
خیلی جالب است! حالا خودم وبلاگم را می بینم ولی هنوز خیلی ها نمی بینند، گرچه انگار كسانی هم هستند كه هرگز "فراتر از بودن" برایشان فیلتر نشده است. به هر حال از همه ی شما كه با من همراهی و همدردی كردید ممنونم!
----------------------------
این روزهایم طعم دیگری دارند، طعم گس تنهایی كه نه، جدایی. نمی شود داستانی نوشت كه بوی بچه ها را ندهد. نمی شود یك سر كتاب خواند كه مدام حواست می رود پی آن ها... دلبستگی بین ما دیگر از حد گذشته است. نفس هایمان با هم درآمیخته اند...
و دیروز دستان مهربان مرضیه دلم را كه نه، همه وجودم را به تپش درآوردند. برایم لیلی را آورده بود، "لیلی نام دختران زمین است" را. خواب دیده بود. خواندم:
«خدا مشتی خاك را برگرفت. می خواست لیلی را بسازد، از خود در او دمید. و لیلی پیش از آنكه با خبر شود، عاشق شد. سالیانیست كه لیلی عشق می ورزد. لیلی باید عاشق باشد. زیرا خدا در او دمیده است و هر كه خدا در او بدمد، عاشق می شود. لیلی نام تمام دختران زمین است؛ نام دیگر انسان.
خدا گفت: به دنیایتان می آورم تا عاشق شوید. آزمون تان تنها همین است: عشق. و هر كه عاشق تر آمد، نزدیكتر است. پس نزدیكتر آیید، نزدیكتر. عشق، كمند من است. كمندی كه شما را پیش من می آورد. كمندم را بگیرید. و لیلی كمند خدا را گرفت.
خدا گفت: عشق، فرصت گفتگوست، گفتگو با من. با من گفتگو كنید.
و لیلی تمام كلمه هایش را به خدا داد. لیلی هم صحبت خدا شد.
خدا گفت: عشق، همان نام من است كه مشتی خاك را بدل به نور می كند.
و لیلی مشتی نور شد در دستان خداوند».
و فهمیدم معنای خواب را و كتاب را... باید كه دوست داشت، باید كه تا ابد دوست داشت بی آنكه به امید رسیدنی بود. باید دوست داشت تا مرز رسیدن به نور، حل شدن در نور... و از درد جدایی و تنهایی نباید هراسید، كه هر دوست داشتنی با درد همراه است و درد در این میان همان است كه خاك را به نور بدل می كند!