تبليغاتX
فراتر از بودن
سه شنبه سوم مرداد 1385
داستان مهمان: بی پرده

نكته اول اينكه پست شماره 89، داستان پر، خالی، فقط يك داستان است كه در رد سوژه دور نهم آماتورها* نوشته شده است و گرچه پايه در واقعيت زندگی دارد ولی نه زندگی من...

* سوژه: ای دوست روح مرا درکش. وجودم را تکه تکه کن و برای خویش بردار... چرا که هستی من امانتی بوده است که باید به تو می دادم.

 

و دوم اينكه دوست عزيز، مستانه، داستانی نوشته و از من خواسته كه آن را در فراتر از بودن بگذارم. اين هم داستان بی پرده نوشته آقای رشيدی:

 

پرده اول:

دفتر کار، مسعود در حال صحبت با تلفن است:

- عزیزم يكم به منم فکر کن.

-

- من هم دوستت دارم. ولی با این کار به تو میگن بچه ننه!

-

- باشه، ببخشید. ولی تو باید به زندگیت هم برسی یا نه؟ نمی شه كه همه اش خونه مادرت باشی. پس شوهرت چی؟

-

- نذار دوستی  ما اینجوری خراب شه...

-

- به جهنم.

گوشی را با عصبانیت می گذارد.

مسعود قرار بود با دوست دخترش ازدواج کند، اما خانواده این دختر به تازگی از تهران به کرج رفته اند و او حاضر نیست مادرش را ترک کند و می گوید نمی تواند دور از او زندگی کند. مسعود هر چه اصرار می کند جواب دلخواهش را نمی شنود. هر دو بر سر حرف خود می مانند و کار به قطع دوستی می کشد.

 

پرده دوم:

دو سال بعد- مسعود در دفتر کارش نشسته و جریان ازدواجش را برای همکارش توضیح می دهد:

... بعد از اینکه حاضر نشد کوتاه بیاید و دور از مادرش زندگی کند من هم به اولين مورد پيشنهادی مادرم جواب مثبت دادم و به خواستگاری رفتیم، جواب مثبت هم گرفتيم. البته بیشتر از سر لجبازی بود. می خواستم حالش را بگیرم و گرفتم. خیلی شانس آوردم که لجبازی به خیر گذشت، چون خانواده خوبی را گیر آورده ام. الان هم در زندگيم واقعا احساس خوبی دارم.

بعد هم چند عکس از همسرش را نشان می دهد که همراه با مسعود، دوست و همسر دوستش به یک سفر تفریحی شمال رفته اند. هر دوی زن ها بدون حجاب هستند. وقتی تعجب من را از نشان دادن عکس بدون حجاب می بیند، در مذمت حجاب اجباری و محاسن آزادی سخن می گوید و ...

 

پرده سوم:

سه سال بعد – مسعود در دفتر کارش نشسته که تلفن زنگ می زند. همسرش است.

-

- خوب وقتی زنگ زده می گه با من كار داره، حتما با من کار داشته دیگه!

-

- اصرار بيخودی نکن، كار مهمی نبوده!

-

- اصلا به تو ربطی نداره چی کار داشت.

-

- می گم فضولی نکن، اصلا دلم نمی خواد بگم!

-

- وقتی بهت می گم نپرس یعنی نپرس. وقتی گیر می دی حالمو بهم میزنی.

گوشی را محکم بر زمین می کوبد. تلفن دوباره زنگ می زند.

- برای چی دوباره زنگ زدی؟

-

- گه می خوری زنگ می زنی. اصلا به تو چه که اون با من چی کار داشت. وقتی گفته با من كار داره يعنی با من كار داره نه تو.

-

با دیدن این شدت برخورد به سمت در خروجی می روم.

- ا، خفه شو، برو خودتو جمع کن....

 

می توانستم حدس بزنم که پای نفر دیگری در میان است. وقتی برگشتم دفتر آرام شده بود.

 

پرده چهارم:

.....

من که جرات نمی کنم این پرده را حدس بزنم. فقط امیدوارم این پرده به جدایی منجر نشود.

+ نوشته شده در 20:46 توسط فائزه.