
به مهرك عزيز و داستان "از صدای سخن عشق نديدم خوش تر"!
- دختر اين رفقات چی می گن ها؟ چرا تا حالا به من نگفته بودی؟ خيلی نامردی به خدا، اگه من اين كارو كرده بودم خودت چی می گفتی الان بهم؟
- می گفتم ماهی! كلا حالت خوبه خانم جان؟
- به لطف شما خوب، خيلی هم خوب! خيلی نامردی، خيلی!
- بابا كشتی منو! خوب بگو چی شده ديگه؟
- هيچی چشممون روشن شده ديگه!
- ای خدااااااااااااااا، نمی تونی مثل آدم حرفتو بزنی، نه؟
- خوب خودتو زدی به كوچه علی چپ ها، نكنه من عاشق شدم و خبر ندارم؟
- عاشق؟
- ببين كتمان فايده نداره همه می دونن. تازه نمی خوام كه بكشمت، می خوام تبريك بگم!
- بابا كتمان كدومه؟ هيچ خبری نيست! قويا تكذيب می كنم.
- لوسسسسسسسس، نترس بابا نمی خوريمش! آخه چيز به اين تابلويی رو می شه تكذيب كرد؟ همه بچه ها می دونن!
- كدوماشون؟
- همه شون بلا استثنا!
- خوب پس همه شون بلا استثنا خل شدن! ... حالا من عاشق كی شدم؟
- همونی كه هميشه خدا به فكرشی، هميشه اسمش ورد زبونته، همونی كه مقياس آدم خوبه است تو حرفات، همونی كه وقتی يه مدت ازش بی خبر می مونی عين مرغ سر و پر كنده می شی و تا باهاش حرف نزنی آروم نمی شی، همونی كه وقتی می بينيش انگاری رو ابرا راه می ری، همونی كه پيشش هيچ خبری از قُد بازی های هميشگيت نيست، بازم بگم؟
- خداياااا فهميدم! عزيز ببين دارين غلو می كنين، درسته من دوستش دارم ولی عاشقش كه نيستم!
- داری مسخره ام می كنی ديگه هان؟ پس عشق به چی می گن تو مرام شما؟
- نه به خدا! مسخره كدومه. ببين جدی می گم، من عاشقش نيستم!
- خوب پس خلی كه فكر می كنی عاشقش نيستی! عشق شاخ و دم نداره كه!
- ...
- چرا حرف نمی زنی؟
- آخه چی بگم؟ فكر می كنم واقعا عاشقش نيستم!
- ديوونه، به خودت بيا! اگه بخوای اين طوری فكر كنی، يهو می بينی يه روز گذاشته و رفته، تو موندی و غم دوريش ها.
- آخه من هميشه فكر می كردم ما فقط دوستای خيلی خوب هميم...
- خوب عشق يعنی همين ديگه! يعنی دو نفری كه بهترين دوستای هَمَن! به غير اين كه باشه ديگه عشق نيست. می شه همون چيزی كه هر روز می بينيمش! يعنی تو هم منتظری يهو يكی رو ببينی و دلتو ببره! منتظر يه شاهزاده افسانه ايه غريبه؟
- نه ولی خوب، هميشه فكر می كردم عشق فرق داره يه جور ديگه اس!
- خداياااااااا، هنوزم بچه ای! كی بزرگ می شی نمی دونم! خل جان، فرق داره ديگه مگه نمی بينی؟ فرق يعنی اينكه وقتی اون نيست و همه هستن بازم فكر می كنی دنيا يه چيزی كم داره، فرق يعنی اينكه تو بود و نبودش به فكرشی، يعنی اينكه وقتی نگرانشی ديگه هيچی برات معنی نداره، فرق يعنی برق چشای تو وقتی اونو می بينی...
- ... تو مطمئنی؟
- من كه مهم نيستم، تو باید مطمئن شی! يه فكری بكن ببين زندگی بدون اونو دوست داری، هنوزم برات قشنگه؟
- نمی دونم، الان هيچی نمی دونم!
- آخی نازی! به هم ريختی نه؟ خوب خاصيت عشق اينه! وقتی می خواد وارد زندگيت بشه خيلی چيزا رو عوض می كنه، خيلی چيزای قديمی رو بيرون می ريزه و خيلی چيزای جديد با خودش مياره. خُلَكم خوشحالم برات، خيلی خوشحالم...
- من كه گيج شدم، هنوزم شك دارم... راستش خيلی يهويی بهم گفتی!
- خيلی گيجی عزيزم! برو يه كم فكر كن! ولی در هر حال من شيرينی مو می خوام ها!
- اوهههههه، هنوز كو تا شيرينی!
- بيخودی برا من ادا درنيار! همين روزا باید شيرينی بدين! هيچ جوريم نمی تونين زيرش بزنين! ديگه برم كه تو بشينی فكر كنی! كاری نداری؟
- نه ممنون، خوشحالم كردی زنگ زدی!
- دروغ نگو! بيشتر گيجت كردم تا خوشحال. خيلی دوستت دارم عزيزم، خوب ديگه روده درازی بسه، قطعا و قويا خداحافظ! راستی سلام منم بهش برسون ها!
- بیمزهههههه! خداحافظ!
گوشی را كه گذاشت. به عكسی كه چند روز قبل گرفته بودند خيره شد. اگر او در اين عكس نبود هنوز هم اين قدر دوستش داشت كه بگذاردش در دسك تاپ كامپيوترش؟
پ.ن۱: ببخشید به خاطر امتحانات چندان نتوانستم وقت بگذارم تا کاملا ویراسته شود! اگر مشکلی داشت گوشزد کنید!
پ.ن۲: پاسخ آرش به داستان من...