
13 نوامبر
تا چند ساعت ديگر می بينمت. آن قدر نگران بودم كه ديشب رفتم زير سرم. دلشوره عجيبی دارم تو كه خوبی عزيزم، نه؟
13 نوامبر
دو ساعت ديگر می بينمت، فقط دو ساعت ديگر. از صبح تا حالا ده مرتبه لباس هايم را عوض كرده ام آخر سر هم اولين لباسی را كه برايم خريده بودی پوشيدم، سفيد ِ سفيد.حالا اين منم جلوی آينه، آن قدر موی سفيد در سرم هست كه حتی فكرش را هم نمی كنی، می دانی ديروز سرم را گذاشته بودم روی پاهای مامان، داشت نوازشم می كرد، يكباره سرم را بلند كرد و چشم در چشمم دوخت و گفت ديگر از زيبايی جوان و شاداب و پرهياهوی من هيچ خبری نيست،گفت حالا جايش را زيبايی جاافتاده و غمگين و آرام يك زن گرفته است، مثل زيبايی يك مادر بعد از زايمان، زيبايی ای كه درد تطهيرش كرده است... به هر حال فكر كردن به لباس و بازی كردن با آن هم هيچ فايده ای نداشت، از نگرانی دارم می ميرم. تو را چطور خواهم ديد، چطور، جانِ دلم؟ در هر حالی كه باشی قسم می خورم آن قدر قوی باشم كه تو چيزی از نگرانی من نفهمی. حتی اگر مايه تسلايت نباشم، مايه ناراحتی ات نخواهم شد... صدايم می كنند عزيز داريم می آييم.
13 نوامبر
می دانستم، عقلم می گفت ولی قلبم نمی خواست باور كند، دانستن كجا و باور كردن كجا؟ چرا آن حرف ها را زدی؟ چرا؟
15 نوامبر
پيرم كردی، پير ِ پير.عزيز دل من چرا، چرا اين طور؟ اتاق تاريك بود. هنوز چشمانم به آن نور كم عادت نكرده بودند كه تو مرا محكم در آغوشت كشيدی ولی حتی لحظه ای هم طول نكشيد كه جدايمان كردند، ممنوع بود! نشستيم، دست هايت ناآرام دنبال دست هايم می گشتند همين كه در ميانشان گرفتی فهميدم، اما باور نكردم.شروع كرديم به زدن حرف هايی كه خوب يادم نيست، چون مشغول بلعيدن صدايت، چهره ات، همه وجودت بودم. چنان به هم نگاه می كرديم كه... قابل وصف نيست، مثل نگاه يك تشنه به آب، يا نگاه يك پرنده به آسمان! اما ناگهان چيز ناآشنايی در نگاهت پيدا شد، يك درخشش غير عادی، يك آرامش طوفانی. و من ترسيدم، از حريقی كه به چشم هايت افتاده بود ترسيدم و تو بيشتر مرا ترساندی. شروع كردی به زدن حرف هايی كه هرگز نگفته بودی از خودمان گفتی، از عشق مان، از زندگی مان، از كارهايی كه با هم كرده بوديم، از چيزهايی كه با هم ياد گرفته بوديم. رفته رفته صدايت عاشقانه تر می شد و چشمانت آرام تر از آرزوهايت گفتی، از روياهايی كه برايمان داشتی، از دفتر شعرهای ناتمامت، از دختر موسياهی كه می خواستی داشته باشيم، هی حرف می زدی و حرف می زدی درست مثل كسی كه قرار است... خواستم همين را بگويم اما تو فهميدی، چشم هايت خواهش كردند اين فرصت را از آنها نگيرم، چيزی نگفتم. اما رفته رفته بدتر می شد از آزوهايت می گفتی، از زندگی ای كه می خواستی همه داشته باشند، زندگی ای با قدرت انتخاب، با جرات متفاوت بودن... ديگر نمی توانستم، گريه كردم. سرم را بلند كردی و با انگشتان نازت اشكهايم را پاك كردی، چشم در چشمم گفتی: به خاطر من زندگی كن، قشنگ ِ قشنگ.
15 نوامبر
چيزی در تو عوض شده، چيزی كه من نمی شناسم. چيزی كه درخشانت كرده است... اما چيزی كه تو را آن قدر درخشان كند حتما چيز خوبی است نه؟