشد كرده و شكوفا شود.پس احترام و استثمار هرگز در يك جا جمع نمی شوند.من می خواهم معشوقم برای خودش و در راه خودش پرورش بيابد و شكوفا شود،نه برای پاسداری من.اگر من شخص ديگری را دوست دارم با او آنچنان كه هست،نه مانند چيزی برای استفاده خودم يا آنچه احتياجات من طلب می كند،احساس وحدت می كنم.واضح است كه احترام آنگاه ميسر است كه من به استقلال رسيده باشم.احترام تنها بر پايه آزادی بنا می شود.

 

شناخت

رعايت احترام ديگری بدون شناخت او ميسر نيست.دلسوزی و احساس مسئوليت بدون شناخت كورند،و شناختی كه با علاقه برانگيخته نشود توخالی است.شنخت زاده عشق با همه دانش های ديگر متفاوت است چرا كه تا عمق وجود رسوخ می كند.و چنين دانشی فقط در صورتی ميسر است كه من بتوانم بر علاقه به خودم فائق آيم و ديگری را چنانكه هست ببينم.

 

تمام اين صفاتی كه برای عشق برشمرديم فقط و فقط در انسان بالغ ديده می شوند.و انسان بالغ كسی است كه فقط طالب حاصل كوشش های خود است؛پندار های خودپرستانه علم مطلق و قدرت مطلق را از ياد برده است،و به فروتنی ناشی از قدرت باطنی- يعنی چيزی كه فقط حاصل فعاليت ثمربخش است- دست يافته است.

+ نوشته شده در 6:25 توسط فائزه.
شنبه بیست و سوم مهر 1384

مساله بسيار مهمی كه اينجا مطرح می شود اين است كه بدانيم وقتی كه از عشق سخن می گوييم منظورمان چه نوع پيوندی است.در جهان واقع پيوند های بسياری وجود دارند كه با عشق اشتباه شان می گيريم.

مازوخيسم يكی از اين انواع است.شخص مازوخيست برای فرار از احساس تحمل ناپذير دوری و تنهايی خود را جزئی از وجود شخص ديگر می كند.در واقع شخصيت مستقل خود را انكار می كند.ساديسم نيز پيوندی است كه دقيقا در نقطه مقابل مازوخيسم قرار دارد.شخص ساديست فرد ديگری را جزئی از خود می كند تا بدين وسيله از احساس تنهايی و زندانی بودن خود فرار كند.

در مقابل اين دو پيوند تعاونی بالا،عشق بالغ ِ انسان كامل است.اين پيوند وحدت و همسازی شخصيت آدمی و فرديت او را محفوظ می دارد.عشق نيروی فعال بشری است.عشق باعث چيرگی انسان بر احساس انزوا و جدايی است و در عين حال اين امكان را می دهد كه فرد خودش باشد و همسازی شخصيت خود را حفظ كند(دقيقا برعكس پيوندهای تعاونی).

فروم عشق را فعاليت می داند.برای فهم اين جمله باید بدانيم كه او فعاليت را چه چيزی تعريف می كند.فعاليت از نظر او هركاری است كه آزادانه انجام می شود يعنی برای رسيدن به يك هدف خارجی انجام نمی شود و فعلپذيری هر كاری است كه فرد به دنبال آن كشيده می شود.در واقع در تعريف فروم انگيزه است كه تعيين كننده فعاليت است نه كار و نتيجه ای كه ديده بشود.

با همين تعريف است كه او عشق را فعاليت می داند نه فعلپذيری.به طور كلی خصيصه فعال عشق را چنين بيان می كند: عشق در درجه اول نثار كردن است نه گرفتن.

باز هم در اينجا باید به مفهوم نثار كردن توجه كنيم.چرا كه افراد با توجه به درجه ای از رشد كه به آن رسيده اند برداشت های متفاوتی از اين مفهوم دارند.گروهی آن را حماقت و فريب خوردن می دانند،گروهی ديگر آن را مترادف با فقر و گروهی آن را فضيلت می دانند اما به اين دليل كه رنج بردن را فضيلت می دانند.ولی كسانی كه منشی بارور و سازنده دارند نثار كردن را بالاترين مظهر قدرت آدمی می دانند چرا كه با نثار كردن می توانند خودشان،زنده بودنشان،قدرت و ثروت و توانايی خودشان را تجربه كنند.در واقع نثار كردن نشانه غنی بودن شخص است،چرا كه شخصی كه می دهد غنی است نه آنكه بسيار دارد.اما بخشيدن چيزهای مادی در عشق اهميت زيادی ندارد،بخشيدنی كه واقعا ارزنده است،بخشش از وجود انسان است.در واقع شخص عاشق از آنچه كه در وجودش زنده است،از شاديش، علايقش،ادراكش،داناييش،خلق خوشش و غم هايش به معشوق خود نثار می كند.با اين كار هر دو طرف احساس زنده بودن را در خود بارورتر می كنند.هيچ كس به اميد دريافت كردن نثار نمی كند ولی خواه ناخواه با عمل خود چيزی را در وجود ديگری بيدار می كند كه به او منعكس می شود.در بخشش حقيقی انسان به ناچار آنچه را كه داده،دريافت می كند.پس عشق نيرويی است كه توليد عشق می كند،ناتوانی عبارت است از عجز از توليد عشق.

گذشته از نثار كردن،خصيصه فعال عشق شامل عناصر اساسی ديگری است كه همه در جلوه های گوناگون عشق مشتركند:

دلسوزی،احساس مسئوليت،احترام و دانايی.

 

در پست های بعدی بيشتر درباره اين چهار خصيصه بحث خواهيم كرد...

+ نوشته شده در 5:30 توسط فائزه.
یکشنبه هفدهم مهر 1384
چرا عشق؟

دوست عزيزم فاطمه مطلبی برای من ارسال كردند كه خلاصه ای كوتاه از كتاب را شامل می شد.ما در ادامه اين مطالب را البته به صورتی مفصل تر خواهيم خواند.

 

نظريه عشق

 

هر نظريه ای درباره عشق باید با شناخت انسان آغاز شود.انسان تنها موجودی است كه از خود،آگاهی دارد،از خود و همنوعانش،از گذشته و امكانات آينده اش،آگاهی از اينكه خواهد مرد... و نهايتا آگاهی از اين نكته كه او تنها و جدا از طبيعت و جامعه است.درك اين جدايی باعث ايجاد اضطراب در انسان هاست،و به قول فروم اين اضطراب را باید سرمنشا همه اضطراب ها دانست و در نتيجه عميق ترين نياز ما نيز غلبه بر اين جدايی خواهد بود.در تمام طول تاريخ می توان نشانه های مختلفی كه نشانگر تلاش بشر برای غلبه بر حس جدايی بوده اند را ديد؛پرستش حيوانات،قربانی های بشری،فتوحات نظامی، غرق شدن در رفاه و تجمل،انكار نفس از طريق رياضت كشی،وسواس در كار،آفرينش هنری،عشق به خدا و عشق به انسان.

به نظر می رسد كه اين جواب ها بسيارند ولی اگر از تفاوت های جزئی بين آنها چشم پوشی كنيم می بينيم كه بيشتر از چند جواب نداريم،چرا كه جواب دهنده انسان است.البته فروم تفاوت اين جواب ها را وابسته به درجه فرديتی می داند كه شخص توانسته به آن برسد.فرد هرچه كودك تر احساس جدايی اش كمتر و راه های غلبه بر آن ابتدايی تر.

يكی از ابتدايی ترين جواب ها روی آوردن به انواع لذت های آميخته با عياشی است مثل،ميگساری، هيجانات جنسی و مواد مخدر.اين اعمال در قبايل بدوی به صورت دسته جمعی انجام می شده اند و در نتيجه با احساس گناه همراه نبوده اند ولی امروزه چون با فرهنگ جوامع مخالفند با ايجاد احساس گناه همراهند و باعث می شوند كه پس از زائل شدن اثرشان فرد با شدت بيشتری به دنبالشان برود.فروم انواع پيوند های حاصل از عياشی را دارای سه خصيصه مشترك می داند:همه شديد و وحشيانه اند،در كل شخصيت اعم از نفس و بدن حاصل می شوند،گذران اند.

اما شايع ترين راه حلی كه مردم برای غلبه بر حس جدايی شان انتخاب می كنند همرنگی با جامعه،گروه و عادات و رسوم و معتقدات آنهاست.در اتحاد با يك گروه "خود" تا حد زيادی از بين رفته و تعلق به گروه هدف قرار می گيرد.ديكتاتوری ها اين اتحاد را با ترس و دموكراسی ها با تبليغ و تشويق ايجاد می كنند.ولی حتی اگر هيچ كدام از اين عوامل هم نبود باز هم نتيجه همان می شد چون هم اكنون نيز می بينيم كه،مردم می خواهند خيلی بيشتر از آنچه مجبورند با ديگران همرنگ شوند...

عامل ديگری كه باید مورد بررسی قرار بگيرد كار و تفريح انسان هاست.به لحاظ كاری افراد كاری را می كنند كه سازمان دستورش را داده و هرگز نمی توانند منفردا قدمی بردارند.حتی طرز احساس نيز از قبل تجويز شده است.شوخی،تفريح ،كتاب ها،فيلم ها،گردش ها و مهمانی ها خلاصه همه چيز از تولد تا مرگ همه فعاليت ها قالبريزی شده اند.و فرد گرفتار در اين شبكه چاره ای به جز از ياد بردن اين نكته ندارد كه انسان است و بی همتا،كه امكان زيستن با همه اميدها و نوميدی ها،با غم ها و ترس ها،با آرزوی عشق و دلدادگی و وحشت از هيچ و جدايی،فقط يك بار به او داده شده است.

روش ديگر برای غلبه بر اين حس جدايی خلاقيت است.چرا كه در همه كارهای خلاقه آفريننده با آفريده خود متحد می شود...

اما جواب كامل،جوابی كه انسان را به آرامش می رساند فقط و فقط در وصول به پيوند دوجانبه نهفته است،در عشق!

+ نوشته شده در 5:22 توسط فائزه.
شنبه نهم مهر 1384
هنر عشق ورزیدن

چون عده بيشتری از دوستان "هنر عشق ورزيدن" را پيشنهاد كردند:

 

هنر عشق ورزيدن

نويسنده: اريك فروم

مترجم: پوری سلطانی

انتشارات مرواريد

 

سرفصل ها:

1-      آيا عشق ورزيدن هنر است؟

2-      نظريه عشق

3-      عشق و انحطاط آن در جامعه معاصر غرب

4-      تمرين عشق

 

آيا عشق ورزيدن هنر است؟

 

"آيا عشق ورزيدن هنر است؟ اگر هنر باشد آيا به دانش و كوشش نيازمند است؟ آيا عشق احساس مطبوعی است كه درك آن بستگی به بخت آدمی دارد،يعنی چيزی است كه اگر بخت ياری كند،آدمی بدان گرفتار می شود؟"

مباحث اين كتاب مبتنی بر اولين پرسش هستند در حالی كه امروزه بدون شك اكثر مردم به تعبير دوم بيشتر معتقدند.مردم همچنان عشق را بسيار مهم می دانند،فيلم های عاشقانه می بينند،داستان های عاشقانه می خواندند،به آواز های عاشقانه گوش می دهند،اما به ندرت به دنبال آموختن هستند.

مردان سعی می كنند موفق،صاحب قدرت و ثروت باشند و زنان نيز به دنبال زيبايی چهره و تن می روند،و هر دو سعی دارند با رفتار خوشايند و گفتار دل انگيز و خودداری از رنجاندن ديگران محبوب شوند. و نهايتا به اين نتيجه می رسند كه در عالم عشق هيچ نكته آموختنی وجود ندارد،چرا كه تنها مشكلشان يافتن معشوقی مناسب يا به تعبير ديگر،محبوب ديگران بودن است نه،دوست داشتن كه آن را كاری بسيار ساده می دانند.

نويسنده برای رواج اين طرز فكر دلايل زير را برشمرده است:

"اول،رواج يافتن عشق رمانتيك به جای ازدواج های سنتی كه باعث اهميت بخشيدن به معشوق در قبال كنش عشق شده است،

دوم،قرار گرفتن اساس فرهنگ ما بر ولع خريدن و مبادله،مبادله ای كه برای طرفين مطلوب باشد. خوشبختی انسان امروز در لذت تماشای مغازه ها و خريد اجناس به نقد يا اقساط است.زن و مرد نيز يكديگر را به همان ديد می نگرند.پس زن جالب يا مرد جالب كسی خواهد بود كه دارنده صفاتی است كه باب روز هستند.به عنوان مثال بين سال های 1920 و 1930 دختری كه سيگار می كشيد و مشروب الكلی می نوشيد جالب بود،امروز اقتضای روز حجب و علاقه به زندگی خانوادگی است.در اواخر قرن نوزده و اوايل قرن بيست مردان بايستی پرخاشگر و جاه طلب می بودند در حالی كه امروز باید اجتماعی و صبور باشند تا كالای جالبی بنمايند.در نتيجه احساس عاشق شدن معمولا با توجه به اين حقيقت به وجود می آيد كه چه كالای انسانی داريم و چگونه می توانيم آن را مبادله كنيم.بدين ترتيب دو نفر با توجه به نقايص كالای خود دل در گرو عشق يكديگر می سپارند زيرا فكر می كنند بهترين كالای موجود در بازار را يافته اند،

سوم،مشكل ديگر اين است كه ما احساس اوليه عاشق شدن را با حالت دائمی عاشق بودن اشتباه می كنيم.اگر دو نفر كه نسبت به هم بيگانه بوده اند چنانكه همه ما هستيم،مانع را از ميان بردارند و احساس نزديكی و يگانگی كنند اين لحظه يكی از شاديبخش ترين و هيجان انگيزترين لحظات زندگيشان می شود به خصوص اگر اين دو نفر قبلا همواره محدود و تنها و بی عشق بوده باشند.اما اين نوع عشق به اقتضای ماهيت خود هرگز پايدار نمی ماند.عاشق و معشوق با هم خوب آشنا می شوند و دلبستگی آنان اندك اندك حالت معجزه آسای خود را از دست می دهد،و سرانجام اختلاف ها و سرخوردگی ها و ملالت های دوجانبه ته مانده هيجان های نخستين را می كشد.اما در ابتدا آنها اين شيفتگی احمقانه و ديوانه يكديگر بودن را دليل بر شدت علاقه شان می پندارند در صورتی كه اين فقط درجه تنهايی گذشته شان را نشان می دهد".

اولين قدم برای غلبه بر شكست و دريافتن معنی واقعی عشق اين است كه عشق را يك هنر بدانيم، مثل زندگی كردن.پس باید مثل هر هنر ديگری آن را ياد بگيريم.

و برای آموختن هر هنری معمولا باید دو مرحله را پشت سر گذاشت: يكی تسلط بر جنبه نظری،و دوم تسلط بر جنبه عملی آن.و البته عامل سومی نيز برای تسلط بر هر هنری لازم است و آن اين است كه تسلط بر هنر مورد نظر باید مهم ترين هدف شخص باشد...

 

منتظر نوشته های شما درباره مباحث اين كتاب هستم...

