
همیشه فكر می كردم اگر روزی بیاید كه دغدغه درس نداشته باشم و كلی كتاب برای خواندن داشته باشم، آن روز بهترین روز عمرم خواهد بود. اشتباه می كردم. خسته ام، خستگی ای نه از كار كه از بیكاری. نه از تلاش، دوندگی، آفریدن و نه حتی از حرص و جوش! همه چیز آرام است ولی سنگین. سنگین تر از طاقت من. جان هایی هستند كه زاده شده اند برای عمل كردن، كه اگر از تكاپو بایستند از زیستن بازایستاده اند. و من فكر می كنم این چنینم. جهان بدون تلاش بس بی طعم شده است برایم. نمی شود به هیچ كدام از دوست داشتنی های گذشته هم پناه برد. به هر كدام كه نزدیك می شوی می بینی چیزی كم دارند، نورشان را انگار! فكر می كردم این تابستان بسیار استراحت خواهم كرد، به عوض تمام خستگی های این چندساله. حالا می دانم از استراحت تنها زمانی لذت می برم كه فرصت كوتاهی باشد مابین فعالیت هایم. هستی ام زبان به اعتراض گشوده است، وجودم محملی می خواهد برای بودن، برای فرارفتن از بودن. چه كنم؟