تبليغاتX
فراتر از بودن
یکشنبه دوم مهر 1385
نوشتن...

 

تقديم به اميد عزيز كه اولين خواننده، منتقد و مشوق كارهايم بود؛

تقديم به همه آماتورهای نازنين كه بسيار به من آموختند و می آموزند؛

و به شبنويس عزيز كه اين روزها بی حوصله شده است؛

 

«نوشتن یعنی بی اشتها شدن. نوشتن یعنی رد كردن خوردنی هایی كه دنیا پیش می نهد و جستن خوراك راستین در لاغر اندامی وحشت آور یك جمله یا در گسترش گرسنه وار آن، خوراكی كه مایه بالیدن می شود، و این جستجو فی نفسه مغذی است.

 

نوشتن يعنی زمانی كه صفحه كاغذ به يكباره ضخامت آسمان ابری را پيدا می كند و برف در آن باريدن می گيرد. آنچه در قلب است، رخنه ای می يابد و به سان توده ای سپيد بيرون می ريزد. نوشتن، انفجار قلب است در سكوت و از پس آن ديگر هيچ، تقريبا هيچ. حروفی كه واژه هايی را می سازند، واژه هايی كه در جمله ها پيش می روند و به هم پيوند می خورند، جمله هايی كه در بامداد زمستان در هم می روند و گم می شوند.

 

روز هايی كه در آنها نمی نويسم بيش از همه اند. به سان وحشيان می آيند و گاه تا بدانجا فزونی می يابند كه سر به هفته ها و ماه ها می زنند. ديگر مرا نمی ترسانند. ديگر از هيچ چيز نمی ترسم، جز از فقدان اين زندگی شريف كه از زندگی من گذر می كند همچنان كه از هر زندگی می گذرد، حتی از فقيرانه ترين و محروم ترين زندگی ها و به ويژه از اين دست زندگی ها. هرگز برنامه ندارم و هيچ روشی را در پيش نمی گيرم. برای نوشتن به همان اندازه قاعده وجود دارد كه برای عشق. در هر دو مورد باید تنها و بی اندرز رفت، بدون اعتقاد به اينكه آدابی باید رعايت شود و شناخت هايی به دست آيد. آنگاه كه آغاز به نوشتن می كنم، از آن روست كه نوشتن پيشاپيش به تمامی اينجا است و تنها در انتظار پاكنويس شدن است. در غير اين صورت، نوشتن بيهوده است، عبث است كه آن را بجوييم و بخوانيم و بخواهيم.

 

نوشتن به سان يك كولی است كه به فواصل زمانی نامنظم نزد من اتراق می كند و بی خبر می رود. اين حق اوست. اين حق ابتدايی كسانی است كه دوستشان می دارم كه بی هيچ توضيحی مرا ترك گويند، بی آنكه برای رفتنشان دليل آورند، بی آنكه درصدد تلطيف آن با دلايلی كه همواره كاذب است برآيند. از كسانی كه دوستشان می دارم هيچ چيز نمی خواهم. از كسانی كه دوستشان می دارم جز اين نمی خواهم كه رها از من باشند و درباره آنچه می كنند يا آنچه نمی كنند هرگز به من توضيح ندهند و البته از من نيز هرگز چنين چيزی نخواهند. عشق جز با آزادی همپا نمی شود. آزادی جز با عشق همپا نمی شود. من نيز چون نوشتن كه دوست من است، آواره ام. من كه تقريبا هيچ گاه از اين آپارتمان خارج نمی شوم، بی اندازه در جنبشم. در اين روز ها كه در خانه من گشوده نمی شود، هيچ كس بيش از من با دنيا پيوند ندارد. در اين ساعات كه نمی نويسم هيچ كس بيشتر از من نمی نويسد.

 

من سه ساله ام، درون اين سن می نويسم، حروف الفبا را برمی دارم و كلبه يا برج يا قصری درست می كنم. اگر اين كلبه ديگر مناسب حال من نباشد، يكی ديگر می سازم يا پابرهنه به راهرو می روم و در خانه ای كه مركب آن را از هر چيز خالی كرده، يكه و تنها در سه سالگی آواز سر می دهم...».

برگزيده از كتاب فرسودگی كريستين بوبن

 

+ نوشته شده در 21:52 توسط فائزه.