+ نوشته شده در 22:46 توسط فائزه.
شنبه دوم مهر 1384
اریک فروم

... يكی از دوستانم برايم كامنت گذاشته بود كه مگر مجبوری كه در شلوغی انتخاب واحدها وبلاگت را به روز كنی كه بعد هم از نداشتن فرصت گلايه كنی؟ فكر می كنم هر وبلاگ نويسی كه به وبلاگ خودش علاقه مند باشد اين اجبار را در درونش حس می كند كه وبلاگش را هرچه زودتر به روز كند و اگر كسی تمام 9 ماه تحصيلی را به خاطر درس و... مشغول باشد،طبيعی است كه برای زنده نگه داشتن وبلاگش مجبور می شود گاهی اوقات مطالبی را در آن قرار بدهد كه به طور كامل مورد بازبينی قرار نداده است،به هر حال مجبوريم اين عجول بودن ها را برای ماندن در اين دنيای مجازی تحمل كنيم...

 

يكی از نويسندگانی كه من به شدت به كتاب هايش علاقه مندم اريك فروم نويسنده،روانشناس و جامعه شناس بزرگ اتريشی است.او درباره انسان و جامعه نظريات بسيار جالبی دارد كه همگی بر محوريت انسان نوشته شده اند(يا به عبارت ديگر نوشته های او همگی بر پايه نظرات اومانيستی هستند).

از كتاب های او می توان به هنر عشق ورزيدن،داشتن يا بودن،گريز از آزادی،جامعه سالم،انسان برای خويشتن،زبان از ياد رفته،فراسوی زنجيرهای پندارها و... اشاره كرد.

از بين اين كتاب ها سه كتاب اول به شدت مورد علاقه من هستند.كه از پست بعدی درباره هر كدام از اين كتاب ها(هنر عشق ورزيدن،داشتن يا بودن،گريز از آزادی)كه شما انتخاب كنيد صحبت خواهيم كرد.

+ نوشته شده در 23:29 توسط فائزه.
دوشنبه بیست و هشتم شهریور 1384

دوستان عزيزم اگر اين نوشته من زياد مدون و منظم نيست ببخشيد كه پروسه انتخاب واحد مهلت ويرايش را از من گرفت! من در اينجا فقط بعضی از مفاهيم اين كتاب را البته از ديدگاه خودم مورد نقد و بررسی قرار می دهم كليتش با شما!

صادق هدايت دنيا را پر از رجاله می ديد و شايد با توجه به نوشته هايش بتوان مطمئن بود كه به جز چند نفری همه مردم را رجاله می دانست.البته ما در كتاب های ديگر نويسندگان ايرانی حتی افرادی مثل شريعتی نيز(هبوط در كوير) می توانيم تقسيم بندی آدم ها به دو گروه را به خوبی ببينيم(آدم های اربعه).ولی همه اين تقسيم بندی ها به نوعی واضح و مدللند،در حالی كه هدايت حداقل در بوف كور خود،دليل خاصی بر جدا كردن قهرمان داستانش از رجاله ها بيان نمی كند،حتی به طور مشخصی دردهای هر دو تيپ مطرح شده توسط او از يك نوع اند فقط راهی كه برای غلبه بر اين دردها در پيش می گيرند متفاوت است،آن هم بيشتر تفاوتی از روی نتوانستن،نه از روی نخواستن.در واقع غير رجاله های هدايت بيشتر نهيليست هايی هستند كه كاری به جز گوشه نشينی ندارند،به طور اغراق آميزی به مشكلاتشان فكر می كنند و مشتاقانه به خودكشی فكر می كنند... (رفتارشان شما را تا اندازه ای به ياد جبريون نمی اندازد؟)

در واقع به نظر من اين كتاب تنها به لحاظ نوشتاری و فن نويسندگی ساختاری قابل تفكر دارد،همين!

مطمئنا بعد از خواندن اين نوشته دوستداران بوف كور و هدايت مرا هم در دسته رجاله ها جای می دهند،و می گويند او هم چون رجاله نبود نفهميد! فقط كاش همه ما كمی از تغيير كردن نترسيم و از چارچوب های ذهنی مان حتی شده برای چند لحظه بيرون بياييم!

+ نوشته شده در 16:32 توسط فائزه.
جمعه چهارم شهریور 1384

در بسیاری از محافل به کناره گیری این دانشی مردِ بلندآوازه و رفتنش از ژنو افسوس می خورند. کالون نگران می شود که مبادا آوارگی و سرگردانی مرد بینوایی چون کاستلیو را از چشم او ببینند. از همین رو، اکنون که او را از ژنو دور کرده است، به دوستانش پی در پی نامه می نویسد تا به آنان بگوید که در فکر کاستلیو است و آرزو می کند که در جایی بتواند کاری بیابد و حاضر است در یافتن کار او را یاری کند. اما کاستلیو چنانکه کالون آرزو می کند، خاموش نمی نشیند و هر جا می رسد راست و بی پروا می گوید که از استبداد فکری کالون گریخته است و بدینسان دست روی نقطه حساس کالون می گذارد. زیرا خودکامگان هرگز اقرار نمی کنند که با قدرت استبدادی فرمان می رانند. به عکس، همیشه مدعی اند که خدمتگزار ساده مردم اند.

باری، فقر خودخواسته و قهرمانانه کاستلیو ستایش هم عصرانش را بر می انگیزد. سرانجام پس از سرگردانی بسیار، در شهر بال در چاپخانه ای کاری کم درآمد پیدا می کند اما نمی تواند با آن شکم گرسنه زن و فرزندانش را سیر کند و مجبور می شود از راه معلمی کردن در خانه ها خُرده پولی دیگر به دست آورد. بدینسان، سالیان دراز با  تنگدستی و بینوایی سر می کند. با این حال، از پا نمی نشیند و کار ترجمه کتاب مقدس را به لاتینی و فرانسوی به پیش می برد. او رنج زیستن در تنگدستی همیشگی را بر خود هموار می کند تا وجدان آزاد خویش را زیر پا ننهد.

اما هنوز کشاکش اصلی میان کاستلیو و کالون آغاز نشده است. تضادهایی از این دست نتیجه اختلاف ساده عقیدتی نیست بلکه تضاد میان دو جهان بینی است که نمی توانند دیرزمانی در صلح باقی بمانند. لحظه رویارویی این دو جهان بینی زمانی فرا می رسد که کالون، مردی به نام میکائیل سِروه را به جرم کافراندیشی در آتش می سوزاند.

سِروه کم و بیش هم سن و سال کالون است. در آراگون اسپانیا چشم به جهان گشوده است. هنوز پانزده سال بیش ندارد که برای گریز از بازجویی دینی، زادگاهش را ترک می گوید و به تولوز می رود. از نوجوانی با سرشتی آتشین به جنبش دین پیرایی می پیوندد و با شور جوانی که در سر دارد گمان می کند که اصلاحاتی که تا کنون به دست نوآورانی چون لوتر و تسوینگلی و کالون صورت گرفته است، همه سست و ناکارآمد بوده است. آنان را انقلابیان بی کفایتی می داند که انجیل را به اندازه کافی از اصول جزمی نپیراسته اند زیرا در آموزه های تازه خویش اصل ایمانیِ تثلیث را وارد کرده اند و این اصل با وحدانیت ذاتِ باری ناسازگار است و کار را به آنجا می کشاند که همه واعظان از فراز منبر او را می نکوهند. از این پس در سراسر دنیای پروتستان سروه را فرستاده شیطان می دانند.

بدیهی است مردی که با رفتاری چنین تحریک آمیز با همه جهان درگیر می شود و آموزه های کاتولیکی و پروتستانی را یکجا نادرست اعلام می کند، دیگر جایی در غرب مسیحی ندارد. از زمانی که میکائیل سروه با کتاب کفرآمیزش مرتکب جرم شده است، همه جا آدمی به این نام و نشان را چون حیوانی وحشی پی می جویند. برای سروه یک راه نجات بیش نمانده است: می باید بی آنکه رد پایی از خود برجای بگذارد یکسره ناپدید شود. نام خود را چون جامه ای زهرآگین از تن خویش جدا کند و به دور افکند. و چنین است که نام میشل دوویل نوو بر خود می گذارد و به فرانسه بر می گردد و در چاپخانه ای در لیون به عنوان غلط گیر مشغول کار می شود. زمانی دراز با این نام به کارهای گوناگون می پردازد.  اما مردی چون او نمی تواند تا ابد اندیشه ای را که در ذهن دارد پیش خود نگه دارد. می باید جهانیان را از آن بهره مند کند. سکوت ناگزیرش در طی سالیان دراز بایستی سخت بر روحش سنگینی کرده باشد. در چنین وضع دردناکی است که بر آن می شود تا همزبانی برای خود بجوید. نیاز او را به یافتن همزمان به خوبی می توان حس کرد. 

از بخت بد، مردی که سروه چشم بسته به او اعتماد می کند، کالون است. او گمان می کند که تفسیر تند و بیباکانه اش را از کتاب مقدس تنها با این اصلاحگر دلیر و تندرو جنبش پروتستانی می تواند در میان بگذارد. نامه نگاری میان آن دو به میانجیگری کتابفروشی در لیون صورت می گیرد. سروه کالون را نامه باران می کند و با اصرار بیش از اندازه و بی هیچ ملاحظه ای می کوشد تا در مبارزه اش با اصل ایمانی تثلیث او را با خود همراه کند. کالون نخست با لحنی آموزنده از سروه می خواهد که از عقیده اش برگردد و در مقام رهبری مذهبی بر خود فرض می داند که گوسفندان راه گم کرده را به رمه بازگرداند. اما هنگامی که سروه نسخه ای از کتاب بنیاد دین مسیحی کالون را با یادداشتهای نکته گیرانه ای که در حاشیه صفحات آن نوشته است نزد نویسنده کتاب می فرستد. کالون از این گستاخی بر می آشوبد و در نامه ای به دوستش فارل می نویسد: «دیگر برای من سخنان این شخص ارزشی بیش از عرعرِ خر ندارد.»

در این میان سروه در حال نوشتن کتابی است زیر عنوان بنیاد کردن دین مسیحی بر پایه های نخستین آن یا بازگرداندن دین مسیحی به حال اول آن (Christianismi Restitutio). این عنوان را بی گمان در برابر عنوان کتاب کالون (Institutio) برگزیده است و بدینسان می خواهد به جهانیان نشان دهد که در برابر مکتب کالون می باید مکتبی نو گذاشت. سروه به جای آنکه اکنون از کالون همچون دشمن خونی خویش بگریزد، دستنوشته کتابش را همراه نامه ای برای او می فرستد و خبر می دهد که اگر کالون بخواهد آماده است به ژنو بیاید. کالون به دوستش فارل می نویسد اگر به اینجا بیاید نخواهد گذاشت شهر را زنده ترک کند. گویا سروه از این تهدید کالون به گونه ای آگاه می شود و برای نخستین بار پی می برد که با فرستادن دستنوشته کتابش به کالون به چه کار خطرناکی دست زده است. از این رو به کالون نامه می نویسد و از او می خواهد که کتابش را پس بفرستد. اما کالون خیال بازپس دادن دستنوشته لودهنده او را ندارد و از آن همچون جنگ افزاری خطرناک نگهداری می کند.

سروه همه دارایی خود را که در طی سالیان درازِ کار اندوخته است صرف می کند و کتابش را پنهانی به رغم بازجویی دینی کاتولیکی در فرانسه به چاپ می رساند. نسخه ای از کتاب به دست کالون می رسد و او برای به دام انداختن سروه جاسوسان و خبرچینانش را بسیج می کند و  تله مرگباری می گسترد و در این کار تا بدانجا پیش می رود که با دشمنان مذهبی خود یعنی پاپ و نزدیکان او همدستی می کند تا که سرانجام سروه را دستگاه پاپی دستگیر و در وین زندانی می کند. اما چندی بعد، سروه از زندان می گریزد.

 

دوستان عزیز اگر می خواهید ادامه ماجراها و پایان کار را بدانید فایل وجدان بیدار را از جام جهان نما داون لود کنید.و کتاب جدیدی را هم برای ادامه بحث پیشنهاد کنید.با تشکر از همه دوستان کتاب خوانم

+ نوشته شده در 23:2 توسط فائزه.
پنجشنبه بیست و هفتم مرداد 1384
کاستلیو کیست؟

کاستلیو شش سال از کالون جوانتر است و یکی از فرزانگان بی مانند روزگار خود است. به زبانهای ایتالیایی و فرانسوی و آلمانی و لاتینی و یونانی و عبری چیرگی کامل دارد و در برخی شاخه های علمی کوشایی و دانایی اش زبانزد متکلمان و اومانیست های زمانه است. او هنگامی که در لیون بوده برای نخستین بار سوزاندن کافرکیشان را به چشم دیده است و بیرحمی بازجویی دینی و رفتار دلیرانه قربانیان تا ژرفنای جانش را لرزانده است و از همان روز بر آن شده است که در راه آموزه های نو که در آنها رهایی انسانها را می دید، پیکار کند.

بدیهی است از لحظه ای که این جوان بیست و پنج ساله دل به کار جنبش اصلاح دینی می سپارد، زندگانیش در فرانسه به خطر می افتد. یا باید رو در رو با ترور حکومتی در افتد و شهید شود، یا برای حفظ جان خویش در ظاهر سر تسلیم فرود آورد و عقیده واقعی خود را پنهان بدارد (روشی که رابله و اراسموس برگزیدند) یا راه مهاجرت در پیش گیرد و بکوشد تا وجدان آزاد خویش را از سرزمینی که در آن خوارش می دارند و در پی اش می گردند به سرزمینی دیگر ببرد تا بتواند آن را آزادانه به زبان آورد. کاستلیو این راه را بر می گزیند و میهن خویش را ترک می گوید.

نخست به استراسبورگ می رود و این کار را مانند بیشتر مهاجران مذهبی بر هوای کالون می کند. زیرا از زمانی که کالون در پیشگفتار کتابش دلیرانه از فرانسوای اول طلب بردباری و آزادی وجدان کرده است، جوانان فرانسوی او را به دیده پرچمدار و مبشر آموزه های کتاب مقدس می نگرند. همه این قربانیان آزار و سرکوب آرزو دارند در مکتب او پرورش یابند. در این زمان کاستلیوی آزادمنش، کالون را نماینده آزادی معنوی می داند و بی درنگ به خانه او می رود و یک هفته در سکونتگاهی که همسر کالون برای طلبه ها بر پا داشته است، منزل می کند. ولیکن در آغاز رابطه تنگاتنگ میان دو مرد، چنانکه کاستلیو آرزو می کرد پا نمی گیرد. زیرا کالون را برای شرکت در شوراهای کلیسایی به یکی دو شهر فرا می خوانند. اما به زودی آشکار می شود که کاستلیوی جوان در استاد اثری ژرف گذاشته است. زیرا هنوز زمانی از بازگشت کالون به ژنو نگذشته است که به پیشنهاد فارل و بی گمان با تأیید کالون، کاستلیو را در مقام مدیر روحانی برای آموزگاری مدرسه ژنو فرا می خوانند.

