
20نوامبر
شعرهايت را پيدا كردم آقای بی احتياط! يك علامتی، اشاره ای، اگر من امروز قبل از شستن لباسم جيب هايش را نگشته بودم، همه شان از بين می رفتند. اصلا آنها را كی به جيبم انداختی كه من نفهميدم؟ عزيزم واقعا خسته نباشی. نوشتن روی اين كاغذ های باريك آن هم اين قدر ريز و صد البته پنهانی حتما خيلی سخت بوده. از همين حالا شروع می كنم به خواندن و بعد هم دوباره نوشتن شان. هيچ كس به جز من نمی تواند اين نوارهای باريك را بخواند، البته به جز من!
21 نوامبر
چشم های پر از خواهشت، صدای تبدارت، فشار پرمحبت دست هايت وقتی به من می گفتی قشنگ زندگی كنم، هر جا كه می روم،هر كار كه می كنم رهايم نمی كنند. برای هركسی به جز تو می خواستم قشنگ زندگی كنم كارم راحت بود. يكی از آدم اخلاق خوب می خواهد، يكی كار خوب، يكی اطاعت، يكی شجاعت... اما تو نه. حتی در اوج دوست داشتنت هيچ چيزی برای خودت نمی خواستی فقط می خواستی خودم باشم، هيچ فكرش را كرده ای، اگر خودم باشم چه می شود؟ در اين چند روز درست به تعداد دفعاتی كه خودم بوده ام توی دردسر افتاده ام! وای ديرم شد، با وكيلت قرار دارم، آدم نازنينی است، اگر تلاش هايش نبود كه وقت ملاقات به آن طولانی ای به ما نمی دادند. دوستت دارم آرمان گرای نازنينم!
22 نوامبر
عشق تو با همه عشق های ديگر فرق دارد. همه آدم های دور و بر من معشوق هايشان را وابسته خودشان می خواهند، تو نه. دو دسته از زن و شوهرها را اصلا نمی توانستی تحمل كنی. يكی آنهايی كه مدام با هم می جنگيدند و دومی آنهايی كه كپی هم می شدند. و تو چقدر تفاوت مرا تحسين می كردی، چقدر به آزادی من احترام می گذاشتی. حتی حالا، حالا كه هركس جای تو بود می خواست همسرش را به خودش بيشتر وابسته كند تو كمكم می كنی، از من می خواهی، مستقل باشم و آزاد، خودم باشم، خودم.تك تك شعرهايت را كه می خوانم مثل كلاسی هستند كه تو گذاشته باشی برای آموزش من. ولی من شاگرد بااستعدادی نيستم. ديروز وقتی آن مردك داشت به تو تهمت های رنگارنگ می زد باید يك سيلی می خواباندم بيخ گوشش ولی ترسيدم، عزيزم ترسيدم به تو آسيب بزنند. اما خيلی هم نااميد نباش بالاخره جوابش را كه دادم، فكر نكنم تا زنده است از يادش برود. ماه و خورشيد من، خيلی دلم می خواست شعرهايت را چاپ كنم، حيف كه خطرناك است، حيف!
23 نوامبر
خودم باشم يعنی وقتی عصبانی ام، متنفرم، غمگينم، عاشقم همانی باشم كه هستم، بدون صورتك، وقتی می خواهم كاری بكنم نترسم، و يك چيز ديگر كه تو نمی خواستی ياد بگيرم، چيزی كه درباره اش سكوت كردی ولی از تو يادش گرفتم استاد: وقتی كاری را باید بكنم از هيچ قدرتی نترسم، حتی از زندان. و من ديگر نخواهم ترسيد!
23 نوامبر
عزيزم خوب كه فكر كردم ديدم جمله من ديگر نخواهم ترسيد اشتباه است. آدم تا وقتی زنده است از هزار و يك چيز می ترسد. من هم مثل همه فقط با يك فرق. هرگز تسليم ترس های بيهوده و بيخود نخواهم شد. ديگر تسليم حرف مردم، خشم آن جانی ها و... نخواهم شد. می دانی يك فكر جالب به سرم زده ولی تا مطمئن نشوم به تو نخواهم گفت، كمی صبر كن فقط كمی!