تبليغاتX
فراتر از بودن
پنجشنبه چهارم فروردین 1384
ادامه ...

فصل پنج وشش

خواننده در خلال اين دو فصل شاهد دگرگوني وشکل گيري شخصيت اصلي داستان يعني آرتور مي‌شود. کشمکش وحوادث داستان در اين دو فصل با تصاويري از طبيعت شروع مي‌شود و در فصل شش قهرمان نازپروده در اوج تحول اين شش فصل ابتدايي قرار مي‌گيرد. او زنداني مي‌شود. خشم را درک مي‌کند و لگد شدن سادگي کودکانه‌اش را تجربه مي‌کند. کشيشي که نزد او از عشقش واز ورودش به جرياني سياسي ایتالیای جوان اعتراف کرده جاسوس از آب در مي‌آيد. خداي او خداي مسيح او را به زمين نمي‌افکند. او که خشم را تجربه کرده مکر و فريب را نيز در مي‌يابد. اکنون او به مانند گياهان نيست. او انساني است که در برابر واقعيت خشن اجتماع قرار گرفته. او اکنون انساني است محتاج انسانهاي ديگر. اما در انتهاي فصل شش او تنهاي تنها مي‌شود. يگانه عشقش بر صورت او سيلي مي‌زند. به نظر مي‌رسد پيرنگ روايت، منظم راه خود را طي مي‌کند و مابايد بر طبق اين پيرنگ شاهد تصميمات بزرگي از جانب قهرمان داستان باشيم.

فصل هفت

وقتی می‌خواستم نقد این رمان را شروع گفتم بدون خواندنش تا انتها کار اشتباهی است، اما حال می‌بینم که همراه با جریان داستان، نقد خودش را نشان می‌دهد. اصلن گویا اینگونه نقد کردن برای خودم جذاب‌تر است. در شش فصل گذشته هیچ اشاره‌ای به مهربانی بیش از حد پدر مونتالی به آرتور نکردم، قبل از نقد، فکرم به هر جایی رفت و آخر این جریان را به عنوان ضعفی در داستان نادیده گرفتم. اما در این فصل دلیل این امر مشخص شد.

آرتور از همه جا بریده، پشتوانه‌های مذهبی‌اش متزلزل شده، و حمایت اطرافیان را از دست داده به خانه بر می‌گردد تا خودش را از این زندگی و با مشکلاتی که تنها خاص اوست رها کند.

اما آموزه‌هایش در باب سختی بسیار گفته از جمله:

خدا از ابتدا می‌دانست که چه کسانی به سوی او خواهند آمد، چنین اراده فرمود که اینان به شباهت فرزندش در‌آیند، تا مسیح فرزند ارشد باشد و آنان برادران او ...(رومیان29)

اما او خودش را با عیسی می‌سنجد:

عیسی را لو داده بودند او که متهم به لو دادن نبود(اشاره به لو دادن عیسی توسط یهودا به یهودیان). دعا هم کاری نمی توانست برای او بکند چرا که در این لحظات عیسی اسطورهٔ همهٔ سختیها برایش نبود.

بنا بر باور قبلی منتظر بودم تا این شعر مولانا به حقیقت بپیو ندد:

هله نومید نباشی که تو را یار براند                 گرت امروز براند نه که فردات بخواند

در اگر بر تو ببندد مرو و صبر کن آنجا          زپس صبر تو را او به سر صدر نشاند

و اگر او بر تو ببندد همه ره‌ها و گذرها            ره پنهان بنماید که کس آن راه نداند

نه که قصاب به خنجر چو سر میش ببرد           نهلد کشتهٔ خود را کُشد آنگاه کِشاند

چو دم میش نماند زدم خود کندش پر                 تو ببینی دم یزدان به کجاهات رساند

اما گویا دم این میش هنوز بر جای مانده یا که نه قصد بر این است که او راه خود را برود.

شخصیتی که یادآور فرانچسکوی قدیس است یک زنا زاده از آب در می‌‌آید که کشیش مونتانلی پدر واقعی اوست. آرتور درست زمانی که قصد کشتن خودش را داشت این موضوع را از طریق جولیا زن برادرش می‌فهمد. اکنون تنها راه پذیرفتن این زندگی خندیدن به همهٔ زشتیهایش است.

\" براستی طنابی ساخته بودم تا خودم را بکشم به خاطر اینکه کشیشی دروغگو بود. انگار هیچ کدام از آنان دروغ نمی‌گفتند!\"

در پس این مکاشفه او سالها تجربه اندوخته بود اکنون خودکشی معنای خنده داری برایش داشت. می‌بایست راهش را از آنان جدا کند.

ناز پرورده‌ای که تنها زیباییها را می‌دید زشتیها برایش نمایان شد. او ناچار می‌بایست از محیط پیرامونش می‌گریخت. هجرت یا گریز، هر انسانی را دگرگون می‌کند. پس باید در انتظار آن بود. (پل پنهان)

+ نوشته شده در 14:40 توسط فائزه.