کاستلیو آرمانی بس بزرگ در پیش رو دارد. می خواهد کتاب مقدس را از نو به لاتینی و فرانسوی ترجمه کند تا هم میهنانش، فرانسویان، نیز به حقیقت دست یابند، همچنان که مردم آلمان به همت اراسموس و لوتر دست یافته اند.از همان آغاز با مخالفت سرسختانه ای روبرو می شود. یکی از ناشران ژنو آمادگی نشان داده است که  نخستین بخش ترجمه لاتینی او را از کتاب مقدس چاپ کند؛ اما در این شهر، کالون، خودکامه مطلق در همه زمینه های فکری و دینی است. در ژنو هیچ کتابی را نمی توان بی اجازه او به چاپ رساند؛ مگر نه آنکه سانسور همزاد خودکامگی است؟ از این رو کاستلیو به دیدار کالون می رود و در این دیدار کالون ناخشنودی خود را از کار کاستلیو آشکار می کند، زیرا او خود بر ترجمه فرانسوی یکی از نزدیکانش از کتاب مقدس مقدمه ای نوشته است و بدینسان آن ترجمه را یگانه نسخه معتبر و رسمی کتاب مقدس در جهان پروتستان می شناسد.

البته کالون آماده است به کاستلیو اجازه چاپ بدهد به شرطی که نخست متن ترجمه را ببیند و تصحیحات لازم را در آن وارد کند. کاستلیو مردی نیست که خود را خطا ناپذیر بداند و از هرگونه خودپسندی و خودستایی به دور است. از این رو پیشنهاد می کند دستنوشته هایش را هر زمان که کالون مناسب بداند بر او بخواند و او از پیش آمادگی خود را برای پذیرش نکته ها و پیشنهادهای کالون اعلام می کند. اما کالون نمی خواهد با او بحث کند. او می خواهد فرمان بدهد. بنا بر این، پیشنهاد کاستلیو را رد می کند و از همان دم بر آن می شود که در نخستین فرصت او را از کار برکنار کند و اگر ممکن باشد از ژنو بیرون براند.  زیرا او مردی است که از وجدان خویش فرمان می بَرَد نه ا ز کالون.

کاستلیو در زمانی کوتاه آنچه را که دیگران دیری پس از او درخواهند یافت، دریافته است و آن اینکه کالون بنا به طبیعت خودکامه اش عزم کرده است که در ژنو جز عقیده خود عقیده دیگری را بر نتابد و آن کس می تواند در قلمرو روحانی او زندگی کند که آموزه های او را مو به مو بپذیرد. اما کاستلیو نمی خواهد در هوای این زندانِ فکری دم بزند. او برای تن دادن به بازجویی دینی پروتستانی نبوده که از بازجویی دینی کاتولیکی در فرانسه گریخته است. برای او انجیل آیین نامه ای سفت و سخت نیست بلکه نمونه ای است اخلاقی که هر کس باید بکوشد تا به شیوه خود و فروتنانه آن را سرمشق زندگانی خویش سازد، بی آنکه گمان کند که با این کار به حقیقت دست یافته است. و هنگامی که یک روز در نشستی همگانی در تفسیر کتاب اعمال رسولان گفته می شود که: «می باید در همه کارها با صبری عظیم مجریان دستورات الاهی باشیم» کاستلیو ناگهان بر می خیزد و از آن «مجریان دستورات خداوند» می خواهد که پیش از آنکه همواره دیگران را داوری کنند و به کیفر برسانند، در کار خودشان سنجشگرانه بنگرند. به نظر می رسد کالون که در این نشست حاضر بوده است از خرده گیری کاستلیو جا خورده باشد زیرا بی درنگ از کاستلیو به شورای شهر شکایت می کند و مضمون شکایتش این است که کاستلیو حرمت جامعه روحانیت را شکسته است.

شورای شهر اخطار سرزنش آمیزی به کاستلیو می دهد بی آنکه او را کیفر دهد یا از کار برکنار کند. فقط جلو کار او را در مقام واعظان کلیسای واندوور تا مدتی نامعلوم می گیرد. کاستلیو به تجربه در می یابد که در کنار خودکامه ای چون کالون جایی در شهر ژنو ندارد. از این رو برکناری خود را از شورای شهر طلب می کند و پیش از آنکه ژنو را ترک گوید از شوراییان می خواهد که ماجرا را چگونه گذشته است بنویسند و گواهی کنند و بدینسان کالون وادار می شود به دست خود گواهی بنویسد و امضاء کند که کاستلیو به خواست خود آزادانه از مقام آموزگاری مدرسه کناره گرفته است.

+ نوشته شده در 23:19 توسط فائزه.
شنبه بیست و دوم مرداد 1384
آزادی در برابر ...

در نخستین پنج سال فرمانروایی کالون در شهر به نسبت کوچک ژنو، سیزده نفر را حلق آویز می کنند، ده نفر را سر می بُرند، سی و پنج نفر را زنده به آتش می سوزانند و هفتاد و شش نفر را از خانه و کاشانه خودشان می رانند. کسان بسیاری نیز که بیم دستگیریشان می رفت به هنگام از شهر می گریزند. به زودی زندانها چنان پُر می شود که مدیر زندان به آگاهی شورای شهر می رساند که دیگر نمی تواند زندانی بپذیرد. در زندانها محکومان و مظنونان را چنان شکنجه می کنند که این بیچارگان ترجیح می دهند به دست خود به زندگی خویش پایان دهند. با دیدن این خودکشی ها شورای شهر دستور می دهد شب و روز به زندانیان دستبند بزنند. هرگز کسی از زبان کالون سخنی نمی شنود که بگوید به این بی رحمی ها پایان بدهند. اما کالون روح آزادی و آزادگی را در مردم ژنو بیشتر با این تدبیرهای وحشیانه نیست که درهم می شکند بلکه با آزاررسانی های منظم و ترساندنهای هر روزه است. کافی است صورتجلسه های شورای شهر را ورق بزنیم تا ایده ای از روشهای هراس آفرینی او داشته باشیم: شهروندی هنگام غسل تعمید لبخند زده است: سه روز زندان. دیگری خسته از گرمای تابستان به هنگام وعظ به خواب رفته است: زندان. کارگران صبحانه را خوراک ممنوع خورده اند: سه روز بی آبی و بی غذایی. دو شهروند با هم گوی باخته اند: زندان. دو تن دیگر بر سر جامی می تاس ریخته اند: زندان. مردی از گزینش نام آبراهام برای فرزند خویش تن زده است: زندان. نوازنده کوری با نوای ساز خود مردم را به رقص وا داشته است: تبعید از شهر. دیگری ترجمه کاستلیو از کتاب مقدس را ستوده است: تبعید از شهر. شهروندی به جای آنکه بگوید استاد کالون گفته است آقای کالون: زندان. مردی ورق بازی کرده است: ورق را به گردنش می آویزند و در برابر مردم او را نکوهش می کنند.

بدینسان، در طی چند سال سیمای ژنو یکسره دگرگون می شود. گویی پرده ای سیاه بر روی شهری که روزگاری آزاد و شاد می زیست کشیده می شود. جامه های رنگارنگ ناپدید می شود. دیگر ناقوسی بر فراز برجها به صدا در نمی آید و نغمه ای شاد در خیابانها به گوش نمی رسد. در مهمانسراها سازی به پایکوبی نواخته نمی شود. جایگاههای رقص از پایکوبی تهی می شود و در کوچه باغهای نیمه تاریک که زمانی میعادگاه دلدادگان بود پرنده پر نمی زند. شهر سیمایی عبوس و اندوهناک به خود گرفته است. اندک اندک رفتار ساکنان شهر از روی ترس یا بر اثر تقلید نا آگاهانه شبیه رفتار خشک کالون می شود. دیگر هیچ کس نرم و سبک گام بر نمی دارد. از نگاه ها گرمایی بر نمی خیزد از ترس آنکه مبادا صمیمت و یکرنگی را شهوت بازی بپندارند. مردم حتی در محفل نزدیکان و خویشانشان نیز با نجوا سخن می گویند، زیرا ممکن است پشت درها خدمتکاران گوش خوابانده باشند.

در نخستین ماههای پس از بازگشت کالون به ژنو، شهروندان و زمامداران شهر یکصدا او را می ستایند. بیشتر مردم شیفته وار خود را به نشئه بی خویشتنی یگانه شدن با جمع می سپارند. اما به زودی نا امیدی آغاز می شود. زیرا همه کسانی که کالون را برای باز آوردن نظم به شهر فرا خوانده بودند در دل امیدوار بودند که این خودکامه بی رحم پس از آنکه شهر به قواعد ریاضت او گردن گذاشت از سختگیری نظام فرا اخلاقیش بکاهد. اما به جای آن می بینند که روز به روز سختگیرتر می شود و در برابر فدا کردن آزادی خویش هرگز سخنی به نشانه حق شناسی از زبان او نمی شنوند. به عکس، می باید در پای منبر او بنشینند و به سخنانش گوش بسپارند که می گوید: چوبه داری باید تا هفتصد یا هشتصد جوان ژنوی را بر آن بیاویزند تا که سرانجام آداب و رسوم پسندیده و انضباط راستین در این شهر فاسد جایگیر شود. ژنویان اکنون پی می برند که به جای پزشک جانهاشان، دشمن آزادیشان را در میان خود جای داده اند. و هر چه سختگیریهای کالون شدیدتر می شود، کسان بیشتری از او روی بر می گردانند، حتی پیروان دو آتشه اش.

بدینسان، چند ماهی بیش نمی گذرد که  نارضایی ها آغاز می شود. برای لرزاندن پایه های عظمت خودکامه ای می باید سببی روشن و همه فهم در میان باشد و چنین سببی به زودی به میان می آید. ژنویان زمانی در خطا ناپذیری مجمع عالی روحانی شک می کنند که طاعون همه گیر هولناکی سه سال تمام (از 1542 تا 1545) در شهر بیداد می کند. و همان کشیشانی که در روزهای عادی از بیماران خواسته بودند که در ظرف سه روز کشیشی را بر بالین خود فرا بخوانند، وگرنه سخت مجازات می شوند، پس از آنکه یکی از آنان طاعون می گیرد و می میرد، دیگر طاعون زدگان را به خود  وا می گذارند تا بی هیچ تسلای روحی بمیرند. کشیشان اصلاحگر شهر پیشاپیش آنان، کالون، در گردهمایی شورا اعتراف می کنند که شهامت حاضر شدن بر بالین بیماران را ندارند.

ژنویان اکنون با ریشخندی بیرحمانه همان کشیشانی را می نگرند که از فراز منبر جانسوزانه از مردم می خواستند که به بیشترین فداکاریها تن در دهند و اکنون خود حاضر نیستند ذره ای از خودگذشتگی کنند. به فرمان شورای شهر گریبان چند گرسنه بینوا را می گیرند و در زیر شکنجه وادارشان می کنند تا به زبان خود بگویند که با آلوده کردن کوبه درها به کمک خمیری برگرفته از سرگین شیطان، طاعون را در شهر پراکنده اند. در این میان کالون این خرافه قرون وسطايی را بر بالای منبر تأیید می کند و برای نخستین بار می بیند که بسیاری از شنوندگانش برای پنهان کردن ریشخندشان زحمتی به خود نمی دهند. بدینسان تصور خطاناپذیری که برای پایدار ماندن قدرت خودکامگان مهمترین عنصر روانی به شمار می رود، در دوره طاعون زدگی آسیب می بیند. مخالف خوانیها بیشتر می شود و دامن می گسترد. اما این هنوز به کاری نمی آید. نارضایی های پراکنده در برابر ترور سازمانیافته راه به جایی نمی برد.

برای مبارز آرمانخواه آن کس به راستی خطرناک است که آرمانی دیگر را پیش روی او بگذارد. کالون با نگاهی تیز و روشن این را بی درنگ در می یابد. از همان آغاز در میان حریفانش تنها کسی که در دل او هراس می افکند، سباستین کاستلیو است که از نظر فکری و اخلاقی با او برابری می کند و با شوریدگیِ برآمده از وجدانی آزاد در برابر خودکامگی کالون سر بر می دارد.

+ نوشته شده در 19:34 توسط فائزه.
شنبه پانزدهم مرداد 1384
مشکل اصلی: موی زنان یا لباس آنان؟! شاید هم خنده؟!

از روزی که این مراقبت همگانی در ژنو آغاز می شود، زندگی خصوصی در این شهر پایان می گیرد. به اعتقاد کالون همه انسانها به ذات مستعد فسادند و پیشاپیش مظنون به گناهکاری اند، بنابراین باید بپذیرند که همواره زیر نظر باشند. در هر لحظه ای از شب و روز ممکن است کوبه در به صدا در آید و یکی از مأموران پلیس کلیسا برای بازرسی وارد خانه شود بی آنکه کسی بتواند جلوی او را بگیرد. این بازرسان اخلاق در هر کاری دخالت می کنند. لباس زنان را اندازه می گیرند تا مبادا بیش از حد کوتاه یا بلند باشد یا چینهای اضافه داشته باشد. انگشترها را بر انگشتها و کفشها را در کفشدانها می شمارند. پس از اتاق آرایش به آشپزخانه می روند تا ببینند مبادا در خوراک مُجاز نواله ای یا تکه ای گوشت اضافی افزوده باشند یا در گوشه ای شیرینی و مربا پنهان کرده باشند. قفسه کتابها را بازرسی می کنند تا مبادا کتابی بدون مُهر سانسور مجمع عالی روحانیان در آنجا باشد. کشورها را می کاوند تا مبادا در آنجا سُبحه ای یا شمایلی پنهان کرده باشند. از خدمتکاران درباره صاحبانشان می سپارند تا مبادا کسی آوازی نامقدس بخواند یا سازی بنوازد یا تن به بدکارگی شیطانی شادی کردن سپرده باشد. بازرسان اخلاق یک آن از شکار مردمان نمی آسایند حتی روزهای یکشنبه. اما آنچه این مراقبت را بیش از اندازه تحمل ناپذیر می کند این است که به جاسوسان حقوق بگیر خبرچینانی بی جیره و  مواجب نیز افزوده می شود. این یک قاعده کلی است که هر جا حکومتی فرمانگزارانش را در وحشت و هراس نگه می دارد، گیاه سمّی خبرچینی به زودی گُل می کند.

کالون کم و بیش هر چه را که به زندگی شادی و روح می بخشد و آن را شایسته زیستن می کند ممنوع کرده است. تأتر، جشنهای مردمی، رقص، هرگونه بازی حتی ورزش ساده سُرسُره روی یخ ممنوع شده است. جز جامه ای که در بی پیرایگی کم و بیش به جامه راهبان می ماند، هر جامه دیگری ممنوع شده است. در نتیجه، دوزندگان بی اجازه شورای شهر نمی توانند از روی الگوهای تازه لباس بدوزند. دختران پیش از یازده سالگی حق پوشیدن جامه ابریشمین ندارند و پس از پانزده سالگی حق پوشیدن جامه مخملین. موی بلند برای مردان ممنوع است. زنان حق ندارند گیسوانشان را به بالا شانه کنند و تاب به زلفانشان بیفکنند. جشنهای خانوادگی با حضور بیش از بیست نفر ممنوع است. در مراسم تعمید یا نامزدی، خورد و خوراک بیش از حد مجاز و پذیرایی با شیرینی و مربای میوه ای ممنوع است. به سلامتی دیگری نوشیدن ممنوع است. ممنوع است که زوجها در مراسم ازدواج و تا شش ماه پس از آن به همدیگر هدیه بدهند. ورود ساکنان شهر به مهمانسراها ممنوع است. ممنوع است که صاحبان مهمانسراها از بیگانگانی که دعا و نماز خود را به جا نیاورده اند، پذیرایی کنند. افزون بر این آنان مکلف اند کارها و سخنان مشکوک  میهمانشان را بپایند و گزارش کنند. چاپ کتاب بدون اجازه ممنوع است. نوشتن نامه به خارج ممنوع است. داشتن شمایل و تندیس ممنوع است. موسیقی ممنوع است. حتی هنگام خواندن مزامیر، بر پایه آیین نامه شورای شهر، مردم باید نیک مراقب باشند که ذهن و روانشان متوجه معنای کلام باشد نه آهنگ مزمورخوانی. زیرا خداوند را تنها به کلام زنده می باید ستود. مردم حتی حق گزینش نام فرزندانشان را نیز ندارند. نامهای آشنای دیرین مانند کلود و آماده چون در کتاب مقدس نیامده است ممنوع است. خواندن دعای «ای پدر مقدس ما» به زبان لاتین ممنوع است. هر آنچه یکنواختی تیره زندگانی را بر هم زند ممنوع است و بدیهی است که هر سخن و هر نوشته ای که رنگ و بویی از آزاداندیشی داشته باشد ممنوع است. هر گونه انتقادی از خودکامگی کالون ممنوع است و جُرم و جنایتی بالاتر از آن در گمان نمی گنجد. سخن گفتن از امور همگانی جز در برابر شورای شهر ممنوع است.

