تبليغاتX
فراتر از بودن
پنجشنبه بیست و چهارم فروردین 1385

 

پرسيد اگر من بميرم تو چه می كنی؟

دلم لرزيد، حتی تصورش هم دلم را می لرزاند، اگر او نباشد؟ به سوالی تا به اين حد ساده، تا به اين حد وحشتناك، تا به اين حد عميق جز پاسخی پيش پا افتاده نمی توان داد. آخر چطور می شود ترس، غم و محبت را در قالب كلمات نشان داد؟

جواب دادم غمگين خواهم شد، خيلی.

گفت حتی اگر بدانی من شاد خواهم شد و آرام؟

آدم ها چقدر بيرحمند!

گفتم مگر نمی دانی كه ما آدم ها خودخواهيم و من خودخواهانه ماندنت را می خواهم.

گفت چرا؟

گفتم آن قدر دوستت دارم كه اگر نباشی غم دنيا در جانم بریزد!

گفت و حتی اگر بگويم آن قدر تو و بقيه را دوست ندارم كه زندگی را بخواهم؟

و چقدر كلمه می تواند سوزاننده باشد!

گفتم مگر دوست داشتن معامله است؟ اصلا دوست داشتن من چه ربطی به تو دارد؟

و گفت سكوت را،

و گفتم سكوت را،

و سكوت گوياترين واژه بود!

 

+ نوشته شده در 21:23 توسط فائزه.