تبليغاتX
فراتر از بودن
یکشنبه بیست و سوم بهمن 1384
یک روز مثل زندگی!!!

وقت نوشتن نداشتم در نهايت تنبلی يك داستان از خودم گذاشتم! نقدش كنيد!

 

به سقف خيره شده بود، طاق باز وسط اتاق. و "تولد زمين" بود كه در فضا موج می زد... ساعت يازده بود و نيم ساعت بيشتر وقت نداشت كه خودش را به دانشكده برساند... جلوی آينه از خودش پرسيد "اين بار كدام ماسك را به صورتم بزنم؟" از مضحك بودن سوالش خنده اش گرفت! معلوم بود، لبخند هميشگی را بر صورتش نشاند و بيرون رفت.

 

هنوز سه دقيقه مانده بود، پله ها را دو تا يكی بالا می رفت. در را كه باز كرد تمسخركنان به خودش گفت "برای كيا عجله می كردی!؟" فقط چهار نفر آمده بودند، هنوز كاملا ننشسته بود كه بچه ها با اخبارشان بمبارانش كردند. بقيه هم كم كَمَك می آمدند، هر كدام به شكلی. چند نفری سر به پايين كه يعنی شرمنده ايم، چند نفری هم با شوخی كه يعنی ناديده بگير، بعضی ها هم كه عين خيالشان نبود و... با نيم ساعت تاخير بالاخره همه جمع شدند باید جلسه را شروع می كرد... "خداحافظ!" آخری هم بالاخره رفت، ديگر كسی نمانده بود، روی صندلی ولو شد. به نظرات شان، پيشنهادات و گلايه هايشان، حرف های خصوصی و درد و دل هايشان گوش می كرد و تا آنجايی كه می توانست جواب هم می داد، دلش كمی آرامش می خواست، آرامش، اشك، نوازش،... "بسه دختر الان وقت بچه شدنته؟" باید خودش را زود جمع و جور می كرد. نفس عميقی كشيد. پنج دقيقه ديگر كلاس شروع می شد، حتی وقت برای خوردن ناهار هم نداشت. امروز حتما باید در كلاس شركت می كرد، گرچه حضور در كلاس فايده ای برايش نداشت، ولی استاد انتظار داشت كه او حتما در كلاس حاضر باشد... وسايلش را در كيفش می گذاشت كه "اتاقی از آن خود" به چشمش خورد، مهرانه كتاب را به امانت خواسته بود. ليست كتاب های امانتی اش ديگر داشت خيلی طولانی می شد باید فردا به بچه ها اولتيماتوم می داد تا كتاب هايش را برگردانند. كاش می شد به جای رفتن به كلاس، همين جا می ماند و دوباره می خواند "اتاقی از آن خود" را،... ولی باید می رفت.

 

بچه ها جلوی در كلاس جمع شده بودند و مثل هميشه درباره همه چيز و هيچ چيز صحبت می كردند. سلام و پاسخ. رفت و در رديف چهارم نشست، نه خيلی دور، نه خيلی نزديك. خنده های پرطنين سوين قبل از خودش وارد كلاس شدند، با ديدن او از كيانا جدا شد و با شوق به سمتش آمد. همديگر را بوسيدند. در گوشش زمزمه كرد: بالاخره جواب اين بهزاد بدبخت رو ميخوای بدی يا نه؟

- دادم! راستی جزوه تو برا هفته بعد ميخوام، بايد يه كپی...

- اِ، چی؟ خوب برا چی می پرسم معلومه ديگه، نه!

- آفرين دختر گلم، وقتی می دونی چرا می پرسی؟ - محكم لپش را بوسيد- جزوه يادت نره!

- ای بچه شر تو آخرش می مونی رو دستم، مگه بچه چش بود؟ هم آقا بود، هم...

استاد وارد شد. سوين نيشگونی گرفت و رفت رديف جلو نشست. شروع كرد... هفته قبل يادش افتاد، بحثش با سهيل.

- چرا تو نميذاری عشق وارد زندگيت بشه؟

- من نميذارم؟ اصلا تو به چی ميگی عشق؟

- آره، تو چنان رفتار می كنی كه هيچ كس جرات نمی كنه بهت نزديك بشه! اگه يه بدبختی هم جرات كرده و بهت گفته هميشه بهش گفتی نه.

- مگه قراره به هركی از راه برسه بگی آره؟ تازه عشق فقط اين نيست!

- آخه اگه تو بخوای صبر كنی تا اون كسی كه تو ميخوای پيدا شه، پير شدی. تازه اگه پيدا شه!

- اِ، اولا مگه تو می دونی من چه جور آدمی می خوام؟ ثانيا پير شم، مشكلی هست؟

- تقريبا می دونم، كتابخون، تحصيل كرده، باهوش، با ادب، با اخلاق، صبور، با اعتماد به نفس، مسئول، مهربون و عاشق، سوسولم كه نبايد باشه، ديگه... چيزی كه از قلم نيافتاد؟

- آره خوب، مهمترينش يادت رفت! اگه عاشق يه انسان بشم باید به من آزادی كامل بده!

- اِ، آزادی يعنی چی؟

- تو چی فكر می كنی؟

- منظورت حتما اين نيست كه آزاد باشی با يه مرد ديگه هم رابطه داشته باشی؟

... همين جا بحث را تمام كرده بود. حتی ارزش توضيح دادن هم نداشت. مرد ها، حتی روشنفكرترين-  شان  با شنيدن كلمه آزادی از يك زن آن را در رابطه با خودشان تفسير می كردند، او رويا هايی داشت، رويا هايی كه می خواست برای آنها بجنگد و زندگی كند...

 

بالاخره تمام شد. كلاس خيلی هم بد نگذشته بود، طرح اوليه داستانی به فكرش رسيده بود... هوای سرد پاييز كه به صورتش خورد دلش می خواست دست هايش را از هم باز كند، بدود و چرخ بخورد آنقدر كه سرش گيج برود. می خواست هوا را، سرما را، زندگی را ببلعد... دلش به حال خودش سوخت "عزيزم كمتر رويا بباف!" چرا باید آرزويی به اين كوچكی، به اين بی ضرری، به اين زيبايی برايش دست نيافتنی باشد؟ ياد كتابی افتاد كه در آن از مردمی می گفتند كه برای همه چيز به دنبال سنگينی بودند، سنگينی و سختگيری! برای حقيقت به دنبال اخلاق، برای عشق به دنبال عقل، برای آواز به دنبال قفس...

باید سری به كتابفروشی می زد. قرار بود امروز سفارش هايش برسند... در را كه پشت سرش بست، نفس عميقی كشيد، چقدر اين فضا را دوست داشت، چه احساس آرامشی به او دست می داد بين كتاب ها. آن ها را گرفت و مشغول تورق شان شد،... طنين رهای خنده اش در فضا خودش را هم متعجب كرد، وقتی كتاب عزيزی را می ديد چه كار ها كه نمی كرد! آخر مبهوتش می كردند، هيجان زده اش می كردند، تغييرش می دادند،... زيبايی يك جمله، يك تركيب، يك معنی، زيبايی، هميشه اثر عجيبی رويش داشت،... تمام شد، ديگر كاری نداشت، وقت رفتن به خانه بود...

 

شيار اشك روی صورتش باقی بود، كتابی روی سينه داشت كه انگشتانش هنوز لای آن بودند. خوابيده بود، يك روز تمام شده بود، يك روز مثل زندگی!

 

+ نوشته شده در 23:5 توسط فائزه.