ممنوع، ممنوع، ممنوع: جز این واژه نفرت انگیز سخنی دیگر به گوش نمی رسد. آدمی در شگفت می ماند از اینکه چگونه شهری خو گرفته به مردسالاری که سالیان دراز طعم آزادی را چشیده است می تواند به چنین خودکامگی دینی و اخلاقی تن در دهد. رمز کار کالون هیچ تازگی ندارد و همان رمز جاودانی همه خودکامگان تاریخ است و آن چیزی نیست جز ایجاد ترور و  وحشت در میان مردم. خشونتی که در برابر هیچ مانعی پس نمی نشیند. ترور حکومتی هنگامی که روشمند و سازمانیافته به کار برده شود اراده فرد را از کار می اندازد و رفته رفته هرگونه همبستگی را از هم می گسلد. مانند خوره به روح آدمیان چنگ می اندازد و آن را از درون می خورد و دیری نمی کشد که بُزدلی همگانی نیز دستیار آن می شود. زیرا هر کس به خویشتن بدگمان می شود و به دیگران به دیده شک می نگرد. آنگاه بُزدلان در به کار بستن فرمانها و ممنوعیتها از خودکامگان خویش پیشی می گیرند.

+ نوشته شده در 16:21 توسط فائزه.
دوشنبه دهم مرداد 1384

کالون تا زمانی که شهر یکسره در برابر او سر فرود نیاورده است، ایستادگی می کند. سرانجام کاسه صبر فارل نیز لبریز می شود و به او می نویسد: مانده ای که سنگها هم در طلب تو زبان به سخن بگشایند؟ اما کالون همچنان ایستادگی می کند تا آنکه شوراییان سوگند می خورند که از آن پس رساله اصول دین و دستورات اخلاقی او را مو به مو به کار خواهند بست و نامه های فروتنانه به شهروندان استراسبورگ می نویسند و برادرانه از آنان خواهش می کنند که آن یگانه مردم چشم ناپوشیدنی را به مردم ژنو پس بدهند و پس از آنکه ژنو خود را نه تنها در برابر او بلکه در برابر جهان خوار می کند، کالون کوتاه می آید و اعلام می کند که حاضر است کار پیشین خود را با اختیارات تازه از سر گیرد.

ژنو مانند شهر شکست خورده از  فاتح خود پیشواز می کند. هر کاری که به تصور در آید می کنند تا بدخُلقی کالون فرو نشیند. فرمانهای پیشین او را شتابان به کار می بندند تا وقتی که به شهر می رسد و همه را به کاربسته ببیند... سرانجام، هنگامی که در سیزدهم سپتامبر کالسکه کالون به دروازه کورناوَن نزدیک می شود، جمعیت انبوهی در خیابانهای شهر به انتظار او می ایستند تا با هلهله و شادی این تبعیدی شهر را به درون حصارهای شهر رهنمون شوند. اکنون کالون ژنو را مانند گِلِ نرم و شکل پذیر در چنگ خود دارد و تا از آن شاهکاری از اندیشه سازمانیافته خود نسازد، از کار باز نخواهد ایستاد

قواعد ریاضت و آداب ایمان

در آن دم که این مرد لاغراندام خشن در جامه سیاه مواج کشیشی از دروازه کورناوَن می گذرد و به ژنو در می آید یکی از شگفت انگیزترین آزمونهای تاریخ انسانی آغاز می شود: شهری با جلوه های گوناگون زندگی می باید به یک راه و رسم سر بسپارد و هزاران انسان با احساسها و باورهای گوناگون می باید به یک نظام رفتاری تن در دهند. این نخستین آزمون یکدست کردن مردم سراسر یک جامعه در قلب اروپاست که به نام یک آرمان صورت می گیرد. کالون دست به کار برپایی نخستین حکومت الاهی بر روی زمین می شود و با در انداختن طرح جامعه ای به دور از پلیدی و آشفتگی و گناه و بدی می خواهد به رویای بی پروای خود جامه عمل بپوشاند. بی گمان این نظریه پرداز خشک اندیش با جدیتی هولناک و با خلوص تمام لحظه ای در درستی پندار خویش تردید نمی کند و در طی بیست و پنج سال استبداد روحانی اش در ژنو هرگز از این فکر دست بر نمی دارد که با نابود کردن آزادیهای فردی در جهت خیر آدمیان گام بر می دارد.

جنبش اصلاح دینی در آغاز، جنبش آزادی معنوی و دینی بود و می خواست انجیل را در دسترس همگان بگذارد و مرجعیت عالی دین مسیحی را فارغ از پاپ در رُم و انجمنهای علمای دین برپا بدارد تا هر کس بتواند ایمان دینی خود را چنانکه می خواهد بنیاد کند. کالون «آزادی انسان مسیحی» را که لوتر مبشر آن بود مانند دیگر آزادیهای فکری نابود می کند، بی جهت نیست که این شکل تازه استبداد دین سالارانه را حکومت کتاب مقدس نامیده اند.

اصلاحگران دیگر بر این باور بودند که آدمی با بهره جویی شکرگزارانه از نعمتهای زندگی که خداوند به او ارزانی داشته است، خالصانه ترین عبادتها را به جای می آورد. آنان خود در مقام انسانهایی سالم و عادی از تندرستی خویش و از توانایی لذت بردن از زندگی بهره می جستند و خوش می خوردند و می نوشیدند و می خندیدند. اما نزد کالون هر آنچه نفسانی است یا یکسره واپس رانده شده است یا بی رنگ و سترون گشته است. آنکه خود زندگی انسانی نمی کند همواره زندگی را به کام دیگران زهرآگین می کند. خدای کالون نمی خواهد او را با شادی و سُرور گرامی بدارند بلکه تنها می خواهد از او بترسند. کالون برای آنکه ایده خداوند را به بالاترین مرتبه برکشد، ایده انسان را خوار می کند: باید این خودخواهی آدمیزاده را یک بار برای همیشه نابود کرد که گویا اختیار زندگی اش را در دست دارد. باید او را در برابر عظمت خداوند به زور خوار و زبون کرد. باید کبر و خودخواهی او را درهم شکست تا به گلّه فرمانبردار مؤمنان بپیوندد. هرگونه ویژگی و نایکسانی می باید با حل شدن در نظم همگانی محو شود.

+ نوشته شده در 0:21 توسط فائزه.
سه شنبه چهارم مرداد 1384

اعضای شورا کالون را به سمت معلم کتاب مقدس استخدام کرده اند تا انجیل را بر مؤمنان توضیح دهد. همین و بس. او حق ندارد قانون شکنان و شهروندانی را که ضابطه های اخلاقی را زیر پا می گذارند مجازات کند. این حق از آنِ شورای شهر است. تا کنون نه لوتر و نه تسوینگلی و نه هیچ یک از اصلاحگران دیگر به این حق و اقتدار مقامات مسئول غیر روحانی خُرده ای نگرفته اند. اما کالون با آن طبیعت خودکامه و با اراده ای آهنین می کوشد تا شورای شهر را به دستگاه اجراکننده دستورهای خویش مبدل کند. و چون هیچ وسیله قانونی در اختیار ندارد، دست به دامن ابزار تکفیر می شود و با هوشمندی تمام، آیین عشاء ربانی را بدل به وسیله فشار می کند. از این پس تنها آن کس را برای شرکت در آیین «شام آخر مسیح» خواهد پذیرفت که رفتار اخلاقی اش باب میل او باشد. اما کسی که کالون عشاء ربانی را از وی دریغ کند، کارش در شهر زار است. دیگر هیچ کس حق سخن گفتن با او ندارد. کسی نه به او چیزی می فروشد و نه چیزی از او می خرد. بدین سان، تدبیری به ظاهر دینی به تحریم اجتماعی و اقتصادی می انجامد؛ و اگر تکفیرشدگان سخت سری کنند و آشکارا به کفاره ای که کشیش تعیین می کند گردن نگذارند، از شهر تبعید می شوند. با این ابزار کالون می تواند هر مقاومتی را درهم بشکند. اگرچه شورای شهر به دشواری موفق می شود از برگزاری ماه به ماه آیین عشاء ربانی، چنانکه کالون می خواهد، جلو گیرد و برگزاری هر چهار ماه یک بار آن را به کالون می پذیراند، اما کالون دیگر نخواهد گذاشت نیرومندترین جنگ افزارش را از او بستانند. زیرا فقط با آن می تواند نبرد خود را برای دستیابی به قدرتِ تام و تمام پیش ببرد. جمهوری خواهان ژنو آشکارا اعلام می کنند که نخواهند گذاشت با آنان مانند راهزنان رفتار کنند. اهالی چند خیابان از سوگند خوردن سر باز می زنند و به صدای بلند می گویند که نه سوگند خواهند خورد و نه به فرمان این فرانسوی بی سر و پا شهر و دیارشان را ترک خواهند گفت. کالون موفق می شود شورای کوچک را که سرسپرده اوست به دادن حکم تبعید نافرمانان وا دارد، اما هیچ کس جرأت نمی کند این حکم زننده را به کار بندد. در شورای جدیدی که در فوریه 1538 تشکیل می شود، پیروان کالون جایگاه برتر خود را از دست می دهند. مردمسالاری در ژنو بر ادعاهای جاه طلبانه این خودکامه از راه رسیده پیروز می شود. اکنون عقل سلیم به کالون حکم می کند تا اعتماد مقامات غیردینی را به دست نیاورده است، سنجیده تر گام بردارد. شورای جدید شهر در برابر او احتیاط می کند اما دست به هیچ کار دشمنانه نمی زند. اکنون حتی حریفان سرسخت اش نیز نیک می دانند که بر بُنِ تعصب او خواستِ خالصانه و ژرفِ پالایشِ اخلاقی نهفته است و آنچه او را وا می دارد که این چنین تندروی کند، بلندپروازی خُرد و ناچیز نیست بلکه آرمانی است بس بزرگ. کالون با سازش بیگانه است. او جز حقیقت خویش حقیقت دیگری نمی شناسد. یا باید به قدرت کامل دست یابد، یا یکسره از قدرت چشم پوشد. برای او برحق دانستن خویش ضرورتی است حیاتی، چندان که نمی تواند بفهمد و در ذهن اش نمی گنجد که ممکن است حق با حریف اش باشد. کالون توجه نمی کند به اینکه اکثریت شورای جدید بر ضد اوست و دست از تهدیدها و تکفیرهایش بر نمی دارد. شورای شهر نخست به او و پیروانش یادآوری می کند که منبر جای شرح و بیان کلام خداست و نباید آن را برای هدفهای سیاسی خود به کار ببرند؛ اما کالون اعتنایی به این دستور نمی کند و با انبوه پیروانش به درون کلیسا در می آید و بر منبر می نشیند و وعظ می کند. بدینسان جنگ میان قدرت دینی و قدرت عُرفی در می گیرد. صبر شورای کوچک به آخر می رسد و به ناگزیر شورای بزرگ دویست نفره را که دیوان عالی شهر است فرا می خواند تا به موضوع برکناری کالون و کشیشانی که بر شورای شهر شوریده اند رسیدگی کند. اکثریت به برکناری آنان رأی می دهد. به کشیشان شورشی دستور می دهند در سه شبانه روز شهر را ترک کنند. نخستین هجوم کالون به ژنو ناکام می ماند، اما شکستی از این دست در زندگانی یک دیکتاتور اهمیت چندانی ندارد. برای آنکه پیشوایی خودکام سرانجام پیروز شود، شکست رقت بار او در آغاز کار کم و بیش ضروری است. تبعید و زندان و طرد و نفی هرگز انقلابیان بزرگ را از پیشروی باز نمی دارد بلکه بر اعتبار آنان در میان مردم می افزاید. هنگامی که کالون را از ژنو بیرون می رانند، مردی شکست خورده به نظر می رسد. سازمانش از هم پاشیده است و رشته هایش همه پنبه شده است و از وی خاطره ای جز اراده ای دلباخته نظم با یارانی اندک شمار بر جای نمانده است. اما چنانکه برای مردان سیاست همیشه پیش می آید که در لحظه های خطر به جای سازش پا پس بکشند، کالون نیز چنین می کند. در این دم خطاهای حریفان و جانشینانش به یاری او می آید. شورای شهر به جای شخصیت های با هیبتی مانند کالون و فارل، چند کشیش سر به راه را می نشاند که از سختگیری می پرهیزند مبادا که مردم را از خود ناخشنود کنند و به جای آنکه مهار کارها را محکم در دست بگیرند آن را رها می کنند. دیری نمی کشد که جنبش دین پیرایی که کالون آن را با تمام نیرو آغاز کرده بود از پیشرفت باز می ماند و شک در ایمان شهروندان رخنه می کند، چندان که کلیسای شکست خورده کاتولیک رفته رفته دلیر می شود و به یاری کارگزاران زیرکش می کوشد تا ژنو را دوباره به قلمرو کلیسای رُم بازگرداند. وضع بیش از پیش بحرانی می شود. اندک اندک همان کسانی که کالون را بسیار سختگیر و خشن می یافند نگران اوضاع می شوند و از خود می پرسند که آیا آن انضباط آهنین بهتر از این آشفتگی نبود که اکنون هستی شان را تهدید می کند. هر روز شمار بیشتری از شهروندان ژنو حتا رقیبان پیشین کالون خواهان بازگرداندن او به شهر می شوند. سرانجام شورای شهر راهی جز این نمی بیند که به خواسته مردم گردن بگذارد. نخستین نامه هایی که به کالون می نویسند درخواستهایی ناروشن و احتیاط آمیز است، اما به زودی روشنتر و مصرانه تر می شود. دعوت از او شکل خواهش به خود می گیرد. شورا دیگر به آقای کالون نیست که نامه می نویسد، بلکه به «حضرت استاد» کالون است که عرض نیاز می کند تا از سر لطف به یاری شهر بیاید. سرانجام شوراییان درمانده کم و بیش به حال تعظیم از «برادر خوب و دوست یگانه» خواهش می کنند کار وعظ را در ژنو از سر بگیرد و قول می دهند که از آن پس چنان رفتار کنند که پسند خاطر او باشد.

