تبليغاتX
فراتر از بودن
یکشنبه سیزدهم خرداد 1386
شازده کوچولو

حس عجیب ساعت 4، انتظار و دلتنگی ای كه با تمام وجودت می خواهی اش. نمی دانی از كی ساعت های 4 ات را با جستجوی چشمان ژرف قهوه ایش پیونده زده ای. این طرف خیابان را نگاه كرده ای، نیست. با خودت می گویی هیچ كس موهایی مثل موهای او را ندارد، به خصوص حالت قشنگ موهایش را بر روی پیشانی. همیشه دلت می خواست یك بار با خیالی راحت سرش را در آغوش بگیری و موهایش را نوازش كنی. باید بروی آن طرف خیابان، حتما آنجا كنار پیاده رو منتظرت ایستاده. از اولین ماشین كه عبور می كنی بی اختیار لبانت به لبخند گشوده می شوند. یاد تمام دفعاتی می افتی كه با عبور بی حواست از خیابان او را ترسانده ای، تا آنجایی كه یك بار به شوخی اما جدی كلاس آموزش عبور از خیابان گذاشته بود برایت.

می بینی اش از دور، نمی دانی او چه حسی دارد ولی تو هر قدم كه به او نزدیك تر می شوی بیشتر از این دنیا جدا می شوی، دنیای دونفره تان منتظر است! یك بار گفته بود بعدها كه نباشی دیگر از آن خیابان عبور نخواهد كرد. تو هم می دانی بعدها اگر بدون او مجبور شوی از این خیابان بگذری قدم به قدم پیاده روهایش دلتنگت خواهند كرد و با این همه خوشحالی. حالا خیابانی در این شهر هست كه با همه خیابان های دیگر دنیا فرق دارد، با همه شان. مشغول صحبت می شوید، سكوت هم همچنین. برای لذت بردن از بودن هم نیازی به كلمات ندارید و همین خوب است. به انتهای خیابان كه نزدیك می شوید بی اختیار دلت می خواهد آرام تر راه بروی ولی نمی شود، یعنی فایده ای ندارد، به مقصد رسیده اید... تنها كه می شوی به چیزهایی فكر می كنی كه فردا برایش خواهی نوشت و به چیزهایی كه امروز برایت نوشته، به روباه شازده كوچولو هم...

+ نوشته شده در 0:6 توسط فائزه.