تبليغاتX
فراتر از بودن
شنبه بیست و یکم مرداد 1385
فراموشی...

دو روزی مهمان دوست نازنينم شيما بودم و اين داستان را در همين شب و روزها با هم نوشتيم! تقديم به شيمای عزيزم، شيطنت های بی نظيرش و محبت خالصش...

 

"هيچ فايده ای نداره خدايا، هيچ فايده ای". با عصبانيت راه می رفت محكم،‌ سريع و متناوب، از قفسه كتاب ها تا ميز كامپيوتر و بالعكس. لحظه ای جلوی آينه ايستاد، موهایش را با بی حوصلگی تمام روی سرش جمع كرده بود. پيراهن حرير سفيد رنگش تا روی زانو هايش را پوشانده بود، باز هم سفيد. "لعنت به هرچی رنگ سفيده"! با عصبانيت پيراهنش را درآورد و بلوز و شلوار نارنجی رنگی را پوشيد كه پسرخاله روز تولدش به او هديه كرده بود. مطمئنا وقتی مادرش می ديد آن ها را پوشيده است چشمانش از شادی برق می زد. باز رفت جلوی آينه و خيره شد به خودش، موهايش را باز كرد و به آرامی شروع كرد به شانه كردنشان. مثل موج رها شده بودند تا كمرش، هميشه شانه كردن موهايش آرامش می كرد. اين بار خيلی با دقت جمع شان كرد و لبخندزنان سرش را بلند كرد... روبان پهن سفيد رنگ لای موهای سياهش خودش را به رخ می كشيد. يك قطره بزرگ اشك از گوشه چشمش سريد و از روی گونه اش پايين لغزيد. آرام روبان را كشيد و موهايش را باز كرد، برای لحظه ای روبان را در دستش گرفت و بعد با عصبانيت به سوی آينه پرتش كرد. دانه های اشك شياری روی گونه هايش ايجاد كرده بودند. خودش را روی تخت انداخت. صورتش را محكم روی بالش می فشرد تا شايد صدای گريه اش را هيچ كس نشنود. هق هق كنان با خود گفت، "چرا نمی تونم خدا، چرا نمی تونم؟ اصلا من چطوری به اينجا رسيدم؟". گفتگو های جدی درباره هر چيز ممكن و شوخی های هوشمندانه اش او را وارد گروه بزرگ دوستانش كردند، و اعتمادی كه به او ابراز می كرد تا آنجايی كه شريك راز های زندگی هم شدند او را در رده دوستان خيلی خاصش قرار داد، دوستی كه می شد درباره هر چيزی با او صحبت كرد بی نگرانی از سوءبرداشت يا قضاوت عجولانه. با اين همه يك دوست بود، فقط يك دوست. از آنهايی كه با ديدن و بودن شان شاد و راضی هستی، ولی وقتی هم كه نباشند گهگاهی دلتنگ شان می شوی و با خودت می گويی حيف، جايش خالی است، همين! ولی در آن روز بهاری همه چيز عوض شد، با گروهی از دوستانش از جمله او بيرون رفته بود، از صبح با هم بودند و عصر كه داشتند برمی گشتند تصميم گرفتند قسمتی از مسير را، يعنی تا آنجايی كه راه هايشان جدا می شد، پياده روی كنند. وقت برگشتن كه شد، رفتار او هم كمی عجيب شد، انگار كه سعی می كرد از او فاصله بگيرد. اول با خودش فكر كرده بود كه شايد چون فردا مسافر است و تا چند ماه اينجا نخواهد بود دلش گرفته است. او را به حال خودش گذاشت و مشغول صحبت با بقيه شد... وقتی به ايستگاه رسيدند بچه ها مشغول خداحافظی شدند. خداحافظی با او را نگه داشت برای آخر، روبروی هم كه ايستادند يك لحظه چشم در چشم او دوخت و، بهتش زد. خدايا چشم هايش پر شده بودند، پر. هميشه چشم هايش را دوست داشت به خودش هم گفته بود كه چشمان پر از برق شيطنتش را دوست دارد ولی آن لحظه چشم هايش چيز ديگری بودند، رنگ ديگری داشتند. اصلا به ياد نداشت كه به او چه گفت و او چه جوابی داد، فقط آن چشم ها را هرگز فراموش نكرد، يعنی هرگز نتوانست فراموش كند. آن روز تمام شد ولی همه چيز تازه برای او شروع شده بود. مدام در فكر و ذهنش، جلوی چشمانش بود. همه چيز انگار برای اين آفريده شده بود كه او را به يادش بياندازد، رنگ سفيد، بعضی كلمات، بعضی كتاب ها، حتی نحوه خاص بستن بند كفش، و كلی خاطره مشترك... عاشقش شده بود، به همين سادگی! ولی او مثل هميشه بود، مثل هميشه! حالا ديگر هر بار كه می ديدش به جای اينكه شاد شود، بايد تمام تلاشش را می كرد تا كار احمقانه ای نكند! تمام سعيش را كرده بود كه فراموشش كند به همه نكات منفی ای كه می توانست در او پيدا كند فكر كرده بود، به اينكه قليان می كشيد، قبلا دوست دختر داشت، اگر می خواست می توانست هر كسی را خيلی راحت به تمسخر بگيرد و اينكه وقتی عصبانی می شد غيرقابل كنترل بود، به همه اينها فكر كرده بود. تك تك شان را برای خودش بزرگ كرده بود مثلا روی كاغذی نوشته بود، "قليان مقدمه سيگار است، سيگار مقدمه اعتياد های بزرگ تر"! و كاغذ را در كيف پولش گذاشته بود. و هزار كار مثل اين، ولی هيچ كدام فايده ای نداشتند. هوش، سادگی و صداقت او، در لحظه ای همه ساخته و پرداخته هايش را ويران می كردند. لبخندش و چشم هايش، خدايا چشم هايش... مشت هايش را محكم بر بالش كوبيد، "لعنت به چشات لعنتی، لعنت". با قاطعيت از روی تخت بلند شد و به خودش در آينه خيره شد، به خودش با چشمانی پف كرده و سرخ. وقتی اون عاشقت نيست، عاشقش نباش، آدم اين قدر ضعيف می شه؟" موهايش را اين بار با روبانی آبی رنگ بست و رفت تا بلوز و دامن لی اش را بپوشد، چقدر دلش برای آسمان آبی، صاف و بی لك تنگ شده بود...

 

پ.ن: يادداشت مربوط به "تسلی بخش های فلسفه" آماده است اميدوارم در پست های بعدی درباره اين كتاب با هم صحبت كنيم، منتظر يادداشت های دوستانی كه وعده داده بودند هم هستم!

 

+ نوشته شده در 21:37 توسط فائزه.