+ نوشته شده در 15:46 توسط فائزه.
یکشنبه بیست و ششم تیر 1384

در به قدرت رسیدن کالوَن

ماجرا از روزی آغاز می شود که شهروندان ژنو با بانگ سرورانگیز جارچیان در میدان عمومی شهر گرد می آیند و با برافراشتن دستها یک صدا اعلام می دارند که از آن پس خواستار زندگانی در زیر لوای احکام کتاب مقدس و کلام آسمانی اند. بدین سان مذهب پروتستانتیسم به عنوان تنها مذهب مجاز و معتبر از راه نهاد دیرین مردم سالاری که هنوز هم در سویس معمول است، رسمیت می یابد. آن روز، یکشنبه بیست و یکم ماه مه 1536 میلادی بود.

مردی که در پیروزی کامل مذهب نو در ژنو نقش اساسی دارد، واعظ افراطی وحشت آفرینی به نام گیوم فارِل است، با سرشتی متعصب و پُرخروش و بی پروا و بیرحم که اراسموسِ نرمخو درباره اش گفته است: «در زندگی ام هرگز مردی چنین بی آزرم و خودپسند ندیده ام.» این مرد فرانسوی تسلطی شگرف بر توده مردم دارد. این انقلابی مذهبی نیک می داند که چگونه غرایز پنهان و پراکنده مردم کوچه و بازار را به هم  گرد آورد و بدان آتش دراندازد.

اما پس از پیروزی روشن می شود که فارل از سنخ انقلابیون ویرانگری است که هرچند می توانند نظامی کهن را متعصبانه و شورورزانه براندازند، از درانداختن طرحی نو و برپا داشتن نظمی نو ناتوانند. چنین لحظه بحرانی را به دنبال پیروزی سریع، تنها فارل نیست که از سر می گذراند، رهبران جنبش اصلاح دینی در آلمان و دیگر جاهای سویس همگی در برابر تکلیفی که تاریخ فرارویشان نهاده است، ناهمزبان و سرگردان و دو دل ایستاده اند. آنچه در آغاز کار، مارتین لوتر، آغازگر جنبش دین پیرایی، و اولریش تسوینگلی، اصلاحگر دینی سویسی و یکی از یاران لوتر می خواستند، چیزی نبود جز سالم سازی کلیسای موجود و در آوردن دین از زیر اقتدار پاپ و مجامع کلیسایی و بازگردانیدن آن به دستور های فراموش شده کتاب مقدس. اما چون کلیسای کاتولیک سخت سرانه بر دیدگاه خود پای می فشرد و از هر تفاهمی سر بر می تافت، در برابرشان راهی جز این نماند که کار اصلاح دین را نه در درون کلیسا، بلکه به رغم میل خویش در بیرون آن به انجام برسانند و هنگامی که مرحله ویرانگری به پایان رسید و خواستند به مرحله  سازندگی گام بگذارند، کشمکشها آغاز شد.

 در همین گیر و دار، ژان کالوَن، اصلاحگر دینی فرانسوی که آوازه اش سراسر اروپا را فرا گرفته است در بازگشت از سَووآ Savoie روزی را در ژنو درنگ می کند. فارل خبردار می شود و به دیدار او در مهمان- سرایش می شتابد تا با او شور کند و در کار سازندگی از وی یاری بخواهد. زیرا این مرد بیست و شش ساله هر چند بیست سال از فارل جوانتر است، اما همه او را در آن زمان مرجع دینی می شناسند.

به گفته تسوایگ از توانایی های کالون یکی هم این بود که هرگز از خشکی آرای نخستین اش نکاست و چاپهای بعدی آثارش در واقع شرح و تفصیل نخستین تزهای اساسی اوست و نه تغییر و تصحیح آنها. چنین مردی را آدمی یا باید گردن بشکند یا خود در برابر او درهم بشکند. راه میانه ای در کار نیست. یا باید با او درآویخت یا تسلیم او شد.

فارل در نخستین دیدار، این نکته را در می یابد و خود را دربست در اختیار کالون می گذارد. او را به پیشوایی و استادی بر می گزیند و خدمتگزار و چاکر و بنده او می شود. فارل نخستین نمونه گویای فرمانبرداری محض و اطاعت بی چون و چراست که کالونِ دلباخته مریدپروری آن را تکلیف نخستین هر آدمی می شناسد. در عوض، فارل بی درنگ از استاد خود استدعا می کند که پیشوایی روحانی ژنو را بپذیرد و کار دین پیرایی را در آن شهر به دست توانای خویش به انجام رساند کاری که خود فارل توان پیشبرد آن را نداشت.

سرانجام کالون در برابر پافشاری فارل آمادگی اش را برای برپا داشتن نظم نو در ژنو اعلام می کند. اکنون باید همه آنچه را که تا بدان روز اندیشیده شده است و بیان کرده است در عمل به کار بندد. به پیشنهاد فارل شورای شهر ژنو، کالون را به سمت معلم کتاب مقدس استخدام می کند. در صورت مجلس شورای شهر به تاریخ 5 سپتامبر 1536 که تقاضای فارل را در آن ثبت کرده اند، منشی شورا حتا نیازی ندیده است نام مردی را که در جهان به ژنو آوازه ای وصف ناپذیر خواهد بخشید، بنویسد. تنها این مطلب را نوشته است که فارل پیشنهاد کرده این فرانسوی به کار وعظ ادامه دهد. به گفته تسوایگ، آگاهی معاصران از عصر خود همیشه بسیار اندک است. مهمترین رویدادها در برابر چشمان ایشان رخ می دهد بی آنکه توجه شان را برانگیزد. اگر اعضای شورای شهر، کتاب کالون را زیر عنوان بنیاد دین مسیحی ورق زده بودند، بی گمان در برابر ادعاهای جاه طلبانه این فرانسوی دچار هراس می شدند. در آن کتاب، کالون از قدرتی سخن گفته است که واعظان کلیسا می باید از آن بهره مند شوند زیرا آنان مبشران کلام الاهی اند و باید به همه مردم، از فرادست ترین گرفته تا فرودست ترین، فرمان دهند تا در برابر عظمت الاهی سر فرود آورند. بر ایشان است که شریعت الاهی را بر پا دارند و سلطنت شیطان را براندازند، گوسپندان را دریابند و گرگان را ریشه بَر کَنند.

هنگامی که کالون به کلیسای ژنو پا می گذارد می بیند که در آن کاری جز موعظه نمی کنند. شمایل مقدسان را می جویند و گرد می آورند و به آتش می سوزانند. هنوز خبری از جنبش اصلاح دینی نیست. پس از گذشت سه ماه، کالون رساله ای دینی می نویسد و به شورای شهر تقدیم می کند. در آن رساله مبانی آموزه های پروتستانی را در بیست و یک بند، کوتاه و گویا با می گوید. این رساله را که به نوعی ده فرمان کلیسای تازه است، شورای شهر در اصول می پذیرد. اما پذیرش خشک و خالی، آدمی چون کالون را راضی نمی کند. او خواستار اطاعت بی چون و چراست. اینکه آموزه ها تدوین شده باشند و هر کس در پایبندی به آنها آزاد باشد برای او بسنده نیست. کالون آزادی را نه در امر دین و نه در کار زندگی بر نمی تابد. به عقیده وی کلیسا نه تنها حق بلکه وظیفه دارد که همه آدمیان را به قهر مجبور به اطاعت محض کند. از این رو از شورا می خواهد شهروندان ژنو را یک به یک وادار کند تا به صورت رسمی رساله اصول دین او را بپذیرند و بر درستی آن گواهی دهند. اگر کسی از ادای سوگند سر باز زند بی درنگ از شهر بیرون رانده خواهد شد. از این پس هر شهروندی که در امور معنوی سر مویی از جهان نگری و خواسته های کالون کژ برود در ژنو جایی ندارد. آزادی انسان مسیحی که لوتر مبشر و خواستار آن بود و برداشت از دین به عنوان امری وجدانی و فردی، در ژنو پایان گرفته است. از زمانی که کالون پا به ژنو گذاشته است، هرگونه آزادی در این شهر مرده است و تنها یک اراده بر همگان فرمان می راند.

+ نوشته شده در 15:9 توسط فائزه.
یکشنبه نوزدهم تیر 1384
وجدان بیدار!؟

دوستان عزيز من در گيرودار مجبوركردن خود به نوشتن بودم كه يكی از اعضای گروه جام جهان نما با فرستادن ميلی به من فرصت بيشتری برای بازسازی روحی خودم داد،دوست عزيزم پيام با فرستادن مطلبی درباره كتاب وجدان بيدار كه يكی از كتاب های مورد علاقه من هم هست باعث شد كه من تصميم به گذاشتن اين مقاله (در چند قسمت،البته با كمی تلخيص) در وبلاگ شوم.

 

وجدان بر فراز کفر و دین
علیرضا مناف زاده

به نقل از «نگاه نو» شماره 43

نام كتاب: وجدان بيدار

نويسنده: اشتفان تسوايگ

مترجم: سيروس آرين پور

ناشر: نشر فرزان روز

 

تنها آن کسانی می توانند به استقلال فردی دست یابند که مانند کاستلیو با ذهن خویش بیندیشند، در هنجارهای روان جمعی به دیده تردید بنگرند و از چنان استواری منش برخوردار باشند که از ناسازگاری ایده ها و باورهای خود به خواست و اراده قدرت حاکم نهراسند و سرانجام، این دلیری و توانایی را داشته باشند که بار گران و توانفرسای تنهایی را به دوش بکشند.

 

این نوشته گزارشی است از کتاب «وجدان بیدار»، کاستلیو و کالون) Castellio gegen Calvin oder Ein Gewissen عنوان کتاب به زبان آلمانی چنین است: gegen die Gewalt) نوشته اشتفان تسوایگ، نویسنده اتریشی که سیروس آرین پور آن را با زبانی شورانگیز از آلمانی به فارسی برگرداند است و مؤسسه نشر و پژوهش فرزان روز در سال 1376 آن را چاپ کرده است. اساس گزارش ما از این کتاب همین ترجمه است.

کتاب وجدان بیدار، کاستلیو و کالون شرح ماجرای به قدرت رسیدن ژان کالون، یکی از رهبران جنبش دین پیرایی (رفرم) [رفرماسیون] است در سال 1536 میلادی در ژنو و چگونگی برپایی حکومت خودکامه دینی آن شهر که به گفته اشتفان تسوایگ، آثار شوم آن را پس از گذشت چهار قرن هنوز هم در روحیه و فرهنگ مردم ژنو و حتا در فرهنگ همه سرزمین هایی که چندی به زیر سلطه مکتب کالونی درآمدند، می توان دید. این کتاب در عین حال شرح نبرد و پایداری مردی است روشندل و آزاداندیش به نام سباستین کاستلیو که در آن روزگار سنگدلی و خودکامگی یک تنه در برابر قدرت انحصارگر و جزم اندیش و وجدان ستیز کالون و دستیاران او سر برداشت و در نبردی نابرابر به دفاعی جانانه از آزادی عقیده و بیان برخاست. نبردی که هر چند خود آن را در آن زمان «نبرد پشه ای با پیل» توصیف کرد، اما دیری بر نیامد که آرمانِ آن نبرد در گوشه و کنار اروپا روشنی بخش راه آزادگان و آزاداندیشان شد.

 

 

+ نوشته شده در 15:42 توسط فائزه.
جمعه هفدهم تیر 1384
یک کتاب جدید

دوستان من هركاری می كنم كه باز هم درباره جامعه شناسی خودمانی بنويسم نمی توانم. فعلا توان روحی ادامه اين بحث را ندارم.

از همه شما خواهش می كنم كه يك كتاب ديگر برای بحث پيشنهاد كنيد،منتظر نظرات شما هستم.

+ نوشته شده در 14:19 توسط فائزه.
چهارشنبه هشتم تیر 1384

بی برنامگی ما

بی برنامگی مان را می توانيم در دم به دم عوض شدن مديرانمان،روشهای اداره كشورمان،بخشنامه های رنگارنگمان،شيوه های آموزشی جور واجورمان و حتی در نحوه اداره زندگی خصوصيمان ببينيم! هر روز به سويی روانيم و هر روز نقشه ای جديد در می اندازيم بدون توجه به اين نكته كه در همين لحظه هم ما خيلی از جهان عقبتريم و اگر نخواهيم درست و تخصصی برنامه ای برای اداره كشورمان داشته باشيم فرصت هايی بسيار گرانبها را از دست می دهيم فرصت هايی كه شايد هرگز تكرار نشوند.از طرف ديگر در زندگی خصوصی مان هم وقتی برنامه ای برای اداره خانواده نداشته باشيم مطمئنا بعد از مدتی با چنان مشكلاتی اعم از اقتصادی و... دست به گريبان خواهيم شد كه حتی ممكن است به از هم پاشيدن خانواده مان بيانجامد.

+ نوشته شده در 21:28 توسط فائزه.
دوشنبه ششم تیر 1384

سلام.اول از همه به خاطر اين همه تاخير ببخشيد،انتخابات و امتحانات و .... كوچكترين وقت اضافی برايم باقی نمی گذاشتند ولی حال با اتمام هردوی آنها دوباره آمده ام تا مباحث قبلی را ادامه بدهم، البته با همراهی شما دوستانم كه اميدوارم نوشته هايتان را درباره هر يك از موضوعات اين كتاب در وبلاگ بگذارم.

 

قهرمان پروری و استبدادزدگی ما

خوب درباره قهرمان پروری استبداد زدگی چيزی نمی نويسم فقط توجه شما را به انتخابات اخير و رای مردم ايران جمع می كنم!!!

 

خودمحوری و برتری جويی ما

يك مثال روشن برای اين اخلاق ما اين است كه ما خيلی كم،واقعا كم از كلمه نمی دانم و بلد نيستم استفاده می كنيم.و به قول نويسنده چطور جماعتی تا قبل از اينكه بدانند كه نمی دانند به دنبال دانستن خواهند رفت؟ يكی از ميهمانی هايی را كه به تازگی رفته ايد در ذهنتان مجسم كنيد،خوب، خواهيد ديد كه همه درباره هر موضوعی اظهارنظر می كنند از سياست گرفته تا پزشكی! همه خود را در هر موضوعی كارشناس می بينند و بی نياز از كمك متخصص يا رفتن به دنبال كسب تخصص.

+ نوشته شده در 23:43 توسط فائزه.
جمعه ششم خرداد 1384

با تاريخ بيگانه ايم

 

تاريخ اين ايام را                                                 هركس كه خواهد خواند

جز اين سخن از ما نخواهد راند:                            اين نسل سردرگم

بر توسن انديشه هايشان لنگ                             فرسنگ در فرسنگ

جز سوی تركستان نمی رانند                               تاريخ پيش از خويش را باری نمی خوانند

 

تا حال با خود فكر كرده ايد كه چرا تمام تاريخ ما اين قدر پر از اتفاقات تكراری است؟ چرا نحوه ی به سلطنت رسيدن،فرمانروايی كردن و سقوط شاهانمان،همين طور نحوه ی مخالفت مخالفين با آنها در تمام تاريخ سرزمينمان اين همه شبيه هم است؟ تنها جوابی كه به ذهن می رسد نا آشنايی ما با تاريخ است،همين.و شايد اگر كمی به اين موضوع فكر كنيم به اين نتيجه برسيم كه كه اگر نخواهيم همه چيز را دوباره و چندباره تجربه كنيم باید تارذيخ را جدی تر بگيريم چرا كه هرگز قادر نخواهيم بود بدون شناخت ديروز امروز و فردای بهتری برای خود بسازيم.

