تبليغاتX
فراتر از بودن
شنبه سوم دی 1384
قسمت ششم

26 نوامبر

اين هم يك خبر: دفتر شعرت را چاپ خواهم كرد. نظرت چيست؟ حتما می گويی نمی گذارند، خوب من هم پنهانی كار می كنم، می گويی جلوی پخشش را می گيرند، خوب از شبكه های مخفی استفاده می كنم. عزيز دلم هميشه اين احساس كه من نمی توانم كاری برايت بكنم آزارم می داد. حالا اين كار را فقط برای تو می كنم! راستی وكيلت هم فكر می كند چاپ اين كتاب و بازتاب هايش می تواند وضعت را بهتر كند. خوب جان من برايم آرزوی موفقيت كن، يك موفقيت خيلی بزرگ!

     

20 دسامبر

شب هايم را كابوس لو رفتن كارهايمان پر كرده، روزهايم را دردسرش. تقريبا كارها تمام شده و تا سه روز ديگر چاپ كتاب شروع می شود. راستی يك خبر خوش: با يك ناشر هموطن مقيم خارج هم قرارداد بستم، خيلی به تو احترام می گذارد می گويد كتابت را بدون تاخير تا دو هفته ديگر چاپ می كند، عالی نيست؟ می دانی برای پخش آسان كتاب قبل از اينكه لو برود قرار است چاپ كتاب را در چند شهر پخش كنيم، تعجب كردی نه؟ خواب راحت را از چشم كسانی خواهيم گرفت كه آن را شش ماه است از ما گرفته اند! راستی وكيلت امروز خيلی عجيب و غريب شده بود می گفت بعد از چاپ كتاب و بازتاب آن در دنيا شايد به من وقت ملاقات بدهند ولی ناراحت بود، من كه نفهميدم، ولش كن! عزيزم كاش بودی و افتخار را در چشمانت می ديدم ولی حالا باید با خيالش سر كنم.

      

27 دسامبر

پيروزيم، پيروزيت، پيروزيمان مبارك! داغی به دلشان گذاشتيم كه نگو و نپرس. احضارم كردند و شروع كردند به بازجويی. نمی دانی چقدر قاطی كرده بودند و چه فكرهای عجيب و غريبی به سرشان زده بود. مدام درباره نفوذی هايمان در زندان سوال می كردند، می بينم كه می خندی، حالا جاهای جالبش مانده، می خواستند بدانند چطور، كجا، به كمك چه كسانی؟ من هم فقط می گفتم خبر ندارم. دود از سرشان بلند شده بود، ولی كاری نمی توانستند بكنند. زندانی كردن من در ميان اين همدردی  جهانی خودكشی است. جانِ جانم تازه دارم قدرت كلمه را حس می كنم.

      

29 دسامبر

از ترس ديوانه شده اند. اصلا نمی دانند چه بكنند. حالا می فهمم تو چقدر برايشان خطرناك بودی چون شعرهايت چيزی بودند فراتر از تبليغ يك عقيده يا ايدئولوژی. شعرهايت فقط از يك چيز می گفتند: انسان. و حالا می فهمم هيچ چيز برای تماميت طلب ها وحشتناك تر از آدمی نيست كه خودش باشد، انسان باشد. آنها همه سعيشان را می كنند كه ماها را مثل هم كنند آن وقت تو با شعرهايت... عزيز خطرناكم برايم دعا كن.

    

15 ژانويه

جان دلم همه دنيا يك صدا آزادی تو را می خواهد و هموطنانت از همه بيشتر. خانه مان شده مثل ستاد فرماندهی جنگ! دوستان و همكاران از همه جا زنگ می زنند. بچه ها می گويند با همه تلاششان نتوانسته اند كتاب ها را جمع كنند. اگر جايی فقط يك كتاب مانده بوده صدها كپی از آن گرفته اند، می گويند حتی در شهرهای كوچك هم كتابت خريدار دارد. ناشران خارجی ات می گويند كتابت جزو پرفروش ترين كتاب ها خواهد شد. آخ عزيزم از شادی سرشار شده ام. می دانم، می دانم كه آزاد خواهی شد!

     

22 ژانويه

وكيلت خبر آورده كه سفرای چند كشور برای آزاديت فشار می آورند. من هم تمام وقت يا مشغول مصاحبه ام يا مشغول مذاكره. نمی دانم چرا اين قدر طولش می دهند، عزيزم از بيتابی دارم می سوزم زودتر بيا!

     

26 ژانويه

اين مذاكرات يواش يواش دارد به جايی می رسد. از همه شرط و شروطی كه گذاشته بودند به طور غيرمنتظره ای صرف نظر كردند به جز شرط عدم مصاحبه. نگران نباش، از اين يكی هم مجبور می شوند بگذرند، فقط كمی صبر كن، كمی.

 

دوست سپيدی دارم كه از اين پس او هم در فراتر از بودن خواهد نوشت، دوستی كه سپيدی قلبش در چشمانش موج می زند (به خصوص وقتی كه شيطنت هم به آن آميخته می شود!)، من بيشتر از اين درباره اش نمی نويسم كه خود خواهد نوشت و خواهيد شناختش، تنها برايش آرزوی موفقيت می كنم، همين!

+ نوشته شده در 0:32 توسط فائزه.