 

حقيقت گريزی و پنهان كاری ما

 

فقط يك سوال شما وقتی با حقايقی كه مطابق ميل يا خواسته ی شما نيستند روبرو می شويد چه عكس العملی نشان می دهيد؟

 

ظاهرسازی ما

 

درباره ی ظاهرسازی مطلب جالبی در وبلاگ زنانه ها نوشته شده بود،كه عينا نقل می كنم:

"راستی آیا هنوز در ایران اتاق مهمانی داریم؟ یعنی هنوز اتاق مخصوصی در خانه به اسم اتاق میهمان وجود دارد؟
در خانه ما چنین اتاقی وجود داشت. به دلیل شغل پدرم،خانه زیاد عوض کردیم،یعنی در اصل من شخصا "بچه محل" جایی نیستم. کودکی ام در شهرستانها و بعد هم در محلات مختلف تهران گذشت. و در همه خانه ها که داشتیم ، اتاقی به عنوان اتاق مهمان یا مهمانخانه داشتیم.
یادم می آید زمانی را که ما بچه ها اتاق مستقلی برای خودمان نداشتیم،ولی مهمان خانه براه بود. بزرگترین و دلباز ترین اتاق خانه،با مبلهای شیک و ویترین و خلاصه همه چی.ما بهش میگفتیم اتاق ارواح چون روی مبلها ملافه کشیده شده بود که ما بچه ها کثیفش نکنیم.این اتاق به ندرت باز میشد چون ما به ندرت مهمان داشتیم. و همانطور که در کتاب نوشته میوه های درشت برای مهمان کنار گذاشته میشد و نیز بهترین غذای خانه.
باید آبرو داری میکردیم.و برای آبرو داری باید مشکلات و دردهای خانه را زیر ملافه بزرگی میپوشاندیم. یادم می آید روزهایی که پدر و مادر دعوا میکردند،نه سر مهمان شاید،سر چیز دیگری،ولی وقتی مهمان به خانه می آمد،آنچنان با هم رفیق میشدند که ما بچه ها آرزو میکردیم مهمان ها نروند.
ما آبرو داری میکردیم.مثل بقیه ایرانیان.مهمان باید فکر میکرد که ما خانواده خوشبختی هستیم و مبلمان زیبایی داریم و بهترین مواد غذایی را استفاده میکنیم و پرتقالهایمان از درشت ترین ها است.
راستی آیا همین کار را با سرزمینمان نمیکنیم؟ دردها و رنجهایمان را زیر ملافه های بزرگ پنهان میکنیم و مبلهای زیبا و پرتقال های درشت را به میهمانان عرضه میکنیم.
بیش از نیمی از شهروندان سرزمین ما زیرخط فقر زندگی میکنند،فحشا،کودکان خیابانی،کودکان فراری.
راستی فکر میکنید این کودکان خیابانی غذای خود را در رستوران برج عاج صرف میکنند و باقی آن را هم در داگ بگ به خانه میبرند ؟
میدانید که مصرف چسب بین کودکان خیابانی زیاد شده است؟ میدانید که چسب مایع را در کیسه های پلاستیکی میریزند و آن را استشمام میکنند،و از این طریق نعشه میشوند؟
آمار های فقر که از طرف خود دولت منتشر میشود را میخوانید؟ یا به تندی روزنامه را ورق میزنید و به خود میگویید انشاالله که درست میشود؟
با چه کسی تعارف میکنید؟ چه کسی به مهمانی ویرانسرای ما آمده است که چنین سعی میکنید حقایق را زیر ملافه بزرگ پنهان کنید؟
در زمان شاه،فیلمی به نام دایره مینا سر و صدای زیادی کرد.صحنه ای در آن فیلم فروش غذای پس مانده بیماران بیمارستان ها به مردم جنوب شهر بود. غذایی که حتی از نظر ظاهری هم تمیز نبود فقط گرم بود.این صحنه حقیقی بود.من بعد ها بارها این صحنه را در خیابان های جنوب شهر به چشم دیدم. پس مانده های غذای رستورانها گرانتر فروخته میشد.چون از خطر بیماری های بیمارستانی بری بود.  اما در جشنهای دو هزار و پانصد ساله،حلب آبادها را که در مسیر حرکت میهمانان خارجی جشن بود، پشت حصار های چوبی پنهان کردند،و حصار ها را تماما سفید رنگ کردند.همان ماجرای مهمان خانه و پرتقال های درشت و ملافه ای که دردها را به خوبی میپوشاند.
"

 

اين شما و اين هم بحث اين هفته ی ما،نظر شما چيست؟

+ نوشته شده در 15:34 توسط فائزه.
چهارشنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1384

اول از همه بابت اين همه تاخير عذرخواهی می كنم،درسه و هزار مصيبت!

و دوم جامعه شناسی خودمانی،

مطمئنا همه ی شما تا به حال بارها و بارها از خود اين سوال را پرسيده ايد كه چرا ما اين حد عقبمانده و درمانده ايم؟ چرا با وجود گذشت سال های بسيار از زمانی كه ما برای اولين بار به فكر عدالتخانه و ترقی و... افتاديم،هنوز هم به آنها نرسيده ايم؟ و هزاران چرای مشابه ديگر.گروهی در پاسخ به اين سوالات تمامی تقصيرها را به گردن يك عامل خارجی مثل استعمار و استبداد و ... می اندازند غافل از اينكه عوامل اين چنينی در بسياری از نقاط جهان بوده اند پس چرا در اين سرزمين ها چنين اثری نگذاشته اند؟ چرا هند مستعمره هم اكنون دارای يكی از قويترين دموکراسی هاي دنياست؟ يا ژاپن ويران شده بعد از جنگ جهانی اينك يكی از ابرغول های اقتصادی دنيای ماست؟

نويسنده در پاسخ به اين پرسش ها علت را در "ما"ی ايرانی جستجو می كند.مايی كه باعث شده عواملی كه در يك سرزمين ديگر زمينه ساز رشد بيشتر بوده اند در سرزمين ما عامل عقب ماندگی شوند.

راستی اين مای ايرانی چگونه مايی است؟

+ نوشته شده در 18:59 توسط فائزه.
شنبه دهم اردیبهشت 1384

جامعه شناسی خودمانی (چرا درمانده ايم؟)

 

نوشته ی حسن نراقی

نشر اختران

چاپ اول 1380

چاپ دهم 1383

 

يك كتاب تحليلی با زبان ساده،يعنی از نوعی كه در اين سرزمين زياد نمی شود زياد ديد آخر ما به ساده نگری و پيچيده گويی عادت كرده ايم!

فهرست مطالب را می نويسم خودتان قضاوت كنيد:

«مقدمه

با تاريخ بيگانه ايم

حقيقت گريزی و پنهان كاری ما

ظاهر سازی ما

قهرمان پروری و استبداد زدگی ما

خودمحوری و برتری جويی ما

بی برنامگی ما

رياكاری و فرصت طلبی ما

احساساتی بودن و شعارزدگی ما

ايرانيان و توهم دائمی توطئه

مسئوليت ناپذيری ما

قانون گريزی و ميل به تجاوز ما

توقع و نارضايی دائمی ما

حسادت و حسدورزی ما

صداقت ما

همه چيز دانی ما

و نمونه های ديگر از خلقيات ما

و اما سخن آخر»

به نظر من اين كتاب به قدری مفيد به حال ماست كه می توان درباره ی تك تك تيترهايش بحث كرد نظر شما چيست؟

+ نوشته شده در 19:41 توسط فائزه.
جمعه دوم اردیبهشت 1384
نقطه پایان بر خرمگس

خيلی حرف ها می شد درباره ی اين كتاب گفت كه نگفتيم و نگفتيد.

آرتور شايد نماد انسان بود،زمانی كه به تنهايی اش در انسان بودن پی می برد،شايد!

شايد هم نماد انسانی كه به شناخت انسان با همه ی رذالت ها و خوبی هايش راه می برد،شايد!

شايد نماد يك مبارز بود،يك مبارز آزادی از استعمار،شايد!

شايد هم مبارزه با استحمار،شايد!

شايد اين كتاب داستان زندگی همه ی ماست زمانی كه تصميم می گيريم فراتر از آن چيزی باشيم كه برايمان در نظر گرفته اند،شايد!

شايد ...

هر چيزی بود هر كدام ما آرتور و داستان را همان طوری ديديم كه می خواستيم ببينيم.يا به قول مولوی هر كسی از ظن خود شد يار من...

هرچه بود و هرچه گفتيم به هر حال می خواهيم نقطه ی پايانی بر آن بگذاريم.منتظر نظرات نهايی تان درباره ی كتاب هستم.

 

دوستان من رفيق اعلی يك كتاب عرفانی بود،خرمگس يك كتاب اجتماعی،دوست داريد كتاب بعدی در چه زمينه ای باشد؟ مذهبی،تاريخی،اجتماعی يا...

 

+ نوشته شده در 23:33 توسط فائزه.
جمعه نوزدهم فروردین 1384

در ابتدای مطلب فقط اين نكته را يادآوری می كنم كه ارائه نظرات مختلف در اين وبلاگ كه حتی ممكن است در تضاد با هم باشند نشانه ی نفی نويسنده ی آن نظرات نيست بلکه تنها هدف ارائه ی نظرات مختلف و ايجاد بستری است كه در آن بتوان كتاب خواند و درباره ی آن گفتگو كرد.

در همين راستا من چند كلمه ای راجع به نظر دوست عزيزم مداد سياه می نويسم كه اميدوارم بتواند شروعی باشد بر اين بحث.

مفهوم كلی كه مداد سياه از اين كتاب برداشت كرده بودند ضد مذهبی بودن آن است.كه من به طور كلی با اين نظر مخالفم! به نظر من اين كتاب بر ضد همه ی آن چيزهايی است كه به نام مذهب(توجه كنيد با توجيه مذهب و مذهبی ها) در جامعه جريان دارند.به عنوان مثال خرمگس در قسمتی از كتاب بيماری و مشكل جامعه اش را طرز فكری مذهبی می داند كه در آن انسان گرايش بيمارگونه ای برای برپا داشتن يك بت و پرستيدن آن دارد.يا در جای ديگر خطاب به مونتانلی می گويد "ما مرتدين بر اين عقيده ايم كه اگر مردی ناگزير از تحمل چيزی است باید آن را به بهترين وجهی تحمل كند و اگر در زير آن پشت دوتا كند وای بر احوال او.اما يك مرد مسيحی مويه كنان به خدا يا مقدسين خود روی می آورد و اگر آنان ياريش ندادند هميشه قادر به يافتن پشتی است كه بار خود را بر آن انتقال دهد".

به نظر من اين كتاب می خواهد به چيزهايی حمله كند كه به نام مذهب و در واقع برای توجيه ظلم ها ،استثمار ها،استعمارها و استحمارها در جامعه ترويج می شوند.نظر شما در اين باره چيست؟

+ نوشته شده در 22:40 توسط فائزه.
سه شنبه نهم فروردین 1384

يك خبر خوش:دوست عزيز ما مهدی عزيز زحمت كشيده و خرمگس را به فرمت پی دی اف درآورده اند كه در آدرس زير موجود است:

https://www.sharemation.com/shabbeesobh/ketabkhaneh/kharmagas.pdf?uniq=-7z8ez8

 

البته فرمت ورد آن را هنوز هم می توانيد از گروه جام جهان نما در ياهو داون لود كنيد.

+ نوشته شده در 11:38 توسط فائزه.
شنبه بیست و نهم اسفند 1383

خلاصه ای از بخش اول كتاب:

 

در بخش اول با شخصيت جوانی پاك،ايده آليست و حساس به نام آرتور برای اولين بار در سيمنار علوم الهی روبرو می شويم در حالی كه با كشيش مهربان و دلسوزی به نام مونتانلی صحبت می كنند.

آرتور كه به تازگی مادر خود را از دست داده (و از طرف خانواده اش نيز هيچ محبتی نمی بيند)، بی نهايت به مونتانلی علاقه مند است.

اما نكته ی مورد توجه اين است كه با وجود اين علاقه،او به جمعيت ايتاليای جوان(جمعيتی كه برای رهايی ايتاليا از سلطه ی اتريش تلاش می كند) پیوسته است.و در توجيه اين كار خود به پدر می گويد كه خداوند اين مسئوليت را بر دوش او گذاشته است.آرتور جوان بی نهايت مذهبی است و سعی دارد آرمانش را مذهبی كند و در عين حال مذهبش را به رنگ آرمانش دربياورد.

در همين روزها سمت اسقفی به پدر پيشنهاد می شود و او به رم می رود،گرچه قبل از رفتنش به آرتور می گويد كه اگر او بخواهد اين كار را نخواهد پذيرفت.كشيشی كه جای او را گرفته به اعترافات آرتور درباره ی حسادتی كه به همرزمش بولا به خاطر علاقه ای كه به دوست دوران كودكی اش جما دارد،گوش می دهد،اما برخلاف قوانين كاتوليك ها تمام اين اطلاعات را در اختيار پليس قرار می دهد و باعث دستگيری آرتور و عده ی زيادی از اعضای ايتاليای جوان می شود.

سرانجام آرتور از زندان آزاد می شود و در حالی كه عذاب وجدان رهايش نمی كند در بيرون زندان با جما روبرو می شود و جما بدون اينكه منظور آرتور را از مقصر بودنش بفهمد او را متهم كرده و با زدن سيلی بر صورتش او را در خيابان رها می كند.

آرتور دل شكسته به خانه می رود و سعی می كند قبل از آمدن برادر و زن برادر منفورش خودكشی كند ولی موفق نمی شود و دومين ضربه را می خورد،او می فهمد كه حاصل رابطه ی غيرقانونی مونتانلی و مادرش بوده است.

تصميمش را می گيرد،صليب بر ديوار را می شكند،و با نوشتن نامه ای برای پدر در حالی كه وانمود می كند خود را در دريا غرق كرده است سوار بر كشتی در حالی كه هيچ چيزی به جز قلبی شكسته و ايمانی از دست رفته به همراه ندارد كشور را ترك می كند.

 

دوستان عزيز من اميدوارم به من كمك كنيد تا واقعا در اينجا با هم كتاب بخوانيم.نظراتتان را درباره ی اين قسمت از كتاب برای من بنويسيد.لازم نيست درباره ی ارزش ادبی يا سبك يا... صحبت كنيد،بلکه درباره ی آرتور،كارش،شخصيتش،كارهايش و يا هرچيز ديگری كه در اين كتاب نظر شما را به خود جلب كرده و يا برايتان سوال برانگيز شده بنويسيد،من منتظرم.البته دو نفر از دوستان عزیزم امید و مداد سیاه نظرشان را برای من فرستاده اند که در پست بعدی این مطالب را خواهید دید.

+ نوشته شده در 11:30 توسط فائزه.
یکشنبه بیست و سوم اسفند 1383
تا جمعه...

سلام به همه ی دوستان،

سياوش عزيز يادآوری به جايی كردند و آن اينكه ما هيچ زمانی برای مطالعه ی كتاب تعيين نكرده ايم. فكر می كنم همه ی ما می توانيم مطالعه ی قسمت اول اين كتاب را تا روز جمعه تمام كنيم، اميدوارم تمام نظراتتان را درباره ی اين قسمت از كتاب تا آن روز برای من بفرستيد تا من هم نظرات شما را در وبلاگ قرار بدهم،(ترجيحا درباره ی مضمون كتاب تا قالب آن تا از تخصصی شدن بیش از حد جلوگیری کنیم).

منتظر خواندن نوشته های شما دوستان كتاب خوانم هستم.

+ نوشته شده در 23:12 توسط فائزه.
پنجشنبه بیستم اسفند 1383
خرمگس

خرمگس

 

نويسنده :اتل ليليان وينيچ

ترجمه :خسرو همايون پور

 

خرمگس كتاب عجيبی است.بار اول كه اين كتاب را خواندم 15 سال بيشتر نداشتم،و صفحات پايانی كتاب را در حالی می خواندم كه پرده ای از اشك جلوی چشمانم را گرفته بود! كمند كتاب هايی كه خواندنشان تا اين حد می تواند احساسات انسان را به كار بگيرد.از نظر معنای نهفته در كتاب هم باید آن را بخوانيد،همين!

 

قسمتی از مقدمه ی ناشر درباره ی اين كتاب را با هم بخوانيم:

«... خرمگس آن چنان رمان قدرتمند،جذاب و پر كششی است كه تنها با حساسيتی شاعرانه می توان بدان راه يافت.نثر گسترده و منطقی وينيچ چنان در اوج قدرت و كمال است كه جز با هر دم كتاب را بستن و تحسين كردن نمی توان آن را به پایان برد.

هر كلمه نه يك واژه كه تجسم يك حس عميق است.كلمات آن چنان فصيحانه بيان می شوندكه نه در ضمير بلکه در عمق قلب،در گوشت و خون می نشينند... نويسنده آن چنان از هر كلمه كار می كشد و به جا آن را مطرح می كند كه هيچ كلمه ای را جز انتخاب او نمی توان پذيرفت و حتی معادل آن را نيز نمی توان به كار برد.وی قدر افعال و توصيفات و حالات را می داند و تمامی عواطف دراكه ی زنانه ی خويش را با غنايی شاعرانه و بينشی دقيق در اين اثر به كار گرفته و از اين راه آن چنان وحدتی موزون به سراسر كتاب و روح كلی اثر بخشيده كه دل ها را به لرزه و عقل ها را به اعجاب می كشاند و اين همه تازه اول كار است.

تصويرهايی كه ارائه می دهد همگی در نهايت كمالند و هنگامی كه خواننده تصور می كند اوج تأثير پایان يافته است،موجی ديگر و كامل تر در پی آنها می رود و به راستی خرمگس از آن معدود رمان هاييست كه نقش آن سال های سال در عمق قلب آدمی حك می شود و با گذران زمان هرگز نمی زدايد...»

 

+ نوشته شده در 19:46 توسط فائزه.
چهارشنبه دوازدهم اسفند 1383

فصل دهم:خدا،اين نور جاودانه

 

بر زندگی اكثر آدم ها وجود پدر و مادرشان سايه افكنده است،و همانی می شوند كه آنها می خواهند. ولی فرانچسكو از اين دسته نيست از شبيه سازی زندگيش با زندگی آنها و انجام آنچه كه انتظار آن را دارند از زمان محاكمه دست كشيده است،او به سوی خدا بازگشته است،خدايی كه آن را در همه ی جهان حاضر می بيند،در همه ی طبيعت.و سوز و گداز عشق مادرش را به سراسر جهان می برد تا همه را دوست داشته باشد.خدا در آواز اوست،آوازی كه حتی گرگ ها را به سوی او جلب می كند!

 

"اگر بخواهيم انسانی را بشناسيم باید ببينيم زندگی او در نهان به چه كسی گرايش دارد و بيش از همه با كه سخن می گويد،حتی هنگامی كه به ظاهر روی صحبتش با ماست.همه چيز بسته به آن شخص ديگری است كه او برای خويشتن برگزيده است و در سكوت با وی سخن می گويد،آنكه به خاطر او در پی دليل و علت می رود و به عشق او زندگی خويش را آن گونه كه هست ساخته است".

 

"عشق بزرگسالانه و پخته و معقول وجود ندارد.هيچ بزرگسالی با عشق چهره به چهره نمی شود و تنها كودكان با آن روبرو می گردند،تنها روح كودك كه روح فراغت و دل آسودگی است و روح بی روحی است،عشق را درمی يابد...روح كودك همواره تازه است و پیوسته به سوی ابتدای جهان و نخستين گام های عشق رهسپار است.انسان خردمند انسانی است پر و انباشته و ساخته و پرداخته.انسانی كه روح كودكانه در وجودش است،در نقطه ی مقابل انسانی است كه پايبند وجود خويش است.چنين انسانی از خويشتن بركنده شده و در تولد هر چيز از نو زاده می شود و به ابلهی می ماند كه توپ بازی می كند يا قديسی كه با خدای خويش سخن می گويد،و يا هر دو".

 

                                                               *  *  *

فصل يازدهم:می گوييد دوستم می داريد،اما اندوهگينم می سازيد

 

فرانچسكو همزمان با جنگ های صليبی چند ماه به فلسطين می رود.اما بعد از چند ماه بازمی گردد چرا كه معتقد است هيچ سرزمين مقدسی وجود ندارد،يا همه ی زمين مقدس است يا هيچ جای آن.بازمی گردد و به سراغ شاگردانش می رود او آيينی پديد آورده است اما گروندگان به او تنها آزارش می دهند.مشتاق پيوستن به اويند به شرط آنكه قواعد آن تغيير يابند.او آيين ساده ای دارد با اصولی ساده:«نشاط روح داشتن،غم فردا نخوردن،به جمله ی زندگی ها توجه كامل نمودن.شادكامی تعلق نپذيرفتن از هيچ چيز و شگفتی مأنوس بودن با حضور همه چيز».او خواهان نابودی فقر در دنياست اما فقط توانسته بر تعداد رداپوشان بيافزايد.پس برای بار دوم از همه می برد و اين بار بريدنی سخت تر از بار اول،به جنگل می رود،عزلت می گزيند و دچار بيماری چشم می شود.در اواخر عمر غزل آفتاب را می نگارد و در آن می نويسد:"ستايش تو راست كه خواهرمان مرگ را ارزانيمان داشتی"،

و چشمانش را به آرامی می بندد.همچون يك كودك است،كودكی كه بی هيچ دليل آشكاری از بازی كردن بازمی ايستد و به يكباره رنگ از رخساره اش می پرد و بی حركت می ماند و خاموش می شود و ديگر كاری به جز خنديدن نمی كند!

 

"از شما می پذيرم كه عشق امری درك ناشدنی است.اما آنچه دركش محال باشد،زيستنش بس ساده است".

 

"وقتی نتوانند كسی را در امواج تحقير غرقه سازند،در آغوش خويش آن قدر می فشارند تا خفه اش كنند".

 

                                                            *  *  *

فصل دوازدهم:تصوير ناپاك و شمايل مقدس

 

قرن سيزدهم از آن جنگاوران،دين ياوران و سودا گران بود اما قرن بيستم تنها از آن سوداگران است.در قرنی زندگی می گنيم كه فقرا را زباله می نامند و از عمليات پليس بر ضد آنها به عنوان پاكسازی اجتماعی ياد می كنند! و اين چيزی به جز سنگدلی بيرحمانه ی زبان و قانون نيست،راستی با فقر چه باید كرد؟

 

حرف های من درباره ی اين كتاب به پایان رسيد.شما نظری نداريد؟

+ نوشته شده در 22:41 توسط فائزه.
دوشنبه دهم اسفند 1383

فصل نهم:اردوی زنان و لبخند خدا

 

فرانچسكو همه ی زندگان را برابر می داند چرا كه همه از ذات نامتناهی خداوندند و اين تنها حقيقتی است كه به آن معتقد است.

سرانجام يك زن در زندگی فرانچسكو قدم می گذارد:كلارا،زيبارويی كه پدر و مادرش از ترس زيباييش می خواهند او را به ازدواج مردی درآورند،چرا كه ازدواج عشق را می فرسايد و كلارا را به جايگاه جديتی می كشاند كه جايگاه دنياست.ولی او نيمه شب با فرانچسكو می گريزد.اين دو برای اين آفريده شده اند كه دمساز هم باشند.با هم و جدا از هم زندگی می كنند،فرانچسكو با حيوانات،گياهان،پرندگان و مردان و كلارا با دختران،آنان از نظر مكانی جدا از هم اند ولی ميان ارواحشان گفتگويی بی پایان برقرار است.مصاحبانی ممتازند كه هردو از يافتن هم به وجد آمده اند چرا كه همه چيز را می شنوند، حتی سكوت ها را،حتی آنچه را كه در سكوت هم نمی توانيم با خود بگوييم.

آمده است كه روزی كه فرانچسكو برای ديدن كلارا به صومعه ی خواهران رفت مردم از دور ديدند كه حريقی عظيم در آنجا رخ داده است ولی زمانی كه خود را برای خاموش كردن آتش به آنجا رساندند تنها فرانچسكو و كلارا را ديدند كه بر سر سفره ای فقيرانه نشسته اند و نوری عظيم ميانشان می درخشد!

 

"زنان نفس زندگی اند چرا كه زندگی نزديك تر از هر چيز ديگر به لبخند خداست.زنان به نيابت خدا پاسدار ساحت زندگی اند.احساس زلالی كه از زندگانی گذرا در دل می نشيند و حس ريشه داری كه از حيات جاودان در كنه روح ماست،همه از وجود آنان برمی خيزد".

 

"مردمان ناآگاهانه زبان به نفرين و آفرين می گشايند و از همين روست كه وقتی يكِ از اين دو سخن درباره ی موضوع يا سخنی بيان می كنند،لحظه ای بعد می توانند عكس آن را نيز درباره ی همان موضوع يا شخص بر زبان رانند".

 

"تفاوت ميان زن و مرد به لحاظ جنسيت آنان نيست،بلکه به دليل جايگاهشان است.مرد كسی است كه با سنگينی و جديت و با دلی بيمناك از زن،بر جايگاه مردی خويش تكيه می زند.زن كسی است كه در هيچ جايگاهی قرار نمی گيرد و جايگاه خويش را نيز نمی پذیرد و در عشقی كه پیوسته آن را می طلبد و می طلبد و می طلبد،محو می گردد.اگر اين تفاوت همواره ميان زن و مرد حايل باشد،مايه ی يأس و نوميدی می شود.تنها چيزی كه مرد درباره ی زن می داند،بيمی است كه از او به دل دارد و از اين روست كه به شناخت او راه نمی برد.با اين همه سرچشمه ای از نور و پاره ای از وجود خدا در نهاد مرد نهفته است،چرا كه سودای لبخند زن را در سر دارد و برای چهره ی او كه نور دل آسودگی در آن می درخشد،چنان دلتنگ می شود كه توان غلبه بر آن را از كف می دهد.برای مرد همواره اين امكان هست كه به اردوی زنان و لبخند خدا بپيوندد.برای اين كار كافی است تنها يك حركت انجام دهد، حركتی مانند آنگاه كه كودكی با تمامی قوا خود را به جلو پرت می كند و از زمين خوردن يا مردن هراسی به دل راه نمی دهد و سنگينی جهان را به فراموشی می سپارد".

+ نوشته شده در 23:43 توسط فائزه.
پنجشنبه ششم اسفند 1383

فصل ششم:نگاهم كن،من می روم

 

فرانچسكو به جرم دادن پول پدرش به يك كشيش برای تعمير يك كليسا به درخواست پدر و توسط اسقف محاكمه می شود. او در مقابل همه ی سخنان پدر هيچ نمی گويد،تنها در پایان لباس های خود را از تن درمی آورد و به عنوان خسارت آنها را به پدر خويش می دهد و می رود،می رود به سوی يگانه همسر و معشوقش،يگانه پدر و مادرش،به سوی زندگی!

 

"در زندگی زمانی هست كه والدين فرزند را می پرورند و پس از آن زمانی فرامی رسد كه او را از پروردن خويش باز می دارند.تنها فرزند می تواند فرق ميان اين دو زمان را تشخيص دهد و چاره ی كار را كه همانا رفتن است دريابد.نبايد ستيزه كرد.ابدا ً نبايد ستيزه كرد.بايد رفت.برای پسران هيچ چيز زيان بارتر از آن نيست كه رودروی پدران خويش بايستند.چرا كه وقتی با كسی به مخالفت برمی خيزيم،كمابيش همرنگ او می شويم.پسرانی كه به خود جسارت می دهند و با پدرانشان به ستيزه برمی خيزند،خود نيز در شامگاه زندگانی خويش به طرز شگفت آوری همانند آنان می شوند".

 

"آنچه باید از آن گذشت پول نيست،زندگی است و آن را نبايد به كسانی داد كه حرفه شان سخن گفتن از آن در آيين عشای ربانی است،بلکه به كسانی كه برای ناليدن هم زبان ندارند".

 

                                          *   *   *

فصل هفتم:چهارهزار سال و ذراتی از غبار

 

فرانچسكو در جنگل با شاخ و برگ درختان برای خود خانه ای می سازد.كسانی كه او را می بينند خبر می آورند كه او همواره يا در حال نيايش است يا بر روی سبزه ها خوابيده است!حيوانات و پرندگان در اطراف او جمع می شوند و او ...

 

                                                           *   *   *

فصل هشتم:الاغی كه برادر من است

 

فرانچسكو از تن خود اين گونه سخن می گويد:الاغی كه برادر من است!خود را از بند جسمش رها می كند ولی آن را نفی نمی كند چرا كه برای اوج گرفتن به همين تن نيازمند است.

در همين زمان است كه دوازده نفر به گفته هايش ايمان می آورند و او آيينی تدوين كرده و به پاپ عرضه می كند تا آنها را به رسميت بشناسند.او پيروانش را از مسكن گزيدن در كليساها و... بر حذر می دارد.آيين او آيين فقر است،فقری كه انتخاب می شود،نه فقری كه تحميل شده است.

 

"حقيقت هيچ گاه به قدر زمانی عظمت نمی يابد كه بر زبان آورنده ی آن تحقير و خوار می شود".

 

                                                            *   *   *

 با دو پست دیگر مطالبی که من برای این کتاب تهیه کرده بودم به پایان می رسد.بیایید از همین حالا درباره ی کتاب بعدی فکر کنیم

+ نوشته شده در 22:44 توسط فائزه.
سه شنبه چهارم اسفند 1383

فصل سوم:لطافت بيهودگی

 

فرانچسكو به دنيا آمده و در حال سپری كردن دوران كودكی خود است،دورانی كه در تاريخ هيچ ذكری از آن نشده است،چرا كه دوران كودكی را دوران بطالت و بيهودگی می دانستند.اما نويسنده از اين دوران اين چنين ياد می كند:"فرانچسکو,خادم و دوست رفیق اعلی,تا حدود بیست سالگی به لطافت زیست".و همين لطافت بود كه بعدها از او يك مرد بزرگ ساخت.

 

جملاتی كه به نظرم جالب يا سوال برانگيز بودند:

 

"دوران کودکی آن چیزی است که سراسر زندگی را می سازد.چه چیز دوران کودکی را می سازد؟ سهمی از آن را والدین و اطرافیان.سهم دیگر را مکان ها,افسون مکان ها.و مابقی آن را پروردگار,همو که تقریبا تمامی سرنوشت آن را رقم می زند.اما پروردگار کودک تنها خداوند کتاب مقدس نیست... پروردگاری است که به مانند مادری تندخو,به یک حرکت هم نوازش می کند و هم سیلی می زند".

 

"تقدس تباه کننده کودکی نیست,بلکه به کمال رساننده آن است.اگر بخواهیم مابقی مطلب را دریابیم و به جزئیات بیشتری پی ببریم,باید احوال کودک را با مطالعه درحال و روزبزرگسالان کشف کنیم.عظمت روح با بزرگی جسم رابطه معکوس دارد.هر چه قامت بلندترمی شود,بزرگی جسم می افزاید و عظمت روح می کاهد.تقدس قوانین بلوغ را وارونه می سازد:بزرگسالی شکوفه می شود وکودکی میوه". (و درست به همين خاطر است كه به نظر ما آدم بزرگها كارهای امثال فرانچسكو احمقانه اند!)

 

                                                            *  *  *

فصل چهارم:اسب شاخدار،سمندر و جيرجيرك

 

فرانچسكو 20 ساله شده است.در مغازه ی پدر پارچه می فروشد.زيباروست و زيبارويان بسياری را به سوی خود جلب می كند.به هيچ چيز فكر نمی كند و وقتی از او درباره ی آينده اش می پرسند می گويد شهسواری بزرگ خواهد شد،با شاهزاده خانمی ازدواج خواهد كرد كه برايش فرزندان بسيار به ارمغان می آورد!فرانچسكو خود را دوست دارد و از همين جاست كه عشق به خدا متولد می شود.عده ی زيادی در همين مرحله می مانند اما سرنوشت او به گونه ای ديگر است،جنگی رخ می دهد و فرانچسكو در آن شركت می كند.اما در ميانه ی جنگ اسير می شود و پس از يك سال بيمار به خانه باز می گردد.

 

جملاتی كه به نظرم جالب يا سوال برانگيز بودند:

 

"جلوه گاه رفيق اعلی در شيرينی زندگی و عشق به خويشتن است و در اين جايگاه است كه از ديد اخلاق باورانی كه در آذرخش های آسمان يا در گورهای استغفار به دنبال او می گردند ،ناشناس و مخفی می ماند و آنان را ريشخند می كند.عشق به خويشتن همان نسبتی را با عشق به خدا دارد كه گندم نارس با گندم رسيده.ميان اين دو گسستی وجود ندارد و تنها گسترش بی پایان برقرار است". (چقدر با اين باور كه فكر می كنيم برای دوست داشتن خدا باید برای خودمان و خواسته هايمان هيچ ارزشی قائل نشويم فرق می كند!)

 

"جايگاه راستين زندگی ما همان مكانی نيست كه روزهايمان را در آن سپری می كنيم،بلکه جايی است كه در آن اميد می بنديم بی آنكه بدانيم چه چيز اميدوارمان ساخته است،جايی است كه در آن آواز سر می دهيم بی آنكه بدانيم چه چيز به آواز خواندنمان واداشته است".

 

                                                            *  *  *

فصل پنجم:چند واژه ی يأس آور

 

بيمار است،بيشتر از آنكه جسمش بيمار باشد روحش بيمار است.ديگر اين زندگی را نمی خواهد ولی از رها كردن همه چيز می ترسد.آنچه بيمارش ساخته ترس از رسيدن لحظه ایست كه قدرت انجام هيچ كاری را نداشته باشد،و همين هيچ است كه او را به دودلی و كورمالی و لكنت و عاقبت به بازگشتن به راه های پيشين وامی دارد.دوباره جنگی درمی گيرد و فرانچسكو عازم می شود ولی از ميانه ی راه بازمی گردد،چرا كه رفيق اعلی با او سخن گفته است.بعد از بازگشت تنها وقت می گذراند ديگر نه جنگ ،نه سوداگری،هيچ كدام وسوسه اش نمی كنند،تنها آواز می خواند و آواز می خواند.از مردم جدا می شود.مدتی به مرمت كليساهای متروك می پردازد،به رم می رود... اما هنوز سايه ای ميان او و خدا،او و شادمانگی اش هست،پس به جذام خانه آسيزی می رود و جذاميان را در آغوش می كشد و ديگر روحش هرگز از آنجا خارج نمی شود،چرا كه سرای رفيق اعلی را يافته است!

"حقيقت خارج از وجود ما نيست.حقيقت در شناختی نيست كه از آن پيدا می كنيم،بلکه در نشاطی است كه به ما ارزانی می دارد". (بياييد تمام آن چيزهايی را كه فكر می كنيم حقيقت اند با اين جمله محك بزنيم،نتيجه چه می شود؟)

+ نوشته شده در 16:46 توسط فائزه.
یکشنبه دوم اسفند 1383

سلام.یکی از دوستان گفته که من تا کی می خواهم در سایه بوبن باقی بمانم؟دوست عزیز من از ابتدا گفتم که قصد ما تحلیل یک کتاب است و برای تحلیل هر کتابی زمان لازم است.معتقد نیستم که این کار را دارم به صورت علمی انجام می دهم قصد من این است  که فقط گامی بردارم به این سمت.پس اگر به نظرتان این کار من زیاده از حد طول می کشد راه حلی برای کوتاه تر شدن آن پیشنهاد کنید.(در پرانتز باید بگویم من روی همکاری دوستان کتاب خوان زیاد حساب کرده بودم که هیچ خبری نیست!)

 

فصل دوم:وانگهی قديسی وجود ندارد

 

روانشناسان معتقدند كه پايه های شخصيت هر انسانی در سه سال اول تولد او ريخته می شوند. و شخصيت فرانچسكو را مادرش در اين سه سال پايه می ريزد.مادری از سرزمين پرووانس،مادری از سرزمين عاشقان،سرزمينی كه در آن مردان سلامت جنگاوی خويش را در تب و تاب آوازی از دست می دهند!و همين مادر است كه با روياهايش و آوازهايش فرانچسكو را می سازد.در واقعيت اين فصل،فصل ِ تقديس مادران است.فصل تقديس كسانی كه همه ی وجودشان را،همه ی زيباييشان را در فرزندانشان می دمند.و شايد يادآوری كننده ی اين اصل مهم كه در پشت سر هر انسان بزرگی يك مادر بزرگ وجود دارد كه شايد هرگز مشهور نباشد و نشود ولی او بوده كه با روياهايش كودكش را شكل داده است.فكر می كنم خود جملات بوبن در اين زمينه روشن كننده تر باشند.

 

جملاتی كه به نظرم جالب يا سوال برانگيز بودند:

 

"او زنی زیباست چون عشق خویش را به مانند جامه ای از تن به در می کند تا با آن عریانی کودک را بپوشاند.او زنی زیباست چون هربارکه به اتاق کودک می رود,خستگی را با گامهایی بلند پشت سرمی گذارد.تمامی مادران ازاین زیبایی برخوردارند.تمامی آنان ازاین درستی وحقیقت و تقدس نصیب برده اند.تمامی مادران از این لطافت بهره مندند که خدا نیز بدان غبطه می خورد- همان یگانه ای که در زیر درخت جاودانگی خویش آرمیده است.بله,شما نمی توانید او را جز درجامه عشق خویش در نظر آورید. زیبایی مادران بی نهایت شکوهمندتر ازعظمت طبیعت است.گونه ای زیبایی است که به تصور در نمی آید,تنها زیبایی است که می توانید برای این زن که مراقب حرکات کودکش است در نظر آورید. اگر چه مسیح هیچ گاه از زیبایی سخن نمی گوید,اما هرگز با چیزی جز آن دمساز نیست,زیبایی در نام حقیقی آنکه همانا عشق است. زیبایی ازعشق پدید می آید". (فكر نمی كنم عظمتی كه در اين جملات پنهان است نياز به توضيحی داشته باشد)

 

"پدران بارجامعه رابردوش دارند.این کار آنهاست کار بزرگ آنها.پدر آن کسی است که در برابر فرزند تظاهر می کند و خویشتن را مظهر قانون و عقل و تجربه که جملگی برساخته جامعه اند,جلوه می دهد.مادر در برابرفرزند تظاهری نمی کند.او در برابر فرزند نیست,گرداگرد آن,درون آن,بیرون آن,همه جای آن است.او فرزند را بر سردست می گیرد و به حیات جاودانه معرفی می کند.مادران بار خدا را بر دوش دارند.این شور و شوقشان,یگانه دل مشغولیشان,زیانشان و تقدسشان است.پدر بودن,ایفای نقش پدری است.مادربودن رازی مطلق است,سری است که با هیچ چیز در نمی آمیزد,امر مطلقی است که با هیچ چیز نسبت ندارد,وظیفه محالی است که با این همه انجام می پذیرد,حتی به دست مادران بد.مادران بد هم با این امرمطلق نزدیکی دارند و با خدا مأنوسند,انسی که پدران هیچ گاه آن را درنمی یابند,چراکه در هوس حفظ مقام و مرتبه خویش سرگردانند.مادران مقام و مرتبه ای ندارند.همزمان با فرزندشان به دنیا می آیند و مانند پدران بر فرزند پیشی ندارند- پیشی حاصل از تجربه,کمدیی که اجتماع هزاران بار آن را بازی کرده است.مادران پا به پای فرزند خویش در زندگی می بالند,وازآنجا که کودک ازبدو تولد مشمول عنایت خداست, مادران از همان ابتدا در رفیع ترین جایگاه قدسی قرار دارند. ازهمه چیز خشنودند,بی آنکه بدانند چه چیز خشنودشان می سازد". (بياييد دوباره اين جملات را بخوانيم،اين بار با دقت بيشتر!)

 

"و اگر چنین است که هر گونه زیبایی نابی از عشق سرچشمه می گیرد,خود عشق از چه پدید می آید,جنس آن از چیست و طبیعت برتر آن از چه سرشتی است؟ زیبایی ازعشق پدید می آید,وعشق ازتوجه.توجهی ساده به سادگان,توجهی ناچیز به ناچیزان ,توجهی زنده به تمام زندگیها". (فكر می كنيد چند درصد عشق هايی كه هم اكنون در جامعه ی ما وجود دارند از اين دسته اند؟)

 

"فرانچسکوی کوچولو که این زمان صورتش را به شیر و اشک آلوده است,از آن رو در آینده تقدسی عظیم می یابد که از این گنج احساس مادرانه بهره می گیرد,وجانوران ودرختان وجمله جانداران را از آنچه مادران همواره برای نوزاد خویش پدید آورده اند,برخوردار می سازد". (كاش همه ی ما می توانستيم از اين گنجينه استفاده كنيم!)

 

"وانگهی,قدیسی وجود ندارد.تنها تقدس وجود دارد که همانا شادی است و بنیان همه چیز است... اگر درباره کسی بگوییم که قدیس است,تنها بدان می ماند که گفته باشیم او با زندگی خویش نشان داده که رسانای فوق العاده ای برای شادی است". (به ما كه فقط می گفتند تقدس برابر است با درد و رنج و گريه و زاری!)

 

"مادران کوچولوهای خود را با شیر و رویا می پرورند.شیر آنها از اعماق وجودشان بالا می آید و از پستانشان که به زخمی خجسته می ماند بیرون می زند.رویای آنها از نهانی ترین ژرفنای کودکی شان سر بر می آورد و در لالایی ها بر لبانشان می نشیند. این ترنم با لطافتی بی نهایت نافذ نوزاد را در بر می گیرد و به عطری می ماند که رایحه آن در طول سالها هرگز محو نمی شود". (در مورد اين جمله هيچ چيزی نمی توانم بگويم،هيچ چيز)

+ نوشته شده در 12:48 توسط فائزه.
جمعه سی ام بهمن 1383

رفيق اعلی

 

نويسنده:كريستين بوبن

مترجم:پيروز سيار

ناشر:طرح نو

 

اين ترجمه مشتمل بر سه كتاب از كريستين بوبن است: رفيق اعلی(1992) – چهره ی ديگر(1991) – ستايش هيچ(1990).

 

کتاب اول: رفيق اعلی

من يك ناقد حرفه ای نيستم و قصد نقد اين كتاب را ندارم،بلکه می خواهم در مورد هر بخش كتاب از چيزهايی صحبت كنم كه به نظرم جالب توجه آمدند.

كتاب اول به قول مترجم روزنه ايست به زندگی فرانچسكوی قديس كه قبل از تولد فرانچسكو آغاز می شود و بعد از مرگش پایان می يابد.

 

فصل اول:پرسشی كه از پاسخ خود نوميد است

 

يك پرسش ساده،من كه هميشه در اين جهان نبوده ام،از كجا آمده ام؟پيش از آن كه زاده شوم كجا بوده ام؟ پرسشی كه حداقل برای يك بار همه كه شده در ذهن همه ی ما مطرح شده است.بوبن يك جواب ساده به آن می دهد،چون خدا دوستمان داشته،دوستمان دارد و دوستمان خواهد داشت.

 

جملاتی كه به نظرم جالب يا سوال برانگيز بودند:

"آنچه درباره ی كسی می دانيم مانع شناخت وی می شود.آنچه درباره ی كسی می گوييم،با اين پندار كه می دانيم چه می گوييم،ديدنش را دشوار می سازد". (يك خصلت ايرانی را به ياد شما نمی اندازد؟ تقديس و تخريب بی دليل!)

"سوداگران و جنگاوران و دین یاوران.این سه گروه قرن سیزدهم را میان خود قسمت می کنند.و طبقه ی دیگری نیز هست که در سایه قرار دارد و چنان در خود فرو رفته که هیچ نوری هرگز نمی تواند بر آن پرتو افکند.این طبقه ماده ی خام آن سه گروه دیگر را تشکیل می دهد.سوداگران رنجبران مورد نیازشان را در آن می جویند.جنگاوران برای تازه نفس ساختن سپاهشان از آن سرباز می گیرند.دین یاوران روح های دلپسندشان را در آن می بویند.سه گروه یاد شده آرزو دارند که به پاداش کار خویش به ثروت و افتخار و رستگاری رسند.اما این طبقه هیچ آرزویی در سر ندارد,حتی گذر زمان,حتی فروخفتن درد.این همان طبقه ی تهیدستان است که متعلق به قرن سیزدهم وبیستم وتمامی قرون واعصار است.همانقدر دیرینه است که خدا,همانقدر خاموش است که خدا,همانقدر در دیرینگی و خاموشی خود گم شده است که خدا". (چرا خدا كه دوستمان دارد،داشته و خواهد داشت فكری به حال طبقه ی چهارم نمی كند؟)

"رویدادهای اندکی به وقوع می پیوندد.جنگها وجشنها وهرآنچه هیاهو به پا می کند,رویداد نیستند. رویداد,پرتوحیاتی است که بر زندگی انسان می تابد.بی خبرو بی جنجال می تابد.رویداد به مانند گهواره است و به سان آن سست و پیش پا افتاده است.رویداد,گهواره زندگی است.

هیچ گاه متوجه وقوع آن نمی شویم.هیچ گاه همعصر امور ناپیدا نیستیم.تنها پس از وقوع آنها,تنها مدتها پس از وقوع آنهاست که حدس می زنیم باید اتفاقی روی داده باشد". (همه ی ما منتظريم كه اتفاقات بزرگ زندگيمان خيلی عجيب و باشكوه اتفاق بيافتند،ولی هميشه آرام از راه می رسند آن قدر آرام كه ما نمی فهميم!)

 

دوستان عزيز با اين شيوه ی صحبت كردن درباره ی كتاب ها موافقيد يا ترجيح می دهيد كه درباره ی كل كتاب يك جا بحث شود؟

+ نوشته شده در 13:45 توسط